شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

یک تکّه از نامه‌ای متعلّق به همین روزها...

«حالا ما این‌جا...» یک باغِ مُصفّای پُر درختی‌ست روبه‌روی ما که تا خودِ کوه می‌رود و یک درخت‌های سر به فلک کشیده‌ای‌ست که سبزی‌ش می‌رسد به آسمان و این سبزی همچه که می‌رود بالا، برق می‌زند و نورِ آفتاب همچه این سبزی را دوچندان می‌کند که آدم خیال می‌کند صعود کرده است به عرش و بهشتِ برین همین بهارخوابِ دل‌نوازی‌ست که خُنکای سایه‌اش ربطی ندارد به آن آفتابِ عالَم‌تاب و این سیبِ سُرخِ خوش‌آب‌ورنگی که روی میز دل می‌بَرَد، آدم را یادِ ملکوت می‌اندازد...

یک عصرِ شنبه‌ است... یک حالتی از خوشی، یک حالتی از شادیِ انسانی توی این سایه هست که هیچ ربطی ندارد به باقیِ شهر، به خانه‌های دیگرِ شهر و زیرِ این سقفی که آفتابِ عالَم‌تاب را به آن راهی نیست، چیزی شبیهِ زندگی‌ست که شورَش می‌رسد به همان آسمان و همان برق و همان نورِ آفتابی که شادی را دوچندان می‌کند و خیالِ بهشتِ برین را زنده می‌کند توی این روزهای پاییزی...

... بعد هم که دودِ پیپ و تماشای سُرخیِ آتش است و توتون‌هایی که خاطره می‌شوند و می‌سوزند و توی هوا پخش می‌شوند و چه هنگامه‌‌ای‌ست وقتی حجمِ فشرده‌ی توتون گُر می‌گیرد، وقتی آتش می‌افتد به جانِ توتون و زردش می‌کند و بعد سُرخی‌اش به چشم می‌آید و بعد هم که سیاهی‌ و خاکستر است و می‌شود چیزی که اصلاً شبیهِ روزِ اوّلش نیست... و این خودش خاطره‌ی دیگری‌ست...

«حالا ما این‌جا...» این باغِ مُصفّای پُر درخت و این سبزیِ سر به فلک کشیده‌ و این بهشتِ برین و این سیبِ سُرخِ خوش‌آب‌ورنگ و این شادیِ انسانی و آن سُرخیِ آتش بی تو چه معنایی دارد...

بعدِ تحریر: یک نوشته فقط یک نوشته است و یک نوشته فقط چیزی‌ست که نوشته شده و چیزی که نوشته شده، فقط چیزی‌ست که آن‌را نوشته‌اند...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸
برچسب‌ها : نامه‌ها