شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این روزها که می‌گذرد... ـ برداشتِ هفتم

 

یکم: فصلِ دوّمِ «دِکستر» هم به همان خوبیِ فصلِ اوّل بود؛ همان‌قدر حساب‌شده و سنجیده و درست و آدم وقتِ دیدنش خیال نمی‌کرد که، خدایِ‌نکرده، سرش را کُلاه گذاشته‌اند، یا داستان‌شان «جان» ندارد، یا دیالوگی را محضِ بامزّگی فقط نوشته‌اند، یا یکی از شخصیت‌ها بود و نبودش فرقی نمی‌کند و خلاصه که فصلِ دوّمِ «دِکستر» هم به همان خوبیِ فصلِ اوّل بود. توی آن دو سه روزی داشتم این فصلِ دوّم را به‌سرعتِ برق‌وباد می‌دیدم، حواسم به خیلی‌چیزهایش بود و البته به خودم قول دادم که یک‌وقتی، دوباره بنشینم به تماشایش؛ به دوباره‌دیدنش. حالا با «مورگان دِکستر»ی طرف بودم که انسان‌ترین آدم‌کُشِ زنجیره‌ای‌‌ست و هرچند رفتارش، ظاهراً، «قابیل»‌وار است، امّا «قابیلِ» حقیقی را زیرِ خاک فرستاده؛ ‌هرچند تا خیالِ او را هم به باد نسپارد، آرام نخواهد شد. «دِکستر»، علاوه‌براین، هُنرمندی‌ست که کارش قطعه‌قطعه‌کردن است؛ تکّه‌پاره‌کردن، متلاشی‌کردن و خونی که این‌‌ور و آن‌ور می‌پاشد، به‌چشمِ او، چیزی بیش از نمایشِ انتقام است. یک نکته‌ی اساسیِ «دِکستر» برای من این است که آدم‌کُشِ زنجیره‌ای‌اش، قلبی از طلا دارد، مهربان است و به نوعِ بشر می‌اندیشد. در فصلِ اوّل، البته، او به اجرای عدالتی می‌اندیشید که دستگاهِ عدالت، شاید، از آن غفلت می‌کرد، امّا در این فصلِ دوّم، او هرچند می‌کوشد ردِ پاها را پاک کند و اثری از خود به‌جای نگذارد، امّا هر لحظه آماده‌ی از پرده برون‌افتادنِ رازِ هولناکی‌ست که روحش را همچون خوره می‌خورد و می‌تراشد. درعین‌حال، «دِکستر»، مردِ مهربان و خوش‌خُلقی‌ست که، البته، بویی از عاشقی نبرده است. «وانمود» می‌‌کند که آدمی معمولی‌ست، که قلبی برای عاشق‌شدن دارد، امّا حقیقت این است که همه‌ی این‌ها ظاهرسازی‌ست. ضرب‌المثلِ حکیمانه‌ای بینِ فیلم‌نامه‌نویس‌های هالیوود هست که می‌گوید هیچ‌کس آن‌گونه که می‌نمایاند نیست و «دِکستر» مصداقِ بارزِ این ضرب‌المثل است. امّا این داستانی‌ست که به‌رغمِ خون و خشونتش، به‌مذاقِ هرکسی خوش بیاید؟ نمی‌دانم...

 

دوّم: و از دیدنِ «تک‌نواز»، فیلمِ سوّمِ «جو رایت» هم، البته، محظوظ شدم. داستانِ شور و جنون و هُنر، ظاهراً که پایانی ندارد. این بماند برای وقتی دیگر...

 

سوّم: «دردسرِ هری» و «آقا و خانمِ اسمیت»، جزءِ فیلم‌های خوبِ «آلفرد هیچکاک» نیستند ظاهراً؛ تقریباً هیچ «هیچکاک‌»‌دوستی این دو فیلم (و ای‌بسا چند فیلمِ دیگرش) را دوست ندارند و من هم آخرین باری که نشسته بودم به‌ تماشای‌شان، چاهار پنج سال پیش بود. خب، البته، در مقایسه با فیلم‌های دیگرِ اُستاد، این دوتا، فیلم‌های سبُکی هستند، امّا شوخ‌طبعی و نمکی این فیلم‌ها بود، بعدازظهرِ داغ و گرفته‌ی پنج‌شنبه را خُنک کردند. و بانمک بود که هردو فیلم‌، یک‌جورهایی، درباره‌ی دل‌دادگی و دوست‌داشتن بود. توی فیلمِ اوّل، مُردنِ مردی (هری)،‌عملاً، باعث می‌شود که «جنیفر» [شرلی مک‌لِین]، پیشنهادِ ازدواجِ «سام» [جان فورسایت] را بپذیرد. از مرگ به زندگی. و فیلمِ دوّم، داستانِ رابطه‌ی نیمه‌ویرانی‌ست که، ناگهان، کاملاً ویران می‌شود تا دوباره روی ویرانه‌ها برپا شود و، این‌بار، ای‌بسا مُستحکم‌تر از قبل باشد. فیلمِ دوّم، بخصوص، صحنه‌ی آخرش را بعید است که هیچ‌وقت فراموش کنم!

 

چاهارم: و چرا تا حالا درباره‌ی «دشتِ سوزان» چیزی ننوشته‌ام این‌جا؟ درباره‌ی اوّلین فیلمِ «گی‌یرمو آریاگا»؟ خب، البته، فیلمِ آسانی نیست، ولی باید توی اوّلین فرصت (کِی دقیقاً؟) بنویسم که از چه‌چیزش خوشم آمده است...

 

پنجم: و همین دیگر. کافی‌ست...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۸