شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

به روزِ واقعه تابوتِ ما ز سرو کنید...

آخیش، حرف دلم را، بالأخره، تمام و کمال زدم.

رومن گاری در نامه‌ی پیش از خودکُشی

 

سئوالِ بی‌ربطی‌ست، امّا کسی را سراغ دارید که میانه‌ای با «امید» نداشته باشد، که خاطره‌هایِ خوشِ زندگی را جایی گوشه ذهنش به امانت نگذاشته باشد و گاه و بی‌گاه سری به آن‌ها نزند؟ همه‌چیز، ظاهراً، به همین «امید»ی مربوط است که به‌قولِ آن مثلِ ایرانی، آدمی به آن زنده است. و «امید»، معمولاً، نتیجه‌ی یک «خاطره»ی خوش است، نتیجه‌ی یک لحظه دل‌‌انگیز که به‌چشمِ «امید»وار، بهترین لحظه‌ی زندگیِ اوست؛ لحظه‌ای‌ست که زمین از حرکت می‌ایستد، زمان متوقّف می‌شود و دل‌انگیزیِ آن لحظه هزاربرابر می‌شود، اصلاً دنیا دیگر می‌شود...

امّا این چه شروعی‌ست؟ این لحنِ احساساتی، این لحنِ غم‌خوارانه و حسرت‌بار، قرار است ما را به کجا ببرد؟ اصلاً چه نیازی هست به احساساتی‌شدن و حسرت‌خوردن؟ نیازش را «یوهان ولفگانگ فون گوته» در همین رُمانِ «رنج‌های وِِرترِ جوان» نشان داده است. «رنج‌های وِرترِ جوان»، نمونه‌ی یک داستانِ «احساساتی» و «حسرت‌خوار» است؛ بی‌آن‌که این «احساساتی‌گری» و «حسرت‌خواری»، بد باشد، یا بد به‌نظر برسد. قضیه، ساده‌تر از این حرف‌ها است: در زندگی چیزهایی هست که باید از آن‌ها سر درآوریم؛ مثلاً برسیم به حرفِ آن حکیمِ مُعاصر که در پندهایش راجع‌به زندگی بهتر گفته است دوست‌داشتن و دل‌دادن، به جاده‌ای دوطرفه می‌ماند؛ یکی از دل‌داده‌ها بر موتوری نشسته است قوی و سریع و مدام در رفت‌وآمد است، ولی آن دیگری، صاحبِ سواری از رده خارجی‌ست که برای پیش‌رفتنش باید به هزار حیله متوسل شد. و «رنج‌های وِرترِ جوان»، سال‌ها پیش از این، عاقبتِ این راندن در این جاده را پیش‌بینی کرده است. مسابقه‌ای در کار نیست؛ رقیبِ هر آدمی خودِ اوست، نه دیگری و در این بازیِ نابرابر، در این جدالِ شرم‌آور، ماندن و ایستادن رویِ سکویِ قهرمانی، کارِ بعیدی به‌نظر می‌رسد...

«بابک احمدی»، یک‌بار، نوشته بود «نامه قرار است بیانِ «مکنوناتِ قلبی» باشد. قرار است آن‌چه‌ را که حس می‌کنیم، یا فکر می‌کنیم، در آن بنویسد. نامه‌نوشتن، از یک‌جهت، همچون بازیِ کودکانه‌ای‌ست. به‌عنوانِ نویسنده، همواره، پنهان‌گریم، به‌عنوانِ خواننده جست‌وجوگر.» [نامه‌ها، درباره‌ی فرانسوا تروفو] و «رنج‌های وِرترِ جوان» بیانِ همان «مکنوناتِ قلبی»‌ست؛ گفتن از یک دل‌دادگیِ بی‌سرانجام و راندن در جاده‌ای یک‌طرفه. میلِ به بازگشت، میلِ به توقّف و نگاهی به پُشتِ‌سر، البته، همیشه هست. هرچند این‌را هم نباید فراموش کرد که «وِرترِ جوان»، میلِ به «پنهان‌گری» ندارد. همه‌ی آن‌چه را که لازم است، می‌نویسد و زبان به «اعتراف» باز می‌کند. همین است که «وِرتِر جوان»، این مردِ مُبادیِ آداب و خوش‌سخن و خوش‌بیان، در مواجهه با «لوته»‌ای که دل از او می‌رُباید و هوش و حواسش را به هیچ می‌گیرد، پیش نمی‌رود، می‌ماند، در باتلاقی [تعبیرِ دیگری سراغ دارید؟] گیر می‌کند و هر دست و پا زدنی، او را بیش‌تر به پایین می‌کشاند، به اعماقی که جای زیستن نیست. در نتیجه‌ی دست و پا زدن‌هایِ «وِرترِ جوان» است که زندگی به کامش تلخ [زهرِمار] می‌شود و تلخی‌اش، دست‌آخر، او را از پا درمی‌آورد. ولی مگر چاره‌ای جُز این دست و پا زدن دارد؟

«رنج‌های وِرترِ جوان»، حکایتِ آدمی‌ست که می‌خواهد و به زبان نمی‌‌آورد. می‌ترسد از این‌که خواسته‌اش را جدّی نگیرند، که آن جوابِ مورد علاقه‌اش را نگیرد و آن‌چه می‌شنود، احتمالاً، برایش سنگین باشد. «وِرترِ جوان»، ترسش را، خواسته‌ی به زبان نیامده‌اش را، در نامه‌هایی برای «ویلهلم» می‌نویسد. حرف‌هایی را که نمی‌تواند (نمی‌خواهد؟) با «لوته» در میان بگذارد، به «ویلهلم» می‌نویسد و خودش، بهتر از هر آدمِ دیگری، می‌داند طرفِ این حرف‌ها، همان آدمِ شادان و سرخوشی‌ست که با دیدنش آسمان آبی‌تر به‌نظر می‌رسد و هوا پاکیزه‌تر از دقیقه‌ای قبل است و آفتاب پُرنورتر می‌تابد. «وِرترِ جوان»، نامه به نامه، سطر به سطر، خُردتر می‌شود، لِه می‌شود، بی‌آن‌که به‌رویِ خودش بیاورد و سعی می‌کند طوری وانمود کند که حتّا دیدنِ «لوته»ی محبوب و دوست‌داشتنی، برایِ یک عُمر زندگی، برای یک عُمر فکرکردن به او، کافی‌ست. امّا چرا باید باور کنیم؟

«وِرترِ جوان» می‌نویسد که خودش را گول نمی‌زند و از آن چشم‌های سیاهش می‌خواند که به او و سرنوشتش، به‌راستی، علاقه دارد. [صفحه‌ی ۵۵] و در یکی از تکان‌دهنده‌ترین نامه‌هایش به «ویلهلم»، تیره‌روزی و سیاه‌بختی‌اش را این‌طور نشان می‌دهد «می‌گویی از دو حال خارج نیست، یا من به وصالِ لوته امید دارم، یا ندارم. اگر حالتِ اوّل در میان است، پس بکوشم به آرزویِ دلم برسم، و اگر که نیست، تصمیمِ مردانه بگیرم و از این وابستگی ـ که همه‌ی جان و توانم را می‌فرساید ـ دل بکنم. عزیزم، حرفت متین است و گفتنش آسان. آیا تو از آن تیره‌روزی که جانش از زهرِ یک بیماری ریشه ‌دوانیده در ورطه‌ی نابودی‌ای چاره‌ناپذیر افتاده است، می‌خواهی که با یک ضربه‌ی دشنه به عذابِ خود پایان بدهد؟» [صفحه‌ی ۶٢] مسأله این نیست که «وِرترِ جوان» دوست دارد خودش را عذاب‌ بدهد، مسأله این است که راهی جُز این ندارد. دل‌سپردن به دیگری، ترجیحِ اوست به خود و کسی که دیگری را به خود ترجیح می‌دهد، لابد، چیزهایی را از خودش دریغ می‌کند. «وِرترِ جوان» چُنان به «لوته»‌ی محبوبش دل سپرده است که هرچه می‌نویسد، ردی از بانوی شادان و همیشه خندان و آفتابِ تابان را می‌شود در آن دید. عجیب نیست که به‌خاطرِ «لوته»، حتّا با «آلبرت» هم سرِ دشمنی ندارد، هرچند او همان رقیبی‌ست که نمی‌شود او را نادیده گرفت. پس می‌شود این‌طور نوشت که «وِرترِ جوان» به «ویلهلم» نامه نمی‌نویسد که درباره‌ی خودش چیزی بگوید، می‌نویسد که «لوته» را به‌رُخ بکشد، که به دوست‌داشتنِ «لوته»‌ای که همه می‌بینندش، فخر بفروشد.

«رنج‌های وِرترِ جوان»، الگویِ «رولان بارت» بود در «سخنِ عاشق» [ترجمه‌ی پیام‌ یزدان‌جو، نشرِ مرکز] و «بارت» برایِ سر درآوردن از خصائصِ «عاشق»، «وِرترِ جوان» را هم می‌دید که (مثلاً) می‌خواهد به چیزی جز «لوته» نیندیشد، که می‌خواهد «لوته» را «فراموش» کند، امّا نمی‌تواند، که می‌خواهد «قلب»ش را جایگزینِ «مغز»ش کند. با «مغز» فکر می‌کنند و با «قلب» دل می‌سپرند، امّا برای آدمی که زندگی‌اش در «لوته» [زنی که به‌تعبیرِ بارت به‌شدّت کسل‌کننده است] خلاصه شده، فرصتی برایِ فکر کردن نیست، و ای‌بسا نیازی هم به فکر کردن نیست. هرچه هست، در همین دل‌سپردن خلاصه می‌شود. همین است که «وِرترِ جوان» در پاسخ به «چه می‌خواهی بکنیِ» نامه‌ای از «ویلهلم»، پاسخ می‌دهد که «چه باید کرد؟» این جواب‌ندادن است که «وِرترِ جوان» را به رنجِ ابدی‌اش دچار می‌کند، این‌که دل‌سپردگی را ادامه می‌دهد، این‌که هرچند می‌داند نتیجه و سودی عایدش نمی‌شود، دست از لج‌بازی برنمی‌دارد.

ظاهراً در وتزلار بود که «گوته» دل به «شارلوته»‌ی محبوبش سپرد، بااین‌که می‌دانست «کستنر»ی در کار است و این دل‌سپردگی راه به جایی نمی‌برد. و ظاهراً «گوته» رمانِ «رنج‌های وِرترِ جوان» را نوشت تا به‌تعبیرِ «تی. جی. رید» خودش را از پا درنیاورد. [گوته، ترجمه‌ی احمد میرعلایی، انتشارات طرحِ نو] کسی نمی‌داند که «رنج‌های وِرترِ جوان» چه‌قدر مدیونِ حضورِ «گوته» در وتزلار و هم‌نشینی با «شارلوته»ی محبوب و «کستنرِ» رقیب است، امّا یک‌چیز روشن است؛ نوشتن، دَم‌زدن و اعتراف، «گوته»‌ی ناامید را به زندگی برگرداند...

این «جان کافی»، سیاه‌پوستِ عظیم‌الجثّه داستانِ «دالانِ سبز» [نوشته‌ی استیون کینگ] بود که به زندان‌بانِ دل‌رحمش می‌گفت همه‌ی ما یک مرگ بدهکاریم و «گوته» این مرگ را، در نهایتِ انصاف، نصیبِ «وِرترِ جوان» کرد تا خودش آسوده‌تر به زندگی ادامه دهد. زندگی؟ ظاهراً ادامه دارد در غیابِ «وِرتر[های] جوان»...

به روزِ واقعه تابوتِ ما ز سرو کنید

که می‌رویم به داغِ بلندبالایی

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸