شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

قاعده‌ی بازی و توّهمِ بزرگ...


فهرستِ نهاییِ «بهترین فیلم‌های زندگیِ ما»، قاعدتاً، فهرستِ مُنتخبِ همه‌ی آدم‌هایی‌ نیست که در این «بازی» شرکت کرده‌اند. هرکسی، لابُد، روی نظرِ شخصیِ خودش (سلیقه‌اش) بیش‌تر تکیه می‌کند و خیال می‌کند آن فیلم‌هایی که خودش انتخاب کرده، فیلم‌های بهتر و مهم‌تر و کامل‌تری‌ هستند در مقایسه با فهرست‌ (سلیقه)های شخصیِ دیگر و فکر می‌کند اگر فیلم‌های برگزیده‌ی خودش به فهرستِ نهایی راه پیدا می‌کرد، یا فیلم‌های بیش‌تری از فهرستش در فهرستِ نهایی بود، نتیجه‌ی کار بهتر و مُهم‌تر می‌شد. «خردِ جمعی»، البته، تعبیرِ درستی نیست در این مورد، امّا همچه فهرستی، به‌هرحال، برآمده از «رأی عمومی»‌ست؛ بخشِ اعظم کسانی که درباره‌ی سینما می‌نویسند، یا ترجمه می‌کنند و بااین‌حال، جای چندنفر کاملاً خالی‌ست. (خواسته‌ی خودشان، یا دعوت‌نشدن به بازی؟) پس، از یک منظر، این فهرستِ نهایی، قرار است (باید؟) آینه‌ی تمام‌نمای وضعیت و موقعیتِ «نقدِ فیلم» (با همه‌ی زیرشاخه‌هایش مثلِ ریویونویسی و...) باشد، امّا واقعاً این فهرستِ نهایی در حُکمِ این آینه است؟ روشن‌تر بگویم؛ با مرورِ این فهرست می‌شود از «سلیقه»ی‌ بخشِ اعظمِ مُنتقدانِ سینماییِ این سال‌ها سر درآورد؟ شخصاً مُشکلی با این ندارم که در فهرستِ نهایی «کازابلانکا» هم‌رده‌ی «داستانِ توکیو» باشد، یا «جاده» و «ریوبراوو» هم‌ارزش باشند، یا «قاعده‌ی بازی» مرتبه‌ای برابر با «توت‌فرنگی‌های وحشی» داشته باشد؛ چون این‌جا، در انتخابِ «بهترین فیلم‌های عُمر» اصلاً «خوب‌بودن»، «مهم‌بودن»، «شاهکاربودن» و این‌جور چیزها نیست که اهمیت دارد. مُهم، چیزِ دیگری‌ست.

نکته این است که انتخابِ «فیلم‌های زندگی»، یا آن‌طور که مشهورتر است «فیلم‌های عُمر»، قرار است یک «قضاوت» و انتخابِ نهایی باشد؛ پس اگر آدم بردارد پانصد فیلمِ مُهمِ تاریخِ سینما را (از روی راهنمای فیلم مثلاً) انتخاب کند و (به‌نظر خودش) توضیح بدهد که انتخابِ ده فیلم از بینِ این پانصد فیلم، به‌نظر غیرممکن است و هیچ راهی برای «انتخاب» وجود ندارد، قاعدتاً دارد قاعده‌ی «بازی» را به‌هم می‌زند. حالا یا می‌داند که با به‌هم‌خوردنِ «بازی» همه‌چی اصلاً به‌هم می‌ریزد، یا نمی‌داند و آن‌قدر عاشقِ سینماست که «انتخاب» برایش مشکل، یا دقیق‌تر بگویم بی‌معناست. خب، در همچه صورتی، اصلاً واردشدن به «بازی» کارِ غلطی‌ست؛ چون هر «بازی»‌ای آدابی دارد و آدابِ این «بازی» یعنی «انتخابِ» ده فیلمِ اصلی و احتمالاً فیلم‌های دیگری که در رده‌های بعدی قرار می‌گیرند؛ حتّا اگر تاریخِ سینما فیلم‌های مُهم‌تری باشند.

دوست‌داشتنِ سینما یک‌چیز است و «انتخابِ» فیلم‌های عُمر چیزی دیگر. «خوره‌ی فیلم»بودن، «عشقِ فیلم»بودن و فیلم‌خانه‌ی شخصی ساختن، یا فروروفتن توی بحرِ سکانس‌های برگزیده، یا مدام نقل‌قول‌کردن از دیالوگ‌ها، یا اصلاً هرچیزی شبیهِ این، هیچ ربطی ندارد به این‌که آدم آدابِ «بازی» را به‌هم بزند. «بهترین فیلم‌های زندگیِ ما» عملاً یک «بازی»‌ست و نکته‌ی اوّلِ این بازی، این است که همه باید «هم‌رنگِ جماعت» شوند؛ یکی مثلِ بقیه. پس، ردیف‌کردن و پُشتِ هم نوشتنِ فیلم‌ها از ابتدای تاریخِ سینما، یا دهه‌های اوّلِ قرنِ بیستم تا همین یکی دو سالِ اخیر، اگر به‌هم‌زدنِ «بازی» هم نباشد، یک‌جور «فخرفروشی»‌ست؛ یعنی من از شما بیش‌تر دیده‌ام، یعنی من فیلم‌های بهتری دیده‌ام و سلیقه‌ی بهتری دارم. امّا این «بازی» جای «فخرفروشی‌» نیست؛ جای «انتخاب» است؛ جای «قضاوت» است و البته هرکسی قدرتِ «انتخاب» و «قضاوت» را در خودش نمی‌بیند. این یک خصیصه‌ی بشری‌ست؛ به همین صراحت.

از قولِ «آیدین آغداشلو»، در یادداشتِ کنارِ انتخاب‌هایم، نوشته بودم که «فیلم‌های عُمرِ هر آدم قرار نیست بهترین‌های تاریخِ سینما باشند؛ قرار است فیلم‌هایی باشند که جایی، در گوشه‌ی ذهنِ او، مانده‌‌اند.» حالا اگر فهرستِ محبوب‌ترین فیلم‌های آدم از پانصد فیلم هم بیش‌تر باشد، شاید، نشانه‌ی این باشد که ذهنِ او بزرگ‌تر از همه‌ی ماست و شاید نشانه‌ی این باشد که او می‌تواند هر لحظه، هم‌زمان، به صحنه‌ها و دیالوگ‌هایی از فیلم‌ها فکر کند. اعتراف می‌کنم که ذهنِ من این‌قدر بزرگ نیست و نمی‌تواند مثلِ «اَبَر رایانه»‌ای با دقّتِ تمام به همه‌ی فیلم‌ها هم‌زمان فکر کند و بعد، روی کاغذی که خروجیِ آن است قاعدتاً، بنویسد همه‌ی فیلم‌ها به یک اندازه دوست‌داشتنی‌اند، یا نظرش را با صدای بلند اعلام کند. مُهم‌ترین (و باسوادترین و تأثیرگذارترین) مُنتقدانی هم که می‌شناسم‌شان، بعید می‌دانم چُنین ذهنی داشته باشند و یادم نمی‌آید در میانه‌ی حرف‌زدن، هیچ‌وقت، درباره‌ی ده دوازده فیلم، یا دیالوگ‌هایی با کیفیت‌های متفاوت، حرفی زده باشند، یا هم‌زمان از عشق و علاقه‌شان به «مونیخ» و کمدی‌های «جاد آپاتو» حرف زده باشند. علاقه‌ی هم‌زمان؟ ذهنی که گنجایش تاریخِ سینما را دارد؟ نمی‌دانم. نمی‌فهمم. این هم یک خصیصه‌ی بشری‌ست.

بله، «انتخاب» کارِ سختی‌ست و اعتراف می‌کنم تا آخرین لحظه‌ای که فهرستم را برای آقای بهزاد رحیمیان فرستادم، سرگرمِ نوشتن و خط‌زدن بودم. حتّا یک لحظه تصمیم گرفتم تلفن بزنم و عذرخواهی کنم و بگویم «انتخاب» کار سختی‌ست. امّا به‌جای تلفن‌زدن، صبر کردم. بعضی فیلم‌ها را دقیقه‌ی آخر از صفحه‌ی سفیدِ وُرد پاک کردم و فیلم‌های دیگری را جای‌شان نشاندم. فکر کردم مُهم این است که توی آن لحظه‌ی بخصوص (تقریباً آخرین روزهای روزنامه بود و اگر درست یادم مانده باشد کسی حال‌وروزِ خوش و مساعدی نداشت) چه فیلم‌هایی بیش‌تر از همه توی ذهنم مانده‌اند و مُهم بود برایم که وقتی انگشت روی صفحه‌کلید می‌گذارم، اوّل چه حرفی، چه کلمه‌ای تایپ شود و خودی نشان بدهد. یک‌وقتی، سالِ هشتادویک و دو به‌گمانم، فهرستِ ده‌تاییِ دیگری را، جای دیگری، چاپ کرده بودم. آن فهرست، تفاوتِ عُمده‌ای داشت با فهرستِ جدیدم؛ بیش‌تر فیلم‌های دهه‌ی هزار و نهصد و نود بود و سال‌های اوّلیه‌ی این دهه. خب، طبیعی هم بود. امّا وقتی می‌خواستم فهرستِ جدید را بنویسم، حتّا یک‌بار هم سری به آن فهرست نزدم. آن فهرست، فهرستِ آن سال‌ها بود.

و باز، توی همین انتخاب هم، «احتیاط» کردم. خیلی هم کار سختی نبود که راهنمای فیلم را بگذارم کنار دستم و شروع کنم به تایپ‌کردن، ولی اجازه دادم «حافظه» حرف بزند. (زنده باد آقای ناباکوف!) پس طبیعی بود که اوّل از همه «چشمانِ بازِ بسته» را نوشتم که توی همه‌ی این سال‌ها فقط خدا می‌داند چندبار تماشایش کرده‌ام و سالِ پیش بود به‌نظرم که «مهدی مصطفوی» لطف کرد و آن نسخه‌ی دو دیسکِ محدودش را برایم فرستاد؛ تصویری شفّاف‌تر و رنگ‌هایی رنگین‌تر و خلاصه درجا دیدمش دوباره. بعد دیدم برایم سخت است که بگویم این فیلم را بیش‌تر از «ژول و جیم» دوست دارم. خیلی روزها که حالم خوش نیست، تماشای تکّه‌هایی از «ژول و جیم» است که آسمان را آبی می‌کند جلو چشم‌هام. فیلم‌نامه‌اش را سال‌هاست که محضِ دلِ خودم ترجمه کرده‌ام و اصلِ انگلیسیِ کتاب را هم (که چاپِ سایمن اند شوستر است) گذاشته‌ام توی کتاب‌خانه؛ طوری که هرکسی از کنارش رد شود، حتماً چشمش به جمالِ این سه آدمِ عجیب‌وغریبی که دارند می‌دوند، روشن شود. بعد دیدم که باید «مردِ سوّم» را هم اضافه کرد که از دستش خلاصی ندارم. این، احتمالاً، اوّلین مواجهه‌ی من با «گراهام گرین» بوده، مواجهه‌ای که بعداً به یک دوستی، به یک عشق بدل شده و تا همین حالا هم ادامه پیدا کرده. یادم افتاد وقتی فیلم‌نامه‌ی «مردِ سوّم» به ترجمه‌ی «مجید اسلامی» منتشر شد، چند نسخه‌اش را خریدم و به دوستانم هدیه دادم و تعجّب می‌کردم از این‌که آن‌ها این فیلم را به‌اندازه‌ی من دوست ندارند. بعد هم که رُمانش را پیدا کردم؛ چاپِ هزار و نُهصد و پنجاه و پنج! حالا البته سه چاپِ مُختلفش را دارم و هر سه‌تا را گذاشته‌ام کنارِ هم، برای آن‌که کتاب‌خانه‌ام حال و روزِ خوشی داشته باشد. این‌وسط، یادِ «ماجرا» هم افتادم؛ یکی‌دیگر از محبوب‌ترین فیلم‌هایم و یادِ یک دوست افتادم که همیشه‌ی خدا «آنتونیونی» را مسخره می‌کرد و می‌گفت «روشنفکر» است و بعد که «آنتونیونی» مُرد، نمی‌دانم چی شد که یک‌دفعه حس کرد باید این مُرده را «کشف» کند و به‌نظر خودش هم همین کار را کرد. فیلم‌نامه‌ی این‌یکی را هم کار کرده‌ام؛ نسخه‌ی نما به نمای فیلم با کُلّی مخلّفات؛ از مصاحبه‌های «آنتونیونی» گرفته تا نقدِ منتقدانِ آن‌سال‌ها که، دست‌کم، ارزشِ «ستاره‌دادن» را می‌دانسته‌اند و مثل این آقای سپیدمو، بی‌خودی به همه‌ی فیلم‌ها «چاهار ستاره» نمی‌داده‌اند! «غرامتِ مُضاعف» را هم نوشتم که آن دستگاهِ «دیکتافُن»اش، آن جبروتِ زنانه‌ای که توی فیلم هست و خیلی چیزهای دیگری را که تویش هست، هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم و نوشتن درباره‌اش بماند برای وقتی دیگر. «سرگیجه» هم که هست. این هم از آن فیلم‌هایی‌ست که خیلی‌وقت‌ها، درمانِ حالِ خراب است. هیچ هم برایم مهم نیست که «اساتیدِ عینکیِ» سینما با منطقِ فیزیک و این‌چیزهایی که من ازشان سر در نمی‌آورم سراغش بروند و درباره‌ی روی آب ماندن، یا نماندنِ «جودی/ مادلین» حرف بزنند. همین یک‌ماه پیش بود که نسخه‌ی دو دیسکِ تازه‌ای ازش پیدا کردم و گفتم عنوان‌بندی‌اش را ببینم و چشم که به‌هم زدم، دیدم رسیده‌ام به پایانِ فیلم. خب، چه کنم؟ دوست دارم این فیلم را و هیچ‌وقت هم سیر نمی‌شوم از دیدنش. «راننده‌ی تاکسی» را هم نوشتم توی فهرستم. این هم از آن فیلم‌هایی‌ست که نمی‌شود فراموشش کرد. از روزی که روی نوارِ ویدئو تماشایش کردم، تا همین حالا که نسخه‌های دی‌وی‌دی‌اش با کیفیت‌های مختلف را دیده‌ام، عاشقش شده‌ام. عاشقِ این «تراویس»ی که قدم‌هایش را (به‌قولِ پُل شریدر) به‌سوی «خشونت» برمی‌دارد؛ خشونتی که قرار است پاک و مطهّر کند آن جامعه را و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها، «فنرِ ساعتی‌ست در فشرده‌ترین حالتِ مُمکن. سال‌هاست که «یادداشت‌های زیرزمینی» را کنار فیلم‌نامه‌ی «راننده‌ی تاکسی» گذاشته‌ام. به همین سادگی. بعد هم که «پی‌یرو خُله» را نوشتم. هیچ نمی‌فهمم چرا بعضی از دوستانم، یا درست‌ترش هم‌کارانم، از فیلم‌های «گُدار» خوش‌شان نمی‌آید. هیچ نمی‌فهمم چرا آن‌ها که می‌گویند «هرج‌ومرج» در هُنر را دوست دارند (یا دست‌کم این‌طور وانمود می‌کنند) «پی‌یرو خُله» را دست‌کم می‌گیرند. شاید هم اصلاً این فیلم را ندیده‌اند. شاید اصلاً هیچ فیلمی از «گُدار» ندیده‌اند و ندیده و نشناخته دارند حرف می‌زنند؛ مثل آن دوستی که می‌گفت «گُدار» را نباید جدّی گرفت؛ چون «روشنفکر» است! همین هفته‌ی پیش که داشتم «تاریخ(های) سینما» را دوباره می‌دیدم، یادِ حرفِ این دوست افتادم. نباید جدّی گرفت؟ بله، بعضی آدم‌ها را نباید جدّی گرفت. و «بل دو ژور». این از آن فیلم‌هایی‌ست که هوشم از سرم می‌رُباید. این‌را، یک‌وقتی، برای یک دوستی گفتم و او هم ازم خواست که فیلم‌ را برایش «توضیح» بدهم؛ چون می‌گفت همه‌چیزش آن‌قدر «به‌هم‌ریخته» است که نمی‌شود آن‌را فهمید. این آخرین روزی بود که آن دوست را دیدم. «آمارکورد»؟ بله. خیلی‌ها «هشت‌ونیم» را دوست دارند، خیلی‌ها هم «زندگیِ شیرین» و «جاده» را. ولی من عاشقِ «آمارکورد»م؛ عاشقِ این خطِ باریکی که بینِ دنیای بچّه‌ها و بزرگ‌ترهاست، این دنیایی که بچّه‌هایش می‌خواهند زودتر بزرگ شوند و بزرگ‌ترها با خیالِ کودکی زندگی را می‌گذرانند. «آمارکورد» معجزه‌ای‌ست که هیچ‌وقت دست‌کمش نمی‌گیرم.

فهرستِ من، فهرستِ جدید و به‌روزی نیست؛ جدیدترین فیلمش آخرین ساخته‌ی «کوبریک» است و قدیم‌ترینش، به‌نظرم، «غرامتِ مضاعف» باشد که، البته، در مقایسه با خیلی‌ فیلم‌های دیگر، «تازه‌تر» است. امّا آن «احتیاط»ی که ازش حرف زدم فقط همین نیست. توی این چندسال، حتّا توی همین یکی‌دو سال، فیلم‌های دیگری هم دیده‌ام که گوشه‌ی ذهنم مانده‌اند. مثلاً «جوانی بدونِ جوانی»، که بیش‌تر از هر فیلمِ دیگری از «کاپولا» دوستش دارم و هیچ برایم مهم نیست که ریویونویس‌های امریکایی حوصله‌ی دوباره دیدنش را ندارند، یا «لبه‌ی عشق»، ساخته‌ی «جان مِی‌بری» که زندگیِ «دیلن توماس» را به‌واسطه‌ی دو زنِ زندگی‌اش نشان می‌دهد. همین شنبه‌ای که گذشت، با دوتا از بهترین دوست‌های زندگی، نشستیم به تماشایش و هر دقیقه‌ای که می‌گذشت، بیش‌تر عاشقِ فیلم می‌شدم. همین‌طور است «٢١ گرم» و «عشقِ سگی» و «بابل» و همین‌طور است دوگانه‌ی «پبش از طلوع» و «پیش از غروب» که دوّمی را خدا می‌داند چندبار دیده‌ام و این فیلم‌نامه‌ای را که «وینتج» چاپ کرده (سپاسِ مُجدّد از بهرنگ رجبی) چندبار وقت و بی‌وقت ورق زده‌ام و دیالوگ‌های «سلین» و «جسی» را خوانده‌ام و کیف کرده‌ام. یا «درخششِ ابدیِ یک ذهنِ زلال» که درمانِ روح است به‌نظرم. یا «ساعت‌ها» که دو ماهی یک‌بار می‌بینمش. یا «گوست داگ» که هروقت یادش می‌افتم، موسیقی‌اش توی گوشم می‌پیچد. یا فیلم کم‌تر دیده‌شده‌ی «دو روز در پاریس»، ساخته‌ی «ژولی دِلپی» که روزگارم را خوش می‌کند وقت و بی‌وقت. و خیلی فیلم‌های دیگر هم هست که دوست‌شان دارم، که برایم مُهم هستند، امّا من که ماهی نیستم که با حافظه‌ی کوتاه‌مدّتم خوش باشم! زمان باید بگذرد (و می‌گذرد) و دست‌آخر معلوم می‌شود کدام‌ِ این فیلم‌ها، واقعاً، گوشه‌ی ذهن مانده‌اند. و زمان، قاعدتاً، بیش‌تر از پنج شش سال است.

«بازی» قاعده دارد؛ اصول دارد، لوازمِ خودش را دارد و خوب نیست آدم دچار «توهّمِ بزرگ» باشد و خوب نیست که «فخر» بفروشد و خوب نیست که تاریخِ سینما را فهرستِ خودش بداند و خوب نیست که از روی راهنمای فیلم همه‌ی فیلم‌های خوب را همه‌ی فیلم‌های محبوبِ خودش بداند. «بازی» قاعده دارد و کاش آدابِ این بازی و قاعده‌هایش را رعایت می‌کردیم.

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸