شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این روزها که می‌گذرد... ـ برداشتِ هشتم

 

 

یکم: این، تکّه‌ای‌ست از «مرد در تاریکی»، رُمانِ «پُل اُستر». می‌نویسد «... بعد از مدّتی، این فیلم تماشاکردنِ وسواس‌گونه، به‌نظرم، نوعی خوددرمانی آمد؛ نوعی داروی هومیوپاتیک تا در برابرِ نیاز به فکرکردن به آینده‌اش خود را بیهوش کند. فرار به دنیای فیلم مانندِ فرار به دنیای کتاب نیست؛ کتاب شما را وامی‌دارد تا به آن عکس‌العمل نشان دهید، یعنی هوش و تخیّل‌تان را به کار بگیرید، ولی وقتی فیلمی را تماشا می‌کنید، درعین‌حال که از آن لذّت می‌برید، ممکن است ذهن‌تان خلّاق و فعّال نباشد.»

 

دوّم: راستی چرا؟ چرا مترجمِ کتاب (خانمِ الاهه‌ی دهنوی) بعضی اسامی را این‌جوری نوشته است؟ مثلاً «رنوآر» را نوشته «رنور» و «رای» (ساتیاجیت رای) را «ری»؟ پیداکردنِ ضبطِ درستِ این اسامی که کارِ سختی نیست؛ هست؟

 

سوّم: و این غزلِ سعدی، دقیقاً این‌یکی، به‌دلایلی، این‌جا ثبت می‌شود:

تو را خود یک‌زمان با ما سرِ صحرا نمی‌باشد 

چو شمست خاطرِ رفتن به‌جُز تنها نمی‌باشد

دو چشم از ناز در پیشت، فراغ از حالِ درویشت  

مگر کز خوبیِ خویشت، نگه در ما نمی‌باشد

ملک یا چشمه‌ی نوری، پری یا لُعبتِ حوری

که بر گُلبن گُلِ سوری چُنین زیبا نمی‌باشد

پری‌رویی و مَه‌پیکر، سَمَن‌بویی و سیمین‌بَر 

عَجَب کز حُسنِ رویت در جهان غوغا نمی‌باشد

چو نتوان ساخت بی‌رویت، بباید ساخت با خویَت  

که ما را از سرِ کویت، سرِ دروا نمی‌باشد

مرو هرسوی و هرجاگه، که مسکینان نیند آگه

نمی‌بیند کَسَت ناگه، که او شیدا نمی‌باشد

جهانی در پی‌َت مفتون، به‌جای آب گریان خون 

عجب می‌دارم از هامون، که چون دریا نمی‌باشد

همه‌شب می‌پزم سودا، به بوی وعده‌ی فردا  

شبِ سودای سعدی را، مگر فردا نمی‌باشد

چرا بر خاک این منزل، نگریم تا بگیرد گل

ولیکن با تو آهن‌دل، دمم گیرا نمی‌باشد

 

چاهارم: و پُستِ بعدی درباره‌ی همین «مرد در تاریکی»‌ست قاعدتاً...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸