شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

تعطیلاتِ خود را چگونه می‌گذرانید؟

ماندن زیر سقفِ خانه، راه‌رفتن، شمردنِ گُل‌های قالی (چندبار؟)، قدم‌زدن در حیاط، خیره‌شدن به آفتاب و ریزکردنِ چشم‌هایی که نور سفیدِ آفتاب را دیگر تاب نمی‌آورند. تماشای فیلم‌های قدیمی، ورق‌زدنِ کتاب‌های قدیمی؛ سر زدن به کتاب‌هایی که وقت و بی‌وقت، مایه‌ی آرامشند و هر کلمه‌شان می‌ارزد به هزار کتاب و نوشته‌ی دیگر...

ماندن توی خانه، توی اتاقی که در نهایتِ سکوت است و خواندنِ کتابی که هنوز در ابتدای راه است، تماشای هزارباره‌ی «ژول و جیم» محبوبم و مرور ترجمه‌ی فیلم‌نامه‌اش که، بالأخره، روزگاری باید آماده‌ی خواندنِ دیگران شود. ورق‌زدن ترجمه‌ی فیلم‌نامه‌ای دیگر، «ماجرا»، که به نیمه نرسیده، ماند کنار فایل‌های دیگر و بدجوری دارد خودنمایی می‌کند. کِی؟ یکی از این روزها؟ شاید!

قدم‌زدن‌های گاه‌به‌گاه توی خیابان‌هایی که از گرما دارند بُخار می‌شوند، قدم‌زدن‌های گاه‌به‌گاه در خیابان‌های تاریک و بی‌آفتاب و فکرِ این پادردی که بعدِ شش‌سال دوباره دارد اوج می‌گیرد...

نشستن توی خانه، قدم‌زدن توی خیابان و رسیدگی به «کار»های عقب‌افتاده و مرورِ شعرهای کتابِ «آریل»؛ چهل شعر خواندنی، محصولِ ذهنی (ظاهراً) مغشوش. و فکر کردن به «دیلن توماس» و شعرهایش؛ «تپّه‌ی سرخس»ش، شاهزاده‌ی درختِ سیبش، بچّه‌های تابستان و خورشیدی که فقط یک‌بار به جوانی می‌رسد...

لم‌دادن روی صندلیِ کنار پنجره و تماشای آفتابی که حیاط را بدل می‌کند به سنگی نورانی، به چیزی فراتر از آن‌چه هست و اُنس‌گرفتن با صفحه‌کلیدی تازه؛ نرم‌تر و بی‌صداتر و ترجمه‌ی فصل اوّلِ داستانِ دیگری از «گراهام گرین»، و نوشتن دوباره‌ی حکایتی دیگر...

و دیگر؟ کارهایی که باید به سرانجام برسد «زندگی در عیش، مُردن در خوشی». مهرماه؟ آبان‌ماه؟ خدا می‌داند که آخرین کلمه‌اش کی روی صفحه‌ی سفید می‌آید...

و غیر از این؟ کشتی به راهِ خودش ادامه می‌دهد. راست می‌گفت فدریکو فللینی...

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸