شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این روزها که می‌گذرد... ـ برداشتِ پنجم

یکم: «بیست شعرِ عاشقانه و یک ترانه‌ی نااُمیدی». این کتابِ «پابلو نرودا»ست که این روزها توی کیفم جا خوش کرده و وقت و بی‌وقت، توی تاکسی، یا سرِ کار و بی‌کاری، یکی‌ از شعرهاش را می‌خوانم که آسوده شوم، که آرام شوم و یک‌لحظه فکر کنم دنیا فقط همین کلمه‌های خوش‌آب‌ورنگی‌ست که «نرودا» نوشته است. و چه‌قدر حالِ آدم را خوب می‌کند خواندنِ «نرودا»یی که می‌نویسد «مثلِ یک تونل تنها بودم. پرنده‌ها فرار می‌کردند از من | و شب، با هجومِ قاطعش، غرقم می‌کرد.» یا توی شعری دیگر که می‌نویسد «صُبح لبریزِ طوفان است | در دلِ تابستان.» این روزهای مرا «بیست شعرِ عاشقانه و یک ترانه‌ی نااُمیدی» می‌سازد؛ تک‌تکِ کلماتش...

دوّم: آخرِ همان داستانی که توی پُستِ قبلی ازش نوشته بودم، یک تکّه‌ی معرکه‌ هست؛ جایی‌که آدمِ حالا باخته، راه می‌افتد دنبالِ همان دختره و بعد «رسید به دختره و حالا کنارِ هم راه می‌رفتند. فکر نمی‌کنم حتّا کلمه‌ای با دختره حرف زده باشد. درست مثلِ آخرِ یک داستان بود ـ البته تا پیش از آن‌که رسیدند سرِ پیچ و دیدم دستِ دختره حلقه شد دورِ بازوی او ـ که این شبیهِ شروعِ یک داستان است.» معجزه‌گرِ بزرگی‌ست نویسنده‌ی محبوبِ این سال‌هایم...

سوّم: این بارِ اوّلی‌ست که دارم داستان‌های «آنتونی هوروویتس» را می‌خوانم؛ مجموعه‌ای را که «هیرمند» چاپ کرده و، فعلاً، چهارتایش توی کتاب‌فروشی‌هاست (یا من چهارتایش را دیده‌ام.) «چهارشنبه‌ی مرگبار»، «جنوب از جنوبِ غربی»، «شاهینِ مالتی» و «ستاره‌ی شیطانی». خُب، البته نامِ اصلیِ «چهارشنبه‌ی مرگبار» هست «می‌دانم چاهارشنبه‌ی پیش چه کردی» (لابُد به‌سیاقِ مجموعه‌فیلم‌های ترسناکِ می‌دانم تابستانِ گذشته چه کردی....)، امّا نامِ درستِ «جنوب از جنوبِ غربی» زیادی تغییر کرده؛ چون در اصل «جنوب از جنوبِ شرقی» بوده است! ولی این‌چیزها خیلی مُهم نیست و می‌شود نادیده‌شان گرفت. این داستان‌ها، ظاهراً، مخصوصِ نوجوان‌هاست، امّا بعید است بزرگ‌ترها از خواندنش لذّت نبردند؛ بخصوص که کارآگاهِ پخمه‌ی داستان (تیم دایمند) برای هر کارِ کوچکی باید به هوش و ذکاوتِ برادرِ کوچکش (نیک) مراجعه کند. یک‌جورِ بانمکی می‌نویسد این «آنتونی هوروویتس» که بعید است کسی خوشش نیاید؛ شوخی‌هاش حدّواندازه دارد و داستان‌گوی قابلی هم هست البته...

چاهارم: و کشتی به‌راهِ خودش ادامه می‌دهد. این فیلمی‌ست از «فدریکو فللینی»...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸