شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

هرآن‌چه سخت و استوار است، دود می‌شود و به‌ هوا می‌رود...

.... همه‌چیز، بی‌شک، از نخستین صحنه‌ی فیلم شروع می‌شود که جمعی از کشیشان (و درواقع بانیانِ تفتیشِ عقاید) به کارهای «فرانسیسکو گویا» زُل زده‌اند؛ کارهایی غریب که، ظاهراً، بینِ مردم طرفدارانِ زیادی دارند و آوازه‌‌ی شهرت‌شان در بیش‌تر دنیا پیچیده است. طرح/ نقّاشی‌هایِ گویا، تاریک‌‌تر و تلخ‌تر از آن هستند که بشود از کنارشان بی‌اعتنا گذشت و همین باعث می‌شود که یکی از اهالیِ کلیسا بگوید درست نیست که مردمانِ دیگر کشورها، آن‌ها را به کمک‌ِ این طرح/ نقّاشی‌ها بشناسند...

چُنین است که «اشباحِ گویا»، عملاً، در پیِ یافتنِ کلیدهایی‌ست برایِ فهمِ طرح/ نقّاشی‌هایی که گذرِ زمان را تاب آورده‌اند و بی‌شک، سندی هستند از تلخی‌ها و مصائبِ روزگاری که اسپانیا دست‌خوشِ تحوّلی عظیم شده بود. برایِ همین است که فیلم، هرچند نامِ «گویا» در خود دارد، صرفاً به او نمی‌پردازد و درواقع، شخصیتِ اصلیِ فیلم نیست. «گویا»، تماشاگرِ همه‌ی رخدادهای تلخی‌ست که اسپانیا را از پا درمی‌آورند و به خاک و خون می‌کشند و، البته، وظیفه‌ی او، کاری که به او محوّل شده، این است که حقایق را از پستوی خانه‌ها بیرون آورد و رویِ کاغذ بیاورد و به دستِ دیگران برساند. این همان وظیفه‌ی آرمانیِ هر هُنرمند/ روشنفکری‌ست که می‌خواهد در برابرِ مردمِ کشورش سربلند باشد و «گویا» همه‌ی سختی‌ها را تاب می‌آورد و حتّا شنوایی‌اش را از دست می‌دهد و صدای انقلاب‌های پیاپی را در اسپانیا نمی‌شنود، امّا چشم‌هایش همه‌چیز را می‌بینند و همین کافی‌ست تا مصائبِ روزگار را در قالبِ طرح/ نقّاشی‌هایی غریب، به دیگران منتقل کند...

«اشباحِ گویا»، شاید بهترین فیلمِ «میلوش فورمن» نباشد امّا یکی از مُهم‌ترین فیلم‌هایِ اوست؛ داستانِ هُنرمندی که باید (به‌ هر قیمتی) بماند و روزگارِ خودش را شهادت بدهد، چیزی نیست که کُهنه شود و حیف در بینِ آن‌ها که کارشان سینماست، هنوز کسانی پیدا می‌شوند که چُنین چیزهایی را نمی‌فهمند و حواس‌شان نیست که «میلوش فورمن» در اوجِ پُختگی، چه تُحفه‌ی نابی را برای‌شان به ارمغان آورده است. «اشباحِ گویا»، به صریح‌ترین شکل، جدالِ بی‌صدای سیاست‌ورزان و هُنرمندان در اسپانیای سال‌های دور است و چه‌کسی هست که نداند، برنده‌ی این میدان کسی جُز هنرمند [شما بخوانید فرانسیسکو گویا] نیست؟

 

                                                 [شهروندِ امروز، هفتِ مُردادِ هشتادوشش]

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸