شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

یک‌تکّه از نامه‌ای متعلّق به همین روزها...

 

... یک ‌وقت‌هایی، یک لحظه‌هایی هست در زندگی که شبیهِ هیچ لحظه‌ی دیگری نیست و بااین‌که آدم این وقت را، این لحظه را، هزاربار توی خیالِ خودش مجُسّم کرده و هزاربار آن‌را پیشِ چشم‌های خودش آورده، وقتی اتّفاق می‌افتد، حس می‌کند که زیرِ پایش خالی شده، که بالای یک پُلِ مُعلّق، یک رودخانه‌ی پُرخروش، ایستاده و هر تکانی که بخورد، نتیجه‌اش سقوط توی آب است و موج‌های پُرخروش می‌برندش به جایی‌که معلوم نیست زیرِ آب است یا یک جزیره‌ی متروک...

... یک ‌وقت‌هایی، یک لحظه‌هایی هست در زندگی که شبیهِ هیچ لحظه‌ی دیگری نیست و همچه که اتّفاق می‌افتد، همچه که از عالمِ ذهن و خیال می‌زند بیرون و می‌شود حقیقتِ محض، آدم حس می‌کند که زندگی‌اش را باید تقسیم کند به دو بخش؛ به دو قسمتِ پیش از این لحظه و پس از آن و این لحظه، این نقطه، می‌شود نقطه‌ی عطفِ زندگی‌اش که پرتابَش می‌کند به مسیری دیگر که مسیرِ دلخواهِ زندگی‌اش نیست، ولی چاره‌ای جُز رفتن از آن ندارد و همه‌اش به این فکر می‌کند که کاش این مسیر را هم خیال کرده بود و می‌دید که مثلاً آخرش چیست و تهِ خطّی که باید آن‌را بگیرد و برود کُجاست و می‌رسد به اعماقِ یک رودخانه‌ی پُرخروش یا که اصلاً جزیره‌ای متروک...

... یک ‌وقت‌هایی، یک لحظه‌هایی هست در زندگی که شبیهِ هیچ لحظه‌ی دیگری نیست و آدم خیال می‌کند که زمان ایستاده است، که عقربه‌ها تکان نمی‌خورند و مانده‌اند روی آن پنجِ عصری که چه موحش پنجِ عصری بود و مغز را قُفل می‌کرد و آدم تا به‌خودش بیاید، می‌بیند که همه‌ی آن حرف‌های قبلی، ناگهان، بدل شده‌اند به غزل‌هایی در نتوانستن؛ به ناتوانیِ محض اصلاً، به ساکن‌شدن، به چیزی نگفتن و باکَش نیست که دم فروبستن به‌وقتِ گفتن طیره‌ی عقل است و ... یک ‌وقت‌هایی، یک لحظه‌هایی هست در زندگی که آدم فکر نمی‌کند طیره‌ی عقل دیگر چیست و اصلاً کدام عقل...

... یک ‌وقت‌هایی، یک لحظه‌هایی هست در زندگی که شبیهِ هیچ لحظه‌ی دیگری نیست و آدم که چشم وامی‌کُند، می‌بیند مثلِ جدّ بزرگش ایستاده روی زمینی که آشنا نیست و هرچه چشم می‌گرداند آشنایی نمی‌بیند و همچه که راه می‌افتد، می‌رسد به جایی‌که شبیهِ هیچ‌جای دیگری نیست و خیال می‌کند ناکجاآباد همین‌جاست لابُد و بعد چشم‌ها را می‌بندد و همه‌ی ناکجاآبادی را که تازه کشف کرده با چشم‌های بسته می‌رود و همچه که چشم‌ها را بازمی‌کُند، می‌بیند که زیرِ پایش خالی شده و تازه می‌فهمد  یک ‌وقت‌هایی، یک لحظه‌هایی هست در زندگی که شبیهِ هیچ لحظه‌ی دیگری نیست...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸
برچسب‌ها : نامه‌ها