شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این روزها که می‌گذرد...

... همین است دیگر؛ آدم خیال می‌کند این قرص‌های رنگارنگ، این مُسکّن‌ها و آرام‌بخش‌های ریز و درشت، مُعجزه می‌کنند و این «توهّمِ بزرگ» را طوری در خیالِ خودش پرورش می‌دهد که باورش می‌شود و بعد، یک‌روز، دردی دیگر، ناغافل از راه می‌رسد و «قاعده‌ی بازی» را به‌هم می‌زند. دلم خوش بود که زیرِ سایه‌ی این قرص‌های رنگارنگ، از دستِ درد در امانم، امّا دردِ نه‌چندان کهنه‌ی دیگری، دوباره خودی نشان داد و طوری قدرتش را به‌رُخ کشید که چاره‌ای نماند جُز سرزدن به شفاخانه و خُفتن روی تخت و پذیراشدنِ سِرُم و آمپول و خلاصه چه شبی بود این شبِ پُر درد. نه، این درد(ها) را سرِ بازایستادن نیست، ظاهراً...

... و «بازیِ ریپلی»، ساخته‌ی «لیلیانا کاوانی» را ندیده بودم که دیدمش بالأخره و حالا «تام ریپلی» در ذهنِ من دو چهره دارد؛ یکی «مت دیمن»ی‌ست که در «آقای ریپلیِ بااستعداد» دیده بودم و یکی هم «جان مالکوویچ»ی که در «بازیِ ریپلی» دیدم. این «تام ریپلی» هرچند همان «تام ریپلی»‌ست ظاهراً، ولی زمین تا آسمان تفاوت دارد با آن‌یکی؛ «ریپلیِ» این فیلم، مردِ پابه‌سن‌گذاشته‌ی‌ست که سرد و گرمِ روزگار را چشیده و سودای تشکیلِ خانواده را در سر می‌پروراند و این جوان‌بودنش نیست که دیگران را جذب می‌کند، آرامشِ اوست؛ سکوت‌های مکرّرش و البته اعتمادبه‌نفسی که، لابُد، حاصلِ سال‌ها زندگی‌ست. شاید اگر قبلِ این‌ها داستانش را نمی‌دانستم، بیش‌تر از این لذّت می‌بُردم از دیدنش. خلاصه، تکلیف بود بود دیدنش و دیدمش...

... می‌خواستم بنشینم به خواندنِ «میراثِ سراب»، دوّمین رُمانِ «کِران دِسای»، برنده‌ی جایزه‌ی بوکر، و البته سی صفحه‌ی اوّلش را سه‌بار خواندم و پیش نرفتم؛ نه که داستانِ جذّابی نباشد، فارسی‌ِ ترجمه‌اش برایم خوشایند نبود. جنابِ مترجم همه‌چیز را ترجمه کرده بود؛ از اشاره‌ها بگیرید تا باقیِ چیزها. این بود که عطای «میراثِ سراب» را بخشیدم به لقایش و دوباره «جار و جنجال در باغِ گواوا» را خواندم؛ رمانِ اوّلِ همین خانمِ «دِسای» به‌ ترجمه‌ی «فروغ پوریاوری» و خاطره‌ی «سامپاتِ» ناراضی و بی‌حوصله و مردم‌گریز، دوباره، توی ذهنم آمد؛ آدمی که نمی‌خواهد به حرفِ دیگران گوش کند، آدمی که دیگران از رفتارش سر در نمی‌آورند و فکر می‌کنند یک‌جای کارش ایراد دارد. بعد، فکر کردم کاش خانم «پوریاوری» لطف کنند و این رمانِ دوّم را هم به فارسی برگردانند و ما را از خواندنش بی‌نصیب نگذارند...

... و تماشای چندباره‌ی «آخرین مترو» (نسخه‌ی دو دیسکِ کرایتریون) با این کیفیتِ خیره‌کننده، این تصویرِ شفّاف و آن مصاحبه‌ها با «فرانسوا تروفو»ی محبوبم، البته، یکی‌دیگر از لذّت‌های این روزهاست. داستانی درباره‌ی قدرتِ زندگی و ارزش و اهمیتِ هُنری که می‌تواند آدمی را زنده نگه دارد. خب، البته خیلی‌ها می‌گویند که این یکی از بهترین‌های «تروفو» نیست؛ ولی آن‌قدر «تروفو»یی‌ست که نمی‌شود دوستش نداشت. هم پیوندی سه‌گانه در جریان است (می‌شود از ژول و جیم یاد کرد)، هم مخفی‌کاری را می‌شود، هم قدرت و اهمیتِ هُنر را و دستِ آخر، هُنرمندِ آزاد را پیشِ چشم‌های ما می‌گذارد؛ آدمی که «حق» دارد کار کند و «باید» کار کند تا دنیا جای بهتری باشد برای زندگی...

... و دارم «جنونِ دونفره» را هم می‌خوانم این روزها؛ مجموعه‌ی دیگری از داستان‌های «ویلیام تِرِوِر» که، به‌نظرم، داستان‌های خوبی‌ست...

... کتابِ «حدیثِ غربتِ سعدی» را هم از دست ندهید، اگر نوشته‌ها و داستان‌های «رضا فرّخ‌فال» را پیش از خوانده‌اید (مثلاً کتابِ آه، استانبول، یا ترجمه‌ی عالی‌جناب کیشوت، نوشته‌ی گراهام گرین) که کتابِ خواندنیِ معرکه‌ای‌ست. «فرّخ‌فال» نویسنده‌ی خوبی‌ست اساساً؛ هم داستانِ خوب نوشته، هم مقاله‌های خوب می‌نویسد و نوشته‌هایش همیشه تمام‌وکمالند. این کتابش، که «نشر مرکز» چاپش کرده، منتخبِ مقاله‌ها و نقدهای اوست؛ از «گلستانِ سعدی» تا «آزاده خانم و نویسنده‌اش» و البته یکی دو مقاله‌ی خواندنیِ دیگر؛ یکی درباره‌ی نشانه‌شناسیِ لبخندِ «سیّد محمّد خاتمی» و یکی هم درباره‌ی شیوه‌ی هُنرِ «شیرین نشاط». هرچند جای آن مقاله‌ی خواندنی‌اش درباره‌ی «گوگوش»، در این کتاب خالی‌ست. حیف، ولی همین مقاله‌ها و نقدها را هم نباید از دست داد...

... داشتم این کتابِ تازه‌ی آقای «احمد دامود» را ورق می‌زدم که اسمش هست «بازیگری و کارگردانی در تئاتر و سینما از نگاهِ دو کارگردانِ برجسته الیا کازان و اینگمار برگمان». ناشر این‌یکی هم (مثل بیش‌تر کتاب‌های دامود) «نشر مرکز» است. توضیح و تفصیل درباره‌اش بماند برای وقتی دیگر، امّا نکته‌ای که می‌خواهم بهش اشاره کنم، درباره‌ی فصلِ یکمِ بخشِ یکم است. آقای «دامود» قبل از هرچیز توضیح داده‌اند که ترجمه‌ی درستِ عنوانِ نمایش‌نامه‌ی مشهورِ «تنسی ویلیامز» (و البته فیلمِ الیا کازان) «تراموایی به‌نامِ آرزو»‌ست و نباید عنوانِ غلط و البته مصطلحِ «اتوبوسی به‌نامِ هوس» را به کار بُرد. در انتهای این فصل، پانوشتی هست که مترجم نوشته «از خود می‌پرسم: «اگر در ترجمه‌ی نام این نمایشنامه دو اشکال وجود دارد، آیا ممکن نیست که در ترجمه‌ی هر صفحه از آن اشکالاتی از این دست وجود داشته باشد؟» بعد می‌پرسم: «درباره‌ی دیگر متن‌های ترجمه‌شده، به‌وسیله‌ی افرادِ ناشناخته، که هرروز به دست‌مان می‌رسد، چه‌طور؟» و ناگهان، بی‌اراده، مکث می‌کنم و بعد می‌پرسم: «درباره‌ی ترجمه‌هایی که خودت کرده‌ای چه؟» مجدداً مکث می‌کنم، و بعد با اطمینانِ بیش‌تری به نوشتن ادامه می‌دهم.» [صفحه‌ی ١۵] خب، آقای «دامود»، البته استادِ این رشته‌اند، امّا، دلم می‌خواهد بپرسم چرا ایشان نامِ «میشل سیمان»، منتقدِ مشهورِ فرانسوی را (که یادم می‌آید دستِ‌کم کتابِ سینمای فرانچسکو رُزی‌اش را قاسم روبین به فارسی ترجمه کرده) نوشته‌اند «مایکل سی‌منت». [صفحه‌ی ۵۶] راستش، هیچ کتابی، قاعدتاً، بی‌عیب و ایراد نیست [مثلاً همین کتاب که در صفحه‌ی ٢۵ آن پوسترِ بی‌کیفیتِ و دانه‌دارِ فیلمِ کازان را چاپ کرده‌اند و زیرش نوشته‌اند مارلون براندو در بیست‌وشش سالگی]، امّا کتابی که مؤلف (مترجم)ش روی نکته‌های ریز انگشت می‌گذارد و به آن‌ها دقّت می‌کند، قاعدتاً، باید از این نظر نمونه و بی‌غلط باشد. امّا این‌ها دلیلِ خوبی‌ نیست برای این‌که کتاب را، خدای‌نکرده، نخوانید؛ چون بخشِ دوّمِ کتاب، مصاحبه‌هایی‌ست با «برگمان» درباره‌ی تئاتر که شاید توی پُست‌های بعدی بهش اشاره کنم...

... و همین دیگر. کافی‌ست فعلاً...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸