شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این روزها که می‌گذرد... ـ برداشتِ چهارم

 

یکُم: خیلی چیزهاست که باید می‌نوشتم و ننوشتم؛ اوّل از همه، سفرِ دو روزه‌ای به شیراز که عجب شهرِ باصفایی‌ بود و در آن دو روز، هم‌نشینی با بچّه‌های فیلم‌دیده‌ی باصفا چه‌قدر خوش گذشت. وصفِ کمالاتِ این بچّه‌های فیلم‌دیده‌ی باصفا را قبلاً شنیده بودم، ولی قسمت نشده بود هم‌نشینی و هم‌کلامی با آن‌ها. دو روزِ خوبی بود و بهتر از همه، شاید، حافظیه بود برای من؛ وعده‌گاهی که هم شبِ اوّل رفتم آن‌جا، هم فردا ظُهرش، وقتی آفتاب عمود می‌تابید و سروهایِ سهی، حتّا، هوا را خُنَک نمی‌کردند... خُدا قسمت کند سفرِ دوباره به شیراز را و البته، هم‌نشینی با بچّه‌های فیلم‌دیده‌ی باصفایش را...

دوم: صُبحِ پنج‌شنبه، نشستم روبه‌روی یکی از محبوب‌ترین فیلم‌سازهایم؛ آقایی که هیچ‌وقت از نزدیک ندیده بودمش (چرا؟) و توی این یکی دو ساعتی که گَپ زدیم و چای و قهوه نوشیدیم و درباره‌ی کتاب‌ها و فیلم‌هایی که این اواخر خوانده‌ایم و دیده‌ایم حرف زدیم، حس کردم که بی‌خود نیست فیلم‌هایش را این‌قدر دوست دارم. درباره‌ی پنج فیلم‌نامه‌اش، همین‌طور بی‌مقدّمه، حرف زدیم و همین‌که بهش گفتم یکی از آن‌ها (که اتّفاقاً خودش آن‌را نساخته) به‌نظرم چه‌قدر عالی‌ست و چه مرتبتی دارد در سینما (هرچند بقیه‌ی کارهایش هم همین‌جور است به‌نظرم) گفت که خودش هم آن‌را بیش‌تر از بقیه‌ی کارهایش دوست دارد؛ چون سه‌سال از عُمرش را صرفِ آن کرده و آن‌قدر از آدم‌ها و ماجراها و دل‌مشغولی‌های‌شان اشباع شده که حس کرده ساختنش را باید بسپارد به یکی‌دیگر؛ به یکی که این آدم‌ها را از بیرون ببیند و همین کار را هم کرده و نتیجه‌اش عالی از آب درآمده است؛ یکی از بهترین فیلم‌های این سال‌ها. صُبحِ پنج‌شنبه‌ی خوبی بود...

سوم: موسیقیِ «زیرِ تیغ» آدم را نابود می‌کند؛ می‌بَرَدش تا آستانه‌ی ویرانیِ کامل و خُدا می‌داند در این غروبِ دلگیرِ پنج‌شنبه، هیچ‌چی به‌اندازه‌ی این موسیقی عالی نیست. دلم می‌خواست همین‌حالا گوشی را بردارم و زنگ بزنم به آقای «علیزاده» و بگویم «خُدا به شما عُمرِ بسیار و بابرکت عنایت فرماید که موسیقی‌تان مُمِدِّ حیات است.» ولی زنگ نزدم. چه‌کاری‌ست مزاحمِ اُستاد شدن در یک غروبِ دلگیرِ پنج‌شنبه؟

چهارم: اوّلین جُمله‌ی داستانِ «مردِ سوّم» [نوشته‌ی گراهام گرین] چیزی‌ست قریبِ به این: «کسی نمی‌داند ضربه، دقیقاً، کِی فرود می‌آید.» (اصلش دمِ دستم نیست؛ شرمنده!) همه‌ی چهارشنبه‌‌شبِ من، به داستانِ «مردِ سوّم» گذشت؛ به ورق‌زدنش و سَرَک‌کشیدن در آن جُمله‌های درخشانی که «گراهام گرین» در نهایتِ دقّت آن‌ها را نوشته است. و حالا، تویِ این غروبِ دلگیر، این جُمله‌ی ابتداییِ داستان، بدجوری توی ذهنم مانده است و چرایش بماند برای یک‌وقتِ دیگر...

پنجم: و زندگی، مثلِ همیشه، به‌راهِ خودش ادامه می‌دهد؛ عیناً کشتیِ فیلمِ فللینیِ کبیر و مُشکل، دقیقاً، همین است...

ششم: بی‌حوصلگی؟ بله، و به‌قولِ دوستان چرا که نه؟!

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸