شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

یک اتّفاقی برای تو افتاده است...

  

به من نگو که اصلن شعر را نباید فهمید و لازم نیست بفهی. با من بحث نکن، حرفهای قلمبه‌سلمبه از این و آن نقل نکن لطفن، کلمات قصار به رخ من نکش. شعرهای تو همیشه زیرنویس لازم داشت، اطلاعات عمومی می‌خواست، پُر از ایما و اشاره و سمبُل و استعاره بود. تو حالا به جای همه‌ی آن حرفهای پیچیده‌ای که می‌زدی، از زنی که دوست داری حرف می‌زنی و به او می‌گویی دیگه دنبال تو نمی‌گردم، دیگه در انتظار تو نیستم، دیگه برای تو نمی‌میرم، اصلن یادم رفته است که یک زمانی عاشق تو بوده‌ام، چون که دیگه پیر شده‌ام، چون که دیگه هیچ آرزویی ندارم‌ ـــ به او می‌گویی تو همان دختری هستی که خیلی وقت بود له‌له می‌زدم که بیایی پیش من و هرگز نیامدی و تو همان دختری هستی که سالها پیش همبازی من بود و از سُرسُره افتاد و مُرد ـــ می‌گویی یادم نیست که این سیگار را کِی روشن کرده‌ام (راستی، تو هیچ‌وقت سیگار هم می‌کشیدی؟)، یادم نیست چرا اینجا نشسته‌ام، یادم نیست منتظر کسی بوده‌ام یا فقط دارم جماعتی را که از جلوی من رد می‌شوند تماشا می‌کنم، و هیچ نمی‌دانم چرا هر بچه‌ای که از کنار من رد می‌شود سرش را برمی‌گرداند و به من نگاه می‌کند و می‌خندد. فقط بچه‌ها ـــ می‌گویی تو از کتاب مقدّس بزرگتری، از منطق‌الطّیر بزرگتری، از اوپانیشادها بزرگتری، از غزل غزل‌های سلیمان بزرگتری، از افسانه‌ی گیلگمش بزرگتری، و تازه آخر سر معلوم می‌شود که اینها را به آن زنی که دوست داری نمی‌گویی، به دفترچه‌ی خاطراتی می‌گویی که هر شب می‌نویسی ـــ و همین‌ طور بگیر و برو تا آخر. دیگه وارد جزئیّات نمی‌شم. یک اتّفاقی برای تو افتاده است، جیم. نمی‌گم چه اتّفاقی. و اصلن لازم نیست توضیح بدی. اما یک اتّفاقی برای تو افتاده است، جیم عزیزم.

 

توپِ شبانه، جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز، تابستانِ ١٣٨٨

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸