شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

تعطیلاتِ خود را چگونه می‌گذرانید؟ - باز هم ادامه‌ی ماجرا

 

... ماندن توی خانه، تناولِ قرص‌های ریز و درشتی که به‌ توصیه‌ی طبیبِ حاذق، هر از چند ساعتی باید بلعیده شوند؛ مُسکّن‌های خوش‌وآب‌ورنگی که، ظاهراً، باید موجباتِ کاهشِ درد را فراهم کنند و آرام‌بخشی که بی‌خواب می‌کند، بی‌حوصله می‌کند و تازه، خودِ درد هم هست که، وقت و بی‌وقت، آرام‌آرام می‌آید و خودی نشان می‌دهد و به یک کرشمه (یا هر چیز دیگری) چُنان عذابِ الیمی را تحمیل می‌کند که هرچه ناخوشی در دنیاست، پیشِ چشمِ آدم کم‌رنگ می‌شود، بی‌رنگ می‌شود...

 

... نشستن روی صندلی‌ِ آزمایش‌گاه و درازکردنِ دستی که برای بارِ چندم آماجِ حمله‌ی سوزن می‌شود و خونی که آرام‌آرام از رگ بیرون می‌جهد و در سُرنگ می‌نشیند، خبر از زنده‌بودن می‌دهد فقط، خبر از مُشتی که باید گره شود تا خون در سُرنگ بنشیند...

 

.... نشستن روی صندلی‌ِ ناراحتِ مطب و چشم‌به‌راهِ بازشدنِ دری که مستقیماً می‌رسد به میز آقای طبیب و به‌محضِ نشستن روی صندلی، نمایش هزارباره‌ی عکس‌ها و ورق‌زدنِ آزمایش‌ها و سر تکان‌دادن‌ها و سُرفه‌های وقت‌ و بی‌وقتِ آقای طبیب و تماشای نَُسخه‌ای دیگر که روی کاغذ می‌آید و قرص‌های ریز و درشتِ دیگری که باید کنارِ آن قرص‌های قبلی بلعیده شوند...

 

... همه‌ی زندگی، گاهی، صرفِ بلعیدنِ قرص‌های ریز و درشت و خوش‌آب‌‌ورنگ می‌شود. همه‌ی زندگی، گاهی، چیزی جز این قرص‌ها نیست...

 

... روز از نو، روزی از نو...

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸