شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

سفری از هیچ‌کجا، به هیچ‌کجا، سفری که دلخواه منست...

... این نوشته‌ی دیگری‌ست از «پرویز دوائی»، داستان‌نویس و منتقدِ سرشناسِ سینما که سال‌ها پیش، مهرماهِ هزاروسیصد و پنجاه‌ودو، در شماره‌ی سوّمِ «سینما 52» منتشر شد؛ وقتی «جان فورد» چشم بست و مُرد. برای نسلی که با وسترن‌های او قد کشیده بودند و عاشق سینما شده بودند، اسطوره‌ای بود دست‌نیافتنی، مرشد و مرادی بود که همه‌چیز را می‌دانست و از اسرار خبر داشت و چُنین بود که او را در کنار چند کارگردانِ کلاسیکِ دیگر، در شمار اُستادانِ بی‌بدیلِ سینما می‌دانستند. امّا «دوائی» در مرگِ کارگردانِ محبوبش نقد ننوشت، فیلم‌هایش را تحلیل نکرد و بی‌‌آن‌که سلاح منطق و تحلیل دست بگیرد، همه‌ی آن‌چه را که احساسش بود روی کاغذ آورد و آن‌چه نوشت، قطعه‌ای‌ست در سوکِ او، در ستایشِ او، و اندوهِ نبودنش، با همه‌ی آن کلمات و عبارات و تشبیهاتی که بخشی از دنیای نوشته‌های «دوائی»‌ست.

نوشته‌ی او را بی‌کم‌وکاست، بی هیچ تغییری در رسم‌خط و نقطه‌گذاری می‌خوانید...

 

 

سفری از هیچ‌کجا، به هیچ‌کجا، سفری که دلخواه منست[1]

پرویز دوائی (پیام)

 

......

یادت هست آنجائیکه شیپور بیدارباش میزدند یا شیپور هرچیز دیگری که بود و آن سرباز میدوید بطرف سکوئی که وسطش تیر پرچم بود که پرچم را بالا بکشد و همینطور که میدوید با یک لگد یک بطری خالی مشروب را از سر راه می‌پرانید، یادت هست؟[2]

... بعدش آنجا که جنوبی‌ها سرباز نداشتند، سرباز کم داشتند که بفرستند به جنگ و بچه مدرسه‌های‌ها را به صف کرده بودند و لباس پوشانده بودند و اسلحه داده بودند و روانه کرده بودند و بچه‌ها چه عشقی می‌کردند با آن لباس و اسلحه و بعد همینطور که داشتند میرفتند و از توی خیابان‌های این شهر یا دهکده رد میشدند، نشان داد پشت شیشه پنجره طبقه بالا، دوتا بچه که گلودرد داشتند و گلویشان بسته بود ایستاده‌اند و با چه حسرتی به بقیه بچه‌ها نگاه می‌کنند که دارند میروند جنگ...[3]

گمانم همین جاها بود که یکی از پسربچه‌ها با وجود اینکه مادرش گفته بود نباید برود جنگ یواشکی آمده بود توی صف پیش بچه‌های دیگر و مادر، آمد و گوش او را گرفت و کشان‌کشان برد خانه. (این بچه یک طبل گنده همراهش بود، قرار بود طبال صف باشد). بعدش که صف بچه‌ها راه افتاد نشان داد که از پنجره عقبی یک خانه اول یک طبل گنده افتاد بیرون و بعد هم سرباز کوچولو پرید بیرون و طبل را بغل زد و حالا ندو، کی بدو...[4]

 

***

«میخواهم دلم را بتو بگویم... به ژنرال هوارد بگوئید دل او را میدانم. آنچه که او پیشتر از این گفته بود من در دل خود دارم. از جنگیدن خسته شده‌ام. پیرهای ما مرده‌اند. سرد است. بچه‌ها از سرما خشک می‌شوند و ما روانداز نداریم. مردم ما به تپه‌ها فرار کرده‌اند؛ روانداز ندارند، غذا ندارند و هیچکس نمیداند کجا هستند. میخواهم دلم را بتو بگویم. میخواهم میان تپه‌ها بدنبال کودکانم بگردم. شاید آنها را بین مرده‌ها پیدا کنم. بمن گوش بده، میخواهم دلم را بتو بگویم. من خسته‌ام، قلبم بیمار و غمگین است. از جائی که خورشید اکنون ایستاده است دیگر نخواهم جنگید. دیگر هرگز نخواهم جنگید...»[5]

«... پسرکی بود که موهای بور بلند داشت، و پسر جان وین بود، یادت هست؟ پدرش فرمانده هنگ یا گروهان و از این چیزها بود، حالا پسره آمده بود توی چادری که مثلاً مقر فرماندهی بود و جلوی پدرش ایستاده بود، مثل یک سرباز و پدر و پسر روبروی هم ایستاده بودند بدون هیچ اظهار خصوصیتی و حالا پدره مدتهاست که پسرش را ندیده و ابداً بروی خودش نمیآورد و پسره گزارش خودش را داد و سلام نظامی داد و پدره هم جواب به سلام او را داد و پسره از چادر رفت بیرون، فقط در این موقع بود که پدره رفت جلو، رفت طرف تیری که وسط چادر بود (و آن‌موقع پسره پشت به این تیر ایستاده بود) و بعد معلوم بود که موقعی‌که پسره آنجا ایستاده پدره روی تیر طول قد پسره را نشان کرده، آمد جلوی تیر ایستاد دستش را گذاشت روی نقطه‌ای که جای قد پسره بود و بعد مقایسه کرد که دیگر چیزی نمانده به قد خود او برسد و معلوم بود که خیلی‌وقت است که پسرش را ندیده که در این مدت این‌همه او قد کشیده و برای خودش مردی شده. اما موقعی‌که روبروی هم ایستاده بودند انگار نه انگار[6]

یک‌شب هم که رفته بودیم تراس آن سینما یادت هست که باران گرفت اما ما همانجا گرفتیم نشستیم و حسابی خیس شدیم و نرفتیم عقب‌تر زیر سقف بنشینیم و خیس خیس شدیم و بعدش نمیدانم کداممان سرما خوردیم؟ که بعداً «ناصر» می‌گفت آدم دلش میخواست از جایش، بلند شود، بیاید توی راهروی وسط ردیف صندلی‌ها، همانجا رو به پرده سینما بزانو دربیاید و سجده کند... یادت هست کجا را می‌گفت؟

آنجائی‌که جان وین رسید به ناتالی وود، برادرزاده‌اش که سرخ‌پوستها چندسال میشد که دزدیده بودندش، و حالا جان وین چقدر با سرخ‌پوستها (که برادر و زن‌برادرش را کشته بودند) لج بود، بماند. جان وین رسید توی بیابان به ناتالی وود که دیگر حسابی یک سرخ‌پوست تمام‌عیار شده بود با سروریخت سرخ‌پوستی و حتی دلش نمی‌خواست از سرخ‌پوستها جدا شود (و اصلاً قبلش جان وین یک‌دفعه هفت‌تیر کشیده بود که دختره را بزند که جفری هانتر نگذاشته بود) و حالا خلاصه دوباره توی بیابان رسیدند بهم و دیگر برای دختره جای فرار نبود و جان وین بهش رسید و گرفتش و بغلش زد و بلندش کرد با یک غیظی و همین‌طور دختره را جدا از خودش در هوا نگهداشته بود و خودش پر از خشم بود و نفرت بود و این حالت یک ثانیه، یک لحظه طول کشید و بعد بازوها را تا کرد و دختره را آورد توی بغل خودش و بخودش سپرد و صورتش آرام شد و محبت‌آلود و دردمند شد که بالاخره این دختر، بسته‌ی او و از خون او بود و این در شب بارانی بود[7].

 

***

«... نه پدری دارم، نه مادری، من در این دنیا تنها هستم، هیچکس در غم «کوچیز» نیست. دیگر نمی‌خواهم زنده بمانم. بگذار سنگ‌ها فرو بریزند و مرا بپوشانند. نمی‌خواهم از شما چیزی را پنهان کنم. آیا «کوچیز» را می‌بینید و صدایش را می‌شنوید؟ من اینجا هستم. من میخواهم در این کوه‌ها زندگی کنم. من از آب این چشمه‌ها نوشیده‌ام و آب این چشمه‌ها مرا خنک کرده است. نمی‌خواهم از اینجا بروم...»[8]

 

***

بما آموخت که چگونه نگاه کنیم و دوست باشیم. «پیرمرد چشم ما بود.»[9]

... با سواره‌نظام رفته و دور شده است و ما در غبار «دیگر پرچم‌ها را نمی‌بینیم.»[10]



1 دالتون ترومبو: سوارکاران

2 قلعه آپاچی

3سواره‌نظام

4 سواره‌نظام

5 قسمتی از خطابه جوزف سرکرده قبیله سرخ‌پوستان نزپرسه هنگام تسلیم به ژنرال هوارد

ریوگرانده  [6]

[7] جویندگان (در جستجوی خواهر)

[8]  از خطابه «کوچیز» سرکرده‌ی معروف قبیله‌ی «آپاچی» زمانی‌که ژنرال گوردون میخواست او و افرادش را از «آلاموزا»ی کانادا به «تولاروزا» بکوچاند.

[9]  «جلال آل احمد» در رثای «نیما»

[10]  یکی از آدمهای «قلعه آپاچی» می‌گفت.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸