شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دوباره‌خوانیِ علی حاتمی ـ 4...

 

از کمال‌المُلک [١٣۶٣]

 

تکّه‌ی چاهارم

پاریس. موزه‌ی لوور

مظفّرالدین‌شاه و اتابک مشغولِ دیدنِ تابلوها هستند. اتابک، کمال‌المُلک را که در حالِ نقّاشی‌ست می‌بیند و به‌سوی او می‌روند.

اتابک: اوا! اعلی‌حضرت، استاد کمال‌المُلکِ خودمون.

مظفّرالدین‌شاه: عجبا! استادِ نقّاش در موزه‌ی نقّاشی. چه با رنگ می‌کنی رنگ‌دانِ رنگین‌دست؟

کمال‌المُلک: پرده‌ی مراسمِ تدفینِ حضرتِ مسیح.

مظفّرالدین‌شاه: رحمت‌الله علیه. علیه السلام.

کمال‌المُلک: کارِ استاد تیسین است. بی‌حضورِ استاد، در مکتبش تعلیم می‌بینم. من راویِ شعرِ این شاعرم؛ شعری ازپیش‌سُروده.

مظفّرالدین‌شاه: نهایت، پرده‌ی نقّاش‌باشیِ ما هم به همین وجاهت می‌شود؟

کمال‌المُلک: کم‌تر از اصل نمی‌شود؛ اگر اصلاً اصل و فرعی در میان باشد. همه جلوه‌ی عشقه؛ سِرّ دلبرانه در حدیثِ دیگران.

مظفّرالدین‌شاه: که استادِ نقّاشِ ما تا این درجه مُتعالی شده؛ فرنگی‌کار و بَدَل‌زَن و بدیع‌نگار.

کمال‌المُلک: صحبت از مرتبتِ شاگردی‌ست، نه بیش.

اتابک: حالا وقتی‌ست که، فی‌الواقع، عرض می‌کنم.

مظفّرالدین‌شاه: عرضِ بی‌جا نکنی اتابک‌جان!

اتابک: من یکی نمی‌گذارم کمال‌المُلک‌مان را این فرانسوی‌ها لوطی‌خور کنند.

مظفّرالدین‌شاه: بعله، بعله.

اتابک: در معیّتِ موکبِ هُمایونی برمی‌گردونیمش درب‌خانه.

کمال‌المُلک: من که جلای وطن نکرده‌م؛ همیشه به‌یادِ یار و دیار بوده‌م. با همه‌ی تنهایی شاهد دارم. کارِ من تمام نشده؛ حالِ من، حالِ تشنه‌ی دیر به آب رسیده است. حال فقط شوقِ نوشیدن دارم. چشمه‌ی گوارا کجاست؟ حدیثِ دیگری‌ست. فرصت بدهید تا این نادان بداند عسل به خانه می‌برد یا زهرِ بدتر از تریاک.

مظفّرالدین‌شاه: کارِ جهان به اعتدال راست می‌شود. همه‌چیزمان باید به همه‌چیزمان بیاید. اتابک بدش نیاید؛ ما که صدراعظم مثلِ بیسمارک نداریم که نقّاش‌باشیِ آن‌طوری داشته باشیم. بیله دیگ، بیله چغندر. برگردید به ولایت.

کمال‌المُلک: با دستِ خالی بهتر بود از این دستی که نمی‌دانم تکلیفش چیست.

اتابک: استاد کمال‌المُلک، شما ایرانی هستید و ایرانی هرکجای گیتی باشه، رعیّتِ شاهِ ایرانه. توصیه می‌کنم به‌امیدِ وساطتِ فرنگی هم نباشید؛ فرانسوی‌های هُنرپرور، شاه رو بیش‌تر دوست دارند تا کمال‌المُلک.

مظفّرالدین‌شاه: بعله.

 

 

تکّه‌ی پنجم

کاخِ گلستان.

مظفّرالدین‌شاه: استادِ نقّاش، جعبه‌ی رنگت کو؟

کمال‌المُلک: این‌روزها دست به رنگ نمی‌برم. قلم‌مو را رها کردم.

اتابک: و قلم به‌دست گرفته در دفاع از مشروطه، به معارضه با ولی‌نعمتِ خود برخاسته. ایشان باید به‌طورِ جدّی وضعش را با درب‌خانه روشن کند. با نوکرِ اختیارسرخود نمی‌شود کار کرد.

کمال‌المُلک: امرِ تعلیمِ نقّاشیِ شاهِ شهید با من بود. به‌عنوانِ معلّمِ این درب‌خانه به خود حق می‌دهم مطالبی عرض کنم. اعلی‌حضرتا، سلطنت به سرزمینِ پهناوری مثلِ ایران بااهمیت‌تر است تا حکومت بر قلوبِ درباریان.

اتابک: گرمای عراق استاد را خیالاتی کرده؛ کم‌کم خودشان را امیرکبیر تصوّر می‌کنند.

کمال‌المُلک: ای‌کاش بودم، یا ایشان زنده بود. ایران همیشه به امیرکبیر بیش‌تر نیاز دارد تا کمال‌المُلک.

اتابک: مرحومِ امیرکبیر را هم همان مُقرّبینِ شاه از میان برداشتند.

مظفّرالدین‌شاه: ان‌ شاءالله الرحمن خدا از گناهِ همه‌ی مُقصّرینِ آن قضیه‌ی شوم بگذرد. میرزاتقی‌خان مردِ بزرگی بود؛ مثلِ اتابکِ خودمان. حالا میل داریم از استاد بشنویم حرفِ حسابِ این مشروطه‌طلب‌ها چیه؟ ها؟

کمال‌المُلک: اگر فرصت مرحمت شود، همه‌ی مطالب را صادقانه عرض می‌کنم.

مظفّرالدین‌شاه: بیا بنشین عرض کن. از سرِ صبر و خوب و پوست‌کنده عرض کن.

اتابک: حرفِ حسابِ مشروطه‌طلب‌ها همینه که رنگ‌کارها مشاورِ سیاست باشند. غلام را عفو کنید که تحمّلِ دیدنِ این‌همه درویش‌مسلکی از شاه رو نداره. مرخّص بفرمایید پیش از آن‌که این مشاورِ عالی‌قدر هم‌کُرسیِ شاهانه باشه.

اتابک درحالی‌که از اتاق خارج می‌شود با کمال‌المُلک سخن می‌گوید.

اتابک: قلمی که فرمانِ عزلِ من رو بنویسه، از نیستان نرویید.

کمال‌المُلک: اگر تفرعن گذاشت، سری به عبرت به صحرا بزنید؛ این‌روزها از خونِ جوانانِ وطن لاله دمیده.

 

 

تکّه‌ی ششم

کاخِ گلستان.

کمال‌المُلک در کنارِ تدیّن، در حضورِ رضاخان در کاخ هستند.

تدیّن: اعلی‌حضرتا، کمال‌المُلک، حسب‌الامر احضار، و الساعه شرفیابِ حضورِ مبارکند. استاد استدعای دست‌بوسی دارند.

رضاخان: ما کُهنه‌سربازها سرمون از پُشت هم چشم داره؛ سردیِ استاد از سنگینیِ نفسش پیداست. پیر شدی، استاد.

کمال‌المُلک: به‌اندازه‌ی عُمرم.

رضاخان: از زیادیِ عُمر ملولی؟

کمال‌المُلک: ملول از روزگارم.

رضاخان: استاد، این چه سماجتیه که اهلِ هُنر دارند در نبوسیدنِ دستِ قدرت؟ تکبّر نیست؟

کمال‌المُلک: عوالمِ آن‌ها جداست.

رضاخان: حسد هم نیست؟

کمال‌المُلک: خُلقاً درویشند.

رضاخان: یک‌جور جلبِ نظره.

تدیّن: حیاتِ این جماعت در بذلِ توجّه، و مرگشون در بی‌اعتنایی.

رضاخان: پیر و جوان طفلین؛ ازخودراضی. خیال می‌کنین خدا چیزی بیش‌تر به شماها داده.

کمال‌المُلک: در خانه هم بچّه‌های شیرین بیش‌تر موردِ عنایتِ پدر هستن.

رضاخان: بعید از ما قدرت‌مدارانِ هفت‌خطّه که تو این بازیِ قهر و آشتی سُست‌تریم. امروز، تو این مملکت، امر امرِ ماست؛ مجلس و عدلیه و دولت تعارفه. می‌تونیم امر کنیم همین فردا ریز و درشت‌تون رو ببرن زراعت تا قدرِ عافیت رو بدونین و سرِ عقل بیاین.

کمال‌المُلک: مجنون برای دنیا بی‌ضررتره تا جانی.

 

بعدِ تحریر: «علی حاتمی» (که خدایش هزاربار بیامرزاد) متخصّصِ این بود که مایه‌های سیاسی/ اجتماعی را طوری در داستان/ فیلم‌نامه/ فیلمش که توی ذوق نزند، دیدنی و گوش‌نواز باشد و هرکسی که می‌نشیند به تماشای نتیجه‌ی کارِ او، از کشفِ لایه‌های نه‌چندان آشکارِ داستان/ فیلم‌نامه/ فیلم و البته گفت‌وگوهای بی‌بدیلش لذّتِ کافی ببرد. علاوه بر مجموعه‌ی «سلطانِ صاحب‌قران» (مشهورترین مجموعه‌ی تلویزیونی‌اش پیش از انقلاب) که اساساً درباره‌ی ناصرالدین‌شاهِ قاجار و مناسباتِ درباریان (و سرگذشتِ امیرکبیر) بود، «حاتمی» این مایه‌های سیاسی/ اجتماعی را در سال‌های بعد، در چند کارِ دیگرش هم جای داد؛ مثلاً در «حاجی واشنگتن» که حاجی همه‌ی آن‌چه را که باید درباره‌ی ایرانِ بربادرفته‌ی آن‌سال‌ها می‌گفت، به زبان آورد (نادانی، کم‌دانشی و...) و بعدتر در همین «کمال‌المُلک» که اصلاً داستانِ تقابلِ هُنرمند و سیاست‌مدار/ قدرت‌مند است و تغییر (تحریف؟)‌هایی که «حاتمی» در واقعیتِ تاریخ داده (مثلاً حضورِ کمال‌المُلک در لحظه‌ی امضای فرمانِ مشروطه) کاملاً عمدی و در جهتِ نمایشِ همین تقابل و البته پیروزیِ هُنرمند است. در «هزاردستان» هم (که تکّه‌هایی از آن‌را بعداً همین‌جا می‌نویسم) باز این مایه‌ی تقابلِ هُنرمند و سیاست‌مدار/ قدرت‌مند را می‌شود دید؛ با این توضیح که هُنرمندِ این روزها، مردِ طپانچه‌به‌دستِ سال‌های دور است. آدم‌کُشی اجیرشده (رضا تفنگ‌چی) که بعد از لورفتنِ کمیته‌ی مُجازات رو می‌آورد به خوش‌نویسی (رضا خوش‌نویس) و در دنیایی دیگر زندگی می‌کند، امّا دستِ‌آخر می‌فهمد که کارِ ناتمامِ آن‌سال‌ها (کُشتنِ هزاردستان) را باید تمام کند و البته با خُدعه‌ی خانِ مظفّر (هزاردستان) کارِ بزرگ به دستِ «رضا» نمی‌شود و این «سید مرتضا»ست که این ابوالشر (نواده‌ی ابوالبشر) را از میان برمی‌دارد. فیلم‌های «حاتمی» نسخه‌‌بدلِ تاریخ نیستند؛ تاریخی هستند که او می‌پسندید و این، به یک‌معنا، همان جدالِ تاریخیِ هُنرمند و قدرت‌مند است.

راستی، چرا «هزاردستان» را دوباره از تلویزیون پخش نمی‌کنند؟

بعدِ بعدِ تحریر: بخش‌های قبلیِ دوباره‌خوانیِ علی حاتمی:

دوباره‌خوانیِ علی حاتمی – ١

دوباره‌خوانیِ علی حاتمی – ٢

دوباره‌خوانیِ علی حاتمی - ٣

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸