شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این روزها که می‌گذرد... ـ برداشتِ سوم

 

یکُم: ... آدم گاهی باید رُمان‌هایی را بخواند که تراکُمِ احساساتِ بشری‌اند، رُمان‌هایی که هُشدار می‌دهند و برحذر می‌دارند و «آخرین پادشاهِ اسکاتلند»، نوشته‌ی «جایلز فودن» [همین‌جور تلفّظ می‌کنند نام کوچکش را؟] یکی از همین رُمان‌‌هاست. آقای «فودنِ» چهل‌ودو ساله، متوّلدِ بریتانیاست و ظاهراً که در سال‌های کودکی با خانواده‌اش راهی افریقا شده و تا هزارونُهصد و نودوسه، در چندتایی از کشورهای افریقایی زندگی کرده است. (ظاهراً که قبلاً در ضمیمه‌ی ادبی تایمز بود و فعلاً در روزنامه‌ی گاردین کار می‌کند.) «آخرین پادشاهِ اسکاتلند» را هم در سالِ هزارونُهصد و نودوهشت نوشته که البته حالا به‌خاطر فیلمی که «کوین مک‌دانلد» براساسش ساخته، رُمانِ مشهورتری شده است. اصلاً روی جلدِ این کتابی که من دارم (چاپِ وینتج) پوستر فیلم است؛ یعنی قیافه‌ی «فورست ویتاکر» به‌نقشِ «ایدی امین» و توضیحِ این نُکته که «ویتاکر» به‌خاطر بازی در این نقش برنده‌ی اُسکار شده است. خُلاصه‌کردنِ همچه رُمانِ مفصّلی (سیصدوسی‌پنج صفحه) قاعدتاً، کار آسانی نبوده و «مک‌دانلد»، مثل خیلی‌های دیگر، عملاً، «داستان» را به فیلمش مُنتقل کرده است. «فودن»، به‌واسطه‌ی سال‌ها زندگی در افریقا و هم‌نشینی با افریقایی‌ها، همه‌ی داستان‌‌های باورنکردنی و عجیب‌وغریبی را که درباره‌ی «ایدی امین» شنیده، در رُمانش آورده است. چیزی که در «آخرین پادشاهِ اسکاتلند» به‌وفور دیده می‌شود، بی‌عدالتیِ محض است؛ آشنایی بی‌واسطه با آدم‌های بیچاره‌ای که از فرطِ نداری در آستانه‌ی مرگند و آقای دکتر «نیکلاس گریگنِ» اسکاتلندی، در اوگاندایِ تحتِ حکومتِ «ایدی امین»، قبل از هرچیز، همین حقایق را می‌بیند، امّا کمی بعد از آن تصادفِ غریب و آشنایی با «ایدی امین»، همه‌چی، تاحدودی عوض می‌شود. اسکاتلندی‌بودنِ «نیکلاس» به‌مذاقِ «امین» خوش می‌آید و از این‌جاست که «نیکلاس» می‌شود یارِ غارِ او... همه‌چی، تقریباً، همان‌جور است که در فیلم «مک‌دانلد» دیده‌ایم؛ هرچند بعد از تماشای آن فیلم، نمی‌شود قیافه و رفتارِ «فورست ویتاکر» را فراموش کرد و شخصاً موقعِ خواندنِ رُمان، قیافه‌ی او را به قیافه‌ی «امینِ» حقیقی ترجیح می‌دادم؛ بخصوص جایی‌که در نهایتِ جدّیت می‌گوید یونانی‌ها تمدّن‌شان را از کشور و مردمِ او دزدیده‌اند!

 

دوم: ... هیچ‌وقت خیال نمی‌کردم که مُصاحبه‌ای از «جین سیبرگ» پیدا شود، ولی در مخلّفاتِ دی‌وی‌دیِ دودیسکِ «ازنفس‌افتاده»ی «ژان‌لوک گُدار» [نُسخه‌ی کرایتریون]، یک مُصاحبه‌ی تصویری از «سیبرگِ» محبوبم هست. توی این روزهای سرشار از بی‌حوصلگی، شاید،‌ هیچ‌چی به‌اندازه‌ی این چنددقیقه مُصاحبه‌ی تصویری‌ حالَم را خوب نکرده باشد. خدایا، به‌خاطر این شادی‌ِ کوچک ممنونم!

 

سوم: جُستن و خریدن و ورق‌زدنِ کتاب‌های قدیمی، کتاب‌های رنگِ‌رورفته‌ای که ساعت‌ها باید خاک‌شان را آرام‌آرام پاک کرد تا جلدشان رنگِ حقیقی‌اش را به‌دست آورد، دست‌کم برای من، از هزار چیز دیگر لذّت‌بخش‌تر است. «شیرین و خسرو»ی «امیرخسرو دهلوی» هم وقتی توی قفسه‌ی کتاب‌فروشی بود، همچه وضعی داشت؛ سرشار از خاک و آقای کتاب‌فروش، با آن‌همه ادّعا درباره‌ی ارزش کتاب‌های مغازه‌اش و آن‌همه ادّعا درباره‌ی این‌که هیچ‌کس به‌اندازه‌ی او قدر و منزلتِ کتاب را نمی‌شناسد، گذاشته بود این «شیرین و خسرو» زیر خروارها خاک (غُبارِ سالیان!) دفن شود. اوّل عطفِ کتاب را دیدم که به روسی نوشته بود. کتاب را که از توی قفسه برداشتم، خاکش ریخت. همان‌جا دستمالی از جیب درآوردم و جلو چشم‌های آقای کتاب‌فروش همه‌ی خاک‌ها را ستُردم و بعد بازش کردم. آقای کتاب‌فروش گفت کسی این کتاب را نمی‌خرد؛ سال‌هاست همان‌جا مانده و همین‌جور که داشتم با دستمالِ دیگری باقی خاک‌ها را پاک می‌کردم، گفتم ظاهراً که خودِ شما هم علاقه‌ای بهش ندارید که به آقا برخورد و گفت اگر این کتاب‌فروشی را کرده بودم ساندویچ‌فروشی، حالا وضعم بهتر از این بود. دروغ که  نمی‌گفت، ولی چه ربطی به من داشت؟ چه ربطی به این شیوه‌ی نگه‌داریِ کتاب داشت؟ چه ربطی به دفن‌شدن کتاب زیر خروارهای خاک داشت؟ هیچ! واقعاً هیچ! بعد که کتاب به‌نسبت تمیز و پاکیزه شد، از دستم و ورقش زد و بَه‌بَهی گفت و از من خواست که قیمتِ خون ابویِ مُحترمش را بدهم و کتاب را ببرم. چرا؟ چون قدیمی‌ست؛ گیر نمی‌آید همه‌جا. دروغ که نمی‌گفت، ولی آن خاک‌ها چی؟ گفتم پس پولِ دو برگ دستمالِ کاغذی را از قیمتِ خونِ ابویِ مُحترم کم کنید! خلاصه کنم، نیم‌ساعتی طول کشید تا راضی شد که کتاب را ارزان‌تر از آن‌چیزی‌ که می‌گفت حساب کند و همین‌جور که داشت پول‌ها را می‌شمُرد، غُر می‌زد ‌که مردم قدرِ کتاب را نمی‌دانند! شاید اگر مطمئن بودم جای دیگری در این شهر می‌شود همین چاپِ «شیرین و خسرو» را پیدا کرد، می‌گفتم پولم را پس بدهد، ولی مطمئن نبودم. داشتم از مغازه‌اش می‌آمدم بیرون که گفتم این بارِ اوّل و آخری بود که از شما کتاب خریدم. امیدوارم کتاب‌فروشی‌تان را تبدیل کنید به ساندویچی، ولی لطف کنید و ساندویچ‌ها را، مثلِ این کتاب‌ها، زیر خروارها خاک نگه ندارید. برای سلامتیِ آدم‌های بخت‌برگشته خوب نیست!

 

چهارم: ... و «شیرین و خسرو»ی «امیرخسرو دهلوی»، چاپِ اداره‌ی انتشاراتِ دانش است؛ چاپِ آکادمی علومِ اتّحادِ شوروی، در سلسله‌ی آثار ادبیِ مللِ خاور. دوازدهمین کتاب از متونِ سری کوچک که سالِ هزارونُهصد و شصت‌وشش در مُسکو منتشر شده است. نوشته: متنِ انتقادی و مقدّمه بقلمِ غضنفر علی‌یف. علاوه بر متنِ «شیرین و خسرو»، یک ضمیمه هم دارد؛ خصوصیّت‌های لفظی و دستوری مثنویِ «شیرین و خسرو»، که البته توی ضمیمه نوشته «خسرو و شیرین». اصلِ داستان، بعد از نعتِ خدا و مدحِ شاهان و نصیحتِ فرزند و توضیحاتی درباره‌ی آفرینش، از بیتِ پانصد و پنجاه‌وهفت شروع می‌شود:

 

به تاریخِ عجم داننده‌ی راز

چُنین کرد این حکایت را سرآغاز

که چون خورشیدِ هُرمز رفت در خاک

کشید اکلیلِ خسرو سر بر افلاک

...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸۸