شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این روزها که می‌گذرد... ـ برداشتِ دوّم

 

یکُم: آخرهای ٨٧ بود که «انتشاراتِ نیلا» دو کتابِ درجه‌یکِ دیگر چاپ کرد؛ یکی «بازرس» نوشته‌ی «آنتونی شفر» و دوّمی «اتاقی در هُتل پلازا» نوشته‌ی «نیل سایمون» و هردو به‌ترجمه‌ی «شهرام زرگر». اوّلی را همان‌روزها، وقتی حوصله‌ام از دیدنِ فیلم‌های جشنواره‌ی شهر سر ‌رفته بود، روی یکی از نیمکت‌های نه‌چندان راحتِ پردیسِ سینماییِ ملّت خواندم و آن‌قدر خوب بود که بابتِ دیدنِ فیلم‌های نه‌چندان خوبِ آن جشنواره خودم را سرزنش نکنم و خیال نکنم وقتم تلف شده است. «بازرس» نمایش‌نامه‌ی درجه‌یکی‌ست؛ یک «بازیِ» واقعی‌ست با دو «بازی»گر. نمی‌دانم دو نسخه‌ی سینمایی‌اش را دیده‌اید یا نه؛ اوّلی را که «جورف منکیه‌ویچ» ساخته و «لارنس اُلیویر» و «مایکل کِین» در آن بازی می‌کنند. تلویزیونِ ایران هم، تا جایی‌که یادم می‌آید، بیش‌تر از یک‌بار نشانش داده است. و نُسخه‌ی دوم، مالِ همین دوسال پیش است به‌گُمانم؛ کارگردانش «کِنِت برانا»ست، فیلم‌نامه‌اش را «هارولد پینتر» نوشت و «مایکل کِین» و «جود لا» در آن بازی می‌کنند. اتّفاقاً این نُسخه‌ی‌ جدید را هم تلویزیونِ ایران (برنامه‌ی سینما یک، دوره‌ی جدید) نشان داد؛ هرچند داستان و دیالوگ‌های مُهم را دستخوش تغییری عظیم و البته شگفت کرد! امّا همه‌ی این‌ها را بگذارید کنار. اصلاً مُهم نیست آن فیلم‌هایی که دیده‌اید (یا ندیده‌اید) چه‌جور فیلم‌هایی هستند (اتّفاقاً هردو فیلم‌های خوبی از آب درآمده‌اند) چون «بازرس»ی که روی کاغذ می‌خوانید، یکی از بهترین نمایش‌نامه‌هایی‌ست که تا حالا به فارسی ترجمه شده. «بازرس» را که ‌خواندم، یادِ حرفِ «رابرت مک‌کی» در کتابِ «داستان: ساختار، سبک و اصولِ فیلم‌نامه‌نویسی» افتادم که نوشته بود کنایه، موهبتی‌‌ست خُدادادی که هر نویسنده‌ای‌ از آن بهره نبرده و البته من خیال می‌کنم که بهره‌ی «شافر» [برادر پیتر شفر، نویسنده‌ی نمایش‌نامه‌ی آمادئوس] از این موهبت، آن‌قدر هست که نمایش‌نامه‌اش را به یک «شاه‌کار» تبدیل کرده است. این از آن نمایش‌نامه‌هایی‌ست که وقتی می‌خوانیدش، می‌فهمید که ساختِ شخصیت به‌کمکِ دیالوگ یعنی چه و اصلاً چیزی به‌نام «گفت‌وگو» چه معنایی دارد. این از این. امّا «اتاقی در هُتل پلازا» را گذاشته بودم برای روزِ مبادا؛ یک‌روز که بی‌حوصلگی به اوج برسد و امروز، دقیقاً، همان‌روز بود. درنهایتِ بی‌حوصلگی «اتاقی در هُتل پلازا» را دست گرفتم و خواندم. «نیل سایمون» که خُدا را شُکر نیازی به معرّفی ندارد. اگر «عاقبتِ عُشّاقِ سینه‌چاک» و «پابرهنه در پارک» [هردو به‌ترجمه‌ی شهرام زرگر در انتشاراتِ نیلا] را خوانده باشید، می‌دانید که قرار است با چه‌جور نمایش‌نامه‌ای طرف شوید؛ یک کُمدیِ معرکه، با شوخی‌هایی حساب‌شده و بی‌اندازه خنده‌دار و موقعیتِ آدم‌هایی که هرچند ظاهرشان نشان می‌دهد آدم‌های خوش‌بختی هستند، ولی درواقع بیچاره و بدبختند و چُنان دچارِ استیصال و درماندگی‌اند که خودشان را به در و دیوار می‌کوبند تا راهی برای رهایی پیدا کنند. اصلاً چه نیازی هست به توضیح؟ خودتان باید این دو «گوهر» درخشانی را که آخرهای ٨٧ چاپ شده، کشف کنید...

 

دوم: دستِ شبکه‌ی چاهار درد نکند که برنامه‌ای را به مُستندها اختصاص داده است، امّا واقعاً کسی به فکر کیفیتِ کارشان هم هست؟ حواس‌شان هست که این مُستندها را با چه کیفیتی دارند پخش می‌کنند؟ من که همه‌ی مُستندها را ندیده‌ام، امّا مقادیری از مُستندِ «استنلی کوبریک: زندگی در سینما» را با دوبله‌ی فارسی تماشا کردم (اسم فیلم را به‌فارسی چی گذاشته بودند؟) و کاملاً توی ذوقم خورد. راویِ مُستندی که «یان هارلان» ساخته، «تام کروز» است و طبیعی‌ست که باید صدایش را دوبله کرد، ولی صدای دوبلور مُحترم به قیافه‌ی «کروز» شباهتی نداشت. صدای دوبلور «نیکول کیدمن» و «وودی آلن» و «مارتین اسکورسیزی» هم همین‌طور. فقط «ناصر طهماسب» بود که وقتی به‌جای «جک نیکلسن» حرف می‌زد، آدم خیال نمی‌کرد که دارند سربه‌سرش می‌گذارند. درست نفهمیدم که اسامی را چه‌جوری تلفظ می‌کردند؛ مثلاً «مایکل هِر» را که هم‌کار «کوبریک» بوده در نوشتن فیلم‌نامه‌ی «غلافِ تمام‌فلزی» چیزی گفتند در مایه‌های «مایکل کِرک»، یا یک همچه چیزی. شاید هم خیلی مُهم نباشد، ولی به‌هرحال وقتی قرار است کاری انجام شود، بهتر است کامل و درست‌ودرمان باشد.

 

سوم: یک‌عدد دی‌وی‌دی به بازار آمده به‌نام «آلبومِ دعوت» که البته خودِ فیلمِ «دعوت» توی آن نیست؛ آن اپیزودِ حذف‌شده (ریحانه) و مقادیری صحنه‌ی حذف‌شده و پُشت‌صحنه (که بخش عُمده‌اش مربوط است به اپیزودِ خورشید و تمرین‌های محمدرضا فروتن که سعی می‌کند لُری حرف بزند!) و مصاحبه و عکس، همه‌ی آن چیزی‌ست که اسمش را گذاشته‌اند «آلبومِ دعوت». همه‌ی آن‌ها که فیلم را دیده‌اند، قاعدتاً، باید کُنج‌کاو باشند که آن اپیزودِ حذف‌شده چه‌چیزی بوده است؛ بخصوص که خودِ «حاتمی‌کیا» می‌گفت این اپیزود به‌خوبی بقیه درنیامده است. راستش، خیلی هم با بقیه‌ی اپیزودها فرقی نداشت و هنوز هم نمی‌فهمم چرا آن‌را کنار بقیه‌ی اپیزودهای فیلم نگذاشته‌اند. این اپیزود حذف‌شده، یک «پژمان بازغی» و «لیلا اوتادی» معمولی دارد و یک «امید روحانیِ» معرکه که این‌بار نقش رئیس حراستِ یک دانشگاه را بازی کرده و طوری حرف می‌زند که معلوم است رفتار همه‌ی دانشجوها را زیر نظر دارد. ظاهراً که قرار بوده این آخرین اپیزودِ فیلم باشد؛ چون آخرش «مهتاب کرامتی» در نقش یک پرستار/ فرشته یکی یک بچّه به همه‌ی مادرهایی که در اپیزودهای قبلی دیده‌ایم می‌دهد و همه‌ی مادرها همین‌جور که روی تختِ بیمارستان هستند، دست‌های‌شان را دراز می‌کنند تا بچّه‌ی خودشان را بگیرند! صحنه‌ی خیلی بدی‌ست؛ یعنی خیلی بد از آب درآمده، یا دست‌کم من از دیدنش خوشم نیامد و فکر می‌کنم واقعاً مسخره از آب درآمده است. به‌خاطر چی؟ ایده‌اش؟ اجرایش؟ نمی‌دانم. شاید به‌خاطر همین صحنه‌ی آخر بوده که «حاتمی‌کیا» آن‌ اپیزود را اساساً حذف کرده. نمی‌دانم. صحنه‌های حذف‌شده‌ی اپیزودهای دیگر هم چیزهای به‌دردبخوری نیستند واقعاً و فقط محض کُنج‌کاوی می‌شود آن‌ها را دید. اگر اهلِ کُنج‌کاوی و این‌چیزها هم نیستید، خُب، حقیقتاً نیازی به دیدنش ندارید!

 

چهارم: و یک‌چیز دیگر. داشتم کتابِ «Lust, Caution» [چاپِ پنگوئن] را می‌خواندم که مُنتخبِ داستان‌های «اِیلین چانگ/ Eileen Chang» است و پنج شش مُترجمِ درست‌وحسابی داستان‌هایش را از چینی به انگلیسی ترجمه کرده‌اند. داستانِ اصلی، قاعدتاً، همین «Lust, Caution» است که عُنوانِ کتاب هم شده و البته، شُهرتِ فیلمی که «آنگ لی» براساسش ساخته، در این انتخاب بی‌تأثیر نیست. خلاصه این‌که دیدم انتهایِ کتاب یک «راه‌نمایِ تلفّظ» چاپ کرده‌اند که واقعاً به‌دردبخور است؛ هم راه‌نمای مصوّت‌هاست، هم صامت‌ها. و همین‌جور که داشتم سعی می‌کردم کلمات را آن‌جور که نوشته تلفّظ کنم، چشمم افتاد به چیزی که خیلی آشنا بود: zh و دیدم ما سال‌های سال است تلفّظ نام کارگردانِ مشهور چین را آن‌طور که دوست داریم به‌زبان می‌آوریم. این zh را چینی‌ها طوری بیان می‌کنند که صدای j بدهد و ظاهراً که باید کارگردانِ چینی را «جانگ ئیمو» [یا چیزی شبیه به این] بنامیم، نه «ژانگ ییمو»؛ آن‌طور که معمولاً می‌نویسیم. یادم رفت بنویسم که yi را طوری می‌گویند که شبیه ee باشد در Feed. بگذارید یک چندتایی از صامت‌ها را آن‌طور که خودِ چینی‌ها می‌گویند بنویسم:

 

c: ts as in its

g: g as in good

q:ch as in chat

x: sh as in she

z: ds as in folds

zh: j as in job

 

خُب، درست است که یک همچه چیزهایی به‌دردِ همه نمی‌خورد، ولی به‌هرحال بازیگرها و کارگردان‌های چینی روزبه‌روز دارند مشهورتر و جهانی‌تر می‌شوند و هیچ بد نیست که تلفّظِ واقعی اسامی‌شان را یاد بگیریم. اگر وقت و فرصت بود، همه‌ی این راه‌نمای کوچک را همین‌جا، توی همین وبلاگ، می‌گذارم. و سئوالِ آخر: حالا باید چه کنیم؟ «جانگ ئیمو» یا «ژانگ ییمو»؟ کدام‌یکی را باید بنویسیم؟ تلفّظِ درست، یا تلفّظِ معمول و مُتداول به فارسی؟ سال‌ها می‌گفتند «اِمیر کاستاریکا» و بعد نوشتند «اِمیر کوستوریتسا». می‌بینید؛ این حکایتی‌ست که، ظاهرا،ً مثلِ کشتیِ فللینیِ کبیر به‌راهِ خودش ادامه می‌دهد...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸