شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

و غیابَت حضورِ قاطعِ اعجاز است...

 

«درباره‌ی اِلی...» را [دقیقاً با این کسره زیرِ الف و سه‌نقطه‌ی بعد از اسم؛ آن‌طور که در عنوان‌بندی فیلم هست] می‌شود در قالبِ چندِ پُرسش مربوط به‌هم دید؛ این‌که نظرِ «جمع» مهم است، یا نظرِ «فرد»؛ این‌که تن‌دادن به «جمعیت» را می‌شود زیرِ سئوال‌ بُردنِ «فردیت» دانست یا نه؛ و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها آیا چُنان «جمعیت»ی اجازه دارد درباره‌ی چیزی یا کسی (اِلی که هیچ‌کس نمی‌داند نامش واقعاً چیست و البته ماجرای ناپدیدشدنش) که از آن خبر ندارد (یا درباره‌اش کم می‌داند)، به اجماع برسد و وفاق و هم‌رأیی را جایگزین هرچیز دیگری بکند؟

 

اجازه بدهید از اوّل شروع کنیم. [تذکر: بخش‌هایی از داستانِ فیلم، به‌دلایلی، در ادامه‌ی این یادداشت آمده، اگر فیلم را ندیده‌اید، یا نمی‌خواهید از داستانش باخبر شوید، می‌توانید این تکّه‌ها را نخوانید.] دوست‌و‌آشناها برای گذراندن تعطیلاتی سه‌روزه راهی شُمال می‌شوند. صاحبِ ویلایی که قاعدتاً باید اجاره‌اش کنند، شبِ بعد برمی‌گردد، بنابراین، چاره‌ای ندارند جُز اجاره‌ی ویلایی درب‌وداغان و بی‌دروپیکر که درست کنارِ دریا ساخته شده است. (حواس‌مان، احتمالاً، باید به این هم باشد که آرامشِ دریا و ساحلش، وقت‌وبی‌وقت به‌هم می‌ریزد؛ درست مثلِ همین دوست و‌ آشناهایی که در طولِ فیلم با آن‌ها آشنا می‌شویم.) مسافرانِ تهرانی وقتی داخلِ ویلای درب‌وداغان می‌شوند، ماندن یا نماندن را به «رأی» می‌گذارند و از آن‌جا که تعدادِ آدم‌های خسته، یا مُحتاط، بیش‌تر است، می‌مانند و شروع می‌کنند به تمیزکردن ویلا. درعین‌حال، بنایِ جمع به سه‌روز ماندن است و «اِلی» [ترانه علیدوستی]، به‌دلایلی، باید زودتر از آن‌ها به تهران برگردد. درواقع، خیلی هم مهم نیست که «اِلی» چرا اصرار می‌کند که باید زودتر برگردد و در وهله‌ی بعد، این هم مهم نیست که مادرِ «اِلی»، همان‌طور که دخترش خواسته، تلفنی می‌گوید که دخترش به سفرِ شمال نرفته، یا اصلاً از سفرِ دخترش خبر ندارد. و باز در وهله‌ی بعد (یعنی در پایانِ فیلم)، این هم مهم نیست که «اِلی» ناغافل در آب افتاده و غرق شده، یا عمداً خودش را در آب انداخته است.

 

نکته این است که این جمعیتِ دوستان و هم‌سفران، فقط وقتی «متّحد» هستند و کنارِ هم می‌ایستند که یک «غریبه» در میان‌شان باشد. اوّلین «غریبه»، قاعدتاً، «اِلی»‌ست که به‌دعوتِ «سپیده» [گلشیفته فراهانی] آمده تا با «احمد» [شهاب حسینی] آشنا شود. در حضور این «غریبه» است که سعی می‌کنند خوب و خوش و آرام باشند و این چندروزِ تفریح را به بطالتِ کامل بگذرانند. امّا بازی (یا تعادل؟) وقتی به‌هم می‌ریزد که «غریبه» گُم می‌شود. «آرش»، پسرِ کوچک و شیطانِ «پیمان» [پیمان معادی] در آبِ پُرخروشِ دریا می‌افتد و به‌واسطه‌ی این اتّفاقِ ناخوشایند، بطالت و تفریح، عملاً، تعطیل می‌شود. تا پیداشدنِ «آرش»، کسی به فکر «اِلی» نیست. عجیب هم نیست؛ میزبانِ حقیقیِ او و تنها کسی که، ظاهراً، او را خوب می‌شناسد، «سپیده» است که از ویلایِ ساحلی بیرون رفته. امّا در آن وضعیتِ پیچیده و اضطراب‌آور که آن‌ها خودشان را به آب‌‌وآتش می‌زنند تا بچّه‌ی غرق‌شده را از آب بگیرند، جایِ «چیز»ی (یا کسی) کاملاً خالی‌ست؛ جای «غریبه»‌ای که «نازی» [رعنا آزادی‌ور] مسئولیت مراقبت از بچّه‌های کنارِ آب و بادبادک‌بازی با آن‌ها را به او سپرده تا خودش، با خیالِ آسوده، به موسیقیِ محبوبش گوش کند.

 

در غیابِ «غریبه»، آن تعادلِ اوّلیه کاملاً به‌هم ریخته و از این‌جا به بعد است که آن‌ها اوّل سعی می‌کنند گناه را به گردنِ دیگری (هرکسی از هم‌سفران) بیندازند. [یکی حرف‌های پیرزن را درباره‌ی عروس‌ و داماد یادآوری می‌کند، یکی از کِل‌کشیدنِ شُهره می‌گوید و یکی‌دیگر ماجرای نمک‌دان و خنده‌‌ی بی‌وقفه در حضورِ اِلی را به‌یادِ جمع می‌آورد.] این، درواقع، یک‌جور «سلبِ مسئولیت» است و حالا که خودِ «اِلی» نیست، آن‌ها چهره‌ی حقیقی‌شان را نشان می‌دهند. رفتارها، گاهی، درنهایتِ بی‌شرمی‌ست [امیر/ مانی حقیقی، درست مثلِ یک دیوانه همسرش سپیده را کُتک می‌زند و پیمان و همسرش شُهره/ مریلا زارعی هم تا آستانه‌ی یک دعوای جانانه می‌روند] و همه‌ی این‌ها، عملاً، نتیجه‌ی غیابِ «غریبه»‌ای به‌نام «اِلی»‌ست. پس، خیلی هم عجیب نیست که با ورودِ «غریبه»‌ای دیگر (علیرضا؛ پسری که اوّل در تلفن می‌گوید برادرِ اِلی‌ست، ولی بعداً می‌فهمیم نامزدِ اوست) جمعیتِ مسافران، دوباره، متحّد می‌شوند و این‌بار اِلی را به دروغ‌گویی (یا دست‌کم نگفتنِ همه‌ی حقیقت) متّهم می‌کنند؛ هرچند خودشان هم در نقشه‌ای ناگهانی تصمیم می‌گیرند که دروغ بگویند یا دست‌کم همه‌ی حقیقت را به زبان نیاورند. مسأله این‌جاست که «سپیده» می‌دانسته «اِلی» نامزد دارد، امّا این‌طور که خودش می‌گوید «اِلی» مدّت‌هاست که می‌خواسته از دستِ او خلاص شود و اصلاً برای همین آمده که «احمد» را ببیند. حالا همه‌ی آن‌ها می‌دانند که «اِلی» نباید به این سفر می‌آمده و البته، آمدنش به‌واسطه‌ی اصرارهای بی‌حدّ «سپیده» (و شاید دخترش مروارید؟) بوده است. بااین‌همه، جمعیت ترجیح می‌دهد فردیتِ «سپیده» را نادیده بگیرد و همه، عملاً، به او دستور می‌دهند که به «علیرضا» بگوید چیزی از قضیه‌ی نامزدی او نمی‌دانسته‌اند.

 

موقعیتِ عجیبی‌ست؛ دوست‌وآشناهایی که به این سفر آمده‌اند، آدم‌های «شجاع»ی نیستند و درست برعکس، آن‌قدر «ترسو» هستند که همه‌چیز را به‌گردنِ «اِلیِ» بخت‌برگشته‌ای می‌اندازند که اگر بود و ناگهان «غیب» نمی‌شد، بطالتِ آن‌ها هم ادامه پیدا می‌کرد. بااین‌همه، در غیابِ «اِلی»، آن‌چه برای مسافرانِ بیچاره مانده، ملالت است و البته رهایی از این ملال، اصلاً آسان نیست. آخرین صحنه‌ی فیلم، همه‌چیز را به ‌روشن‌ترین شکلِ مُمکن توضیح می‌دهد؛ چرخ‌های عقبِ یک سواری در شن‌هایِ خیسِ ساحل گیر کرده است. همه دارند سواری را هُل می‌دهند، ولی فایده‌ای ندارد. کاری نمی‌شود کرد و جایِ «غریبه» کاملاً خالی‌ست. نیست؟

 

ـــــــــــــــــــــــــــ عنوانِ یادداشت، سطری‌ست از در آستانه، شعرِ احمد شاملو

 

بعدِ تحریر: این نوشته، پیش‌تر ﺳﻪشنبه، 20 اسفند، در روزنامه‌ی اعتمادِ ملّی منتشر شده است.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧