شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چیزی شبیهِ کارنامه...

 

... «چه‌جوری‌ست که... این‌را شما برای ما روشن کن لطفاً...» آفتاب دارد غروب می‌کند و از این‌جا که من نشسته‌ام دیگر خبری از آن نور همیشگی نیست. دیگر آفتاب نیست. دارد شب می‌شود و من با پا دردی که توی آخرین روزهای سال حوصله و دل و دماغی برای خندیدن و کیف‌کردن نگذاشته، دارم «امشب در سینما ستاره»ی «پرویز دوائی» را برایِ چندمین‌بار [چندمین‌بار واقعاً؟] ورق می‌زنم. توی این چندماه، چندبار خوانده باشم این کتاب را خوب است؟ عادت به شمردن که ندارم، ولی حوصله‌ام که سر می‌رود، می‌روم سراغ «امشب در سینما ستاره». این‌یکی را هم درست مثل «بُلوارِ دل‌های شکسته»‌اش دوست دارم. همین‌جور ورقش می‌زنم. سفیدِ سفید است. توی هیچ کتابی، زیر هیچ جمله‌ای، خط نمی‌کشم. دوست ندارم کتاب را سیاه کنم. کتاب باید سفید بماند. باید تمیز بماند. امّا نوشته‌های «دوائی» که نیازی به خط‌کشیدن ندارند؛ اگر قرار به خط‌کشیدن باشد، باید از اوّل زیر همه‌ی جمله‌ها را خط کشید و رفت تا آخر کتاب. این‌جوری که نمی‌شود؛ پس «چه‌جوری‌ست که...» خودم هم نمی‌دانم. می‌روم سراغ «آن ناخدای نیمه‌شبان»؛ سراغ اصلِ دست‌نویس «دوائی» که چندسال پیش فرستادش برای روزنامه‌ی «شرق»، برای ویژه‌نامه‌ی داستانی که به‌همّتِ «مهدی» یکی از بهترین ویژه‌نامه‌های «شرق» شد. این اصلِ داستان است، دست‌خطِ اُستاد. شروع می‌کنم به خواندن: «... دیروز رفتم پیش این آقای هموطنِ کامپیوتردار و اینترنت‌باز که خبر داد با دستگاهِ کامپیوترش مقداری عکس و اعلانِ فیلم‌های سریال را که نشانی داده و ازش خواسته بودم، پیدا کرده و درآورده و چاپ کرده است.» می‌روم دوخط پایین‌تر: «... عکس‌ها را چید جلوی ما که هوش از سر ما رُبود و قلبِ ما را با ریتمِ هشت، ده،‌ دوازده‌سالگی، با حسّ محاورتِ عاشقانه‌مان، با این سریال‌ها به بال و پَرزدن واداشت...» همین است دیگر؛ معجزه می‌کند این مرد با نوشته‌هایش. دلم می‌خواهد گوشی را بردارم و زنگ بزنم آن‌سر دنیا و همین‌که صدایش را شنیدم، بگویم  «چه‌جوری‌ست که... این‌را شما برای ما روشن کن لطفاً...» و بگویم که این نوشته‌ها چه‌قدر عزیزند برای من، چه‌قدر ارزش دارند برای من و هربار خواندن‌شان، هربار تماشای خط نویسنده‌اش، احوالاتم را عوض می‌کند. بعد یادم می‌افتد که توی این چند مکالمه با اُستاد، هیچ‌وقت این‌چیزها را نگفته‌ام، هیچ‌وقت دلم نیامده مکالمه را زیادی طولانی کنم، همیشه به این فکر کرده‌ام که حیف نیست وقتش را با این حرف‌ها را بگیرم؟ حیف نیست وقتی‌ را که می‌تواند صرف نوشتن همچه گوهرهای کم‌یابی کند، پای تلفن صرف کند؟ و حیف است واقعاً...

 

دارم فکر می‌کنم توی این سالی که گذشت، چه‌قدر غصّه خوردیم بابتِ «شهروندِ امروز»ی که شنبه‌ها جایش روی دکّه‌ها خالی بود و فکر می‌کنم که این «شهروندِ امروز»، شد یک معیار، یک مقیاس برای چاپ یک نشریه‌ی هفتگی و چه‌کسی باور می‌کند که شنبه، یک‌شنبه تازه به‌صرافتِ موضوع هفته‌ی بعد می‌افتادیم و چه‌کسی باور می‌کند که چه‌جوری این مطالب را جمع می‌کردیم و می‌رساندیم به صفحه‌بندی. ماه‌های آخر «شهروندِ امروز»، دست‌کم برای من، ماه‌های بهتری بود؛ «کافه»‌ای را راه انداخته بودیم (پیشنهادِ اسمش با سردبیر بود؛ همه‌ی حقوق هم، قاعدتاً محفوظ است.) که آدم‌های درست‌وحسابی درباره‌ی کتاب‌هایی که خوانده بودند، یا فیلم‌هایی که دیده بودند، یا تیاترهایی که تماشا کرده بودند، می‌نوشتند. شاید اگر «کریم» کمک نمی‌کرد، «کافه» این‌قدر رونق نداشت و اگر سردبیر جای بیش‌تری نمی‌داد، رونقش این‌همه نبود. (بازهم سپاس) و بانمک بود که همه دوست داشتند توی این همین شش‌صفحه بنویسند و خدا می‌داند که بعضی نوشته‌ها دو، سه شماره توی نوبت می‌ماندند و گاهی نوشته‌ی خودم کار نمی‌شد که نوبت به دیگران برسد. ایرادی هم نداشت قاعدتاً، چون خیال می‌کردیم که مثل کشتیِ فدریکو فللینی به‌راه‌ خودمان ادامه می‌دهیم، ولی نشد...

 

و سفر اصفهان. این‌یکی را نمی‌شود فراموش کرد. یک‌چندروزی را با بهترین هم‌سفرهای این‌سال‌ها رفتیم اصفهان. اوایل خُرداد. چه حالی داد این سفر؛ مُمدِّ حیات بود و مُفرِّحِ ذات. جای همه‌ خالی. لذت بُردیم واقعاً. همه‌ی شهر را گشتیم، اطعمه‌ی اصفهانی‌ را یک‌به‌یک چشیدیم و خدا را شُکر کردیم بابتِ این‌همه خوشی. کنار زاینده‌رود قدم زدیم؛ صبح و شب. آفتاب که داشت غروب می‌کرد، می‌نشستیم به حرف‌زدن و تماشای آدم‌ها...

 

امّا شروع سال بهتر بود برای من؛ «شهر» بی «فرشته» نماند؛ بهترین دوستِ همه‌ی زندگی‌ام، آمد و چندهفته‌ای ماند و من هم حواسم بود که باید آبیِ آسمان را جدّی‌تر بگیرم و حواسم بود که باید بخشی از هرروز را با دوستی قسمت کنم که خودِ «زندگی»‌ست، که نهایتِ «زندگی»‌ست. و همین‌کار را کردم. رفتیم به «شهرگردی»، به همه‌ی جاهایی که باید سر می‌زد؛ به کتاب‌فروشی‌های انقلاب و به آن خوراک‌خانه‌ی محبوب‌مان که غذاهایش شبیه هیچ‌جای دیگری نیست و نشستیم پُشتِ همان میزهایی که همیشه می‌نشستیم و همان غذاهایی را خوردیم که همیشه می‌خوردیم. چه روز معرکه‌ای بود. و چه حیف که بهترین دوست این عید را جای دیگری باید جشن بگیرد و خوش‌به‌حال مردم آن شهر یخ‌زده که «شهر»‌شان بی «فرشته» نمی‌‌ماند...

 

نشد؛ خیلی از کارهایی که می‌خواستم بکنم، نشد و حالا دارم فکر می‌کنم باید کارهای مانده را به سرانجام رساند. فقط یکی از کتاب‌هایی را که قول داده بودم، دادم به ناشر. کتاب‌های دیگری هم بود که باید می‌دادم و ماند برای وقتی دیگر. «شاعر در نیویورک»، بهترین شعرهای «فدریکو گارسیا لورکا» تمام شده است،‌ امّا هنوز زود است برای چاپش. و یک کتابِ کوچک شعرهای «لنگستن هیوز» هم مانده است. وقتش کِی است؟ سالی که از فردا شروع می‌شود؟ خودم هم نمی‌دانم...

 

هزار کار را گذاشته‌ام برایِ تعطیلاتِ نوروز؛ هرچند تجربه‌ی سال‌هایِ گذشته‌ را دارم و خوب حواسم هست ‌که تعطیلاتِ نوروز، وقتِ خوب و مُناسبی نیست برایِ رسیدگی به کارهایِ باقی‌مانده‌. امّا چه می‌شود کرد؟ چه باید کرد؟ دلم خوش است به فیلم‌هایی که هنوز ندیده‌ام، به کتاب‌هایی که هنوز نخوانده‌ام و به این نوشته‌ی طولانی درباره‌ی فیلم‌سازی که هربار دیدن فیلم‌هایش دلم را می‌لرزاند و خیال می‌کنم فیلم‌هایش شبیه مُعجزه‌ای‌ست که آمده تا حالِ همه‌ی ما را خوب کند، تا نشان بدهد که حواس‌مان باید به همه‌‌چیز باشد. به حرف دوستی هم فکر می‌‌کنم که می‌گفت این آدم آمده تا راهِ درست را در سینما نشان بدهد؛ پس چرا بعضی‌ها خیال می‌کنند که نباید جدّی‌اش بگیرند؟ باید به سرانجام برسد این نوشته‌ی طولانی؛ حتّا به قیمتِ این‌که توی تعطیلات جایی نروم و وقتم را صرف معاشرت با دیگران نکنم. اصلاً چه‌کاری‌ست معاشرت، وقتی می‌شود با فیلم‌های او زندگی کرد؟ ها؟

 

امروز، از خانه بیرون نزدم؛ خانه مُحتاج‌تر بود به این پاهای دردناک تا خیابان‌های شلوغی که پُر است از آدم‌ها  و فردا، وقتی اکسیژنِ هوا بیش‌تر شود، می‌شود بیرون زد و رفت به خلوت‌ترین پارک دنیا و روی بهترین نیمکتش نشست و کتاب خواند و موسیقی گوش کرد، یا اصلاً چشم‌ها را بست و به آینده‌ای فکر کرد که هیچ معلوم نیست چه‌جوری‌ست و به روزهایی که برای آمدن اجازه نمی‌گیرند. آه که دلم چه‌قدر برای بهترین دوستِ همه‌ی زندگی‌ام تنگ شده که حالا، در گوشه‌ی دیگر این دنیا، لابُد دارد به این فکر می‌کند که کاش این عید را هم در «خانه» می‌گذراند و چه‌قدر دلم تنگ شده برای دیدنش، برای حرف‌زدنش. و چه‌قدر دلم تنگ شده است...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧