شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

از بیست‌پلّه پایین‌تر هم می‌دانست...

 

مارتینز هنوز به طبقه‌ی دوم نرسیده بود... امّا سکوت عمیق‌تر از آن بود که فقط نشانی از غیبت داشته باشد؛ طوری‌که حس کرد لایم را هیچ‌جای وین پیدا نمی‌کند. وقتی به طبقه‌ی سوّم رسید و آن روبانِ بزرگِ سیاه را روی دستگیره‌ی در دید، مطمئن شد که لایم را هیچ‌جای دنیا پیدا نخواهد کرد. البته مُمکن بود آشپزی مُرده باشد، یا پیش‌خدمتی، یا هرکسی جُز لایم. ولی او می‌دانست و حس می‌کرد از بیست‌پلّه پایین‌تر هم می‌دانسته که لایم مُرده است. از بیست‌سالِ پیش که برای اوّلین‌بار در راهرو آن مدرسه‌ی غم‌زده دیده بودش و زنگِ شکسته‌ی مدرسه برای مراسمِ نیایش به صدا درآمده بود، درست مثلِ یک قهرمان ستایشش می‌کرد. مارتینز اشتباه نمی‌کرد. اصلاً اشتباه نمی‌کرد. بعد از آن‌که دَه‌دوازده‌باری زنگِ در را زد، مردِ ریزنقشی که چهره‌ای عبوس داشت، سرش را از درِ آپارتمانی دیگر درآورد و با صدایی آزاردهنده گفت «فایده‌ای ندارد. کسی آن‌جا نیست. مُرده است.»

«آقای لایم؟»

«البته که آقای لایم.»

 

بعدِ تحریر: دل‌خوشیِ این ماه‌ها، همین «مردِ سوّم» است؛ داستانِ «گراهام گرین»، یک داستانِ بلند، براساسِ فیلم‌نامه‌ای از خودش.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸
برچسب‌ها : داستان ، گراهام گرین ، ترجمه