شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

یک تکّه از نامه‌ای متعلّق به همین روزها...

 

 

... از نیم‌رُخ که می‌دیدی، یک‌جور ملاحتِ معرکه‌ای داشت؛ یک‌جور وقار و یک برقِ غریبی توی این چشم بود که آتش می‌زد و خاکستر می‌کرد و یک‌جور غرور هم بود که نگاه نمی‌کرد و این چشم هیچ‌وقت نمی‌چرخید آن‌طرفی را که ما بودیم و هیچ‌وقت آن آبی‌ِ خوش‌رنگش آشنایی نداد به ما و غریبه ماند... از نیم‌رُخ که می‌دیدی، یک‌جور ملاحتِ معرکه‌ای داشت؛ یک‌جور طمأنینه‌ که به چشمِ ما می‌آمد و ما دزدکی، پنهانی، زیرِچشمی، از لابه‌لای کتاب‌های روزانه، می‌دیدیم و اسیرِ این آبی بودیم...

... یک‌ احتیاج بود؛ یک‌جور جیره‌ی روزانه؛ یک وظیفه‌ی خودخواسته که تا آبیِ این چشم را نمی‌دیدیم، روز برنمی‌آمد و آفتاب نمی‌تابید و آبیِ آسمان به چشم نمی‌آمد و یک صبحِ سردِ پاییز بود که همین‌جور دست تویِ جیب کرده بودیم و راه می‌رفتیم که یک‌جفت آبیِ خوش‌رنگ، یک برقِ غریبی از کنارِ دستِ ما جهید و به ما خورد و همچه که سر بلند کردیم یک ملاحتِ معرکه، یک‌جور وقار را دیدیم که کنارِ ما، پشتِ شیشه‌ی کتاب‌فروشی‌ست و دارد همان کتاب‌هایی را می‌بیند که ما می‌بینیم و چشمش روی همان کلمه‌هایی می‌افتد که ما می‌بینیم و تا بجُنبیم و تا نفس بکشیم و تا این نفسی را که توی سینه حبس شده بیرون بریزیم، دیدیم که یک‌جفت آبیِ خوش‌رنگ، یک آسمانِ صافِ و زلالِ بی‌ابر زُل زده است به چشم‌های حیرانِ ما و همچه نگاه می‌کند که انگار غریبه نیستیم... یک‌جور آبیِ ملیح بود که آدم از دیدنش سیر نمی‌شد و یک‌جور خنده، یک لبخندِ شیرین، یک شیرینیِ جاودانه توی این چشم بود که نمی‌شد ندیده‌اش گرفت و یک سفیدیِ معرکه‌ای داشت که روحِ آدم را تازه می‌کرد. و یک بوی خوشی داشت که شبیه هیچ عطری نبود، یک‌جور شیرینیِ دل‌پذیری داشت که آدم دوست داشت خیال کند مالِ بهترین شیرینی‌فروش‌های شهر است و هیچ کم ندارد از شیرینی‌های بی‌بی...

... حالا مگر می‌شد از این‌همه تازگی دل کند و رفت؟ از این‌همه خوش‌رنگی دل کند و رفت؟ از این‌همه خوش‌بویی دل کند و رفت؟ یک جرأت و جسارتِ ویژه می‌خواست دعوت از او و ما همین‌جور که محوِ آن آبی بودیم، یک نفسِ عمیقی کشیدیم و هرچه جرأت و جسارت توی هوای شهر بود کشیدیم توی ریه‌ها و سلامِ دادیم. امّا سلام که کافی نبود برای ابرازِ ارادت به همچه ملاحتِ دل‌انگیزی؛ توی این خیابان باصفایِ خلوت یک کافه‌ای بود که قهوه‌های معرکه‌ای داشت و ما هیچ‌وقت قهوه‌اش را نخورده بودیم و همیشه بوی قهوه‌اش بود که هوش از سرِ ما می‌رُبود و یک شیرینیِ سیب داشت و ما هیچ‌وقت شیرینیِ سیب‌اش را نخورده بودیم و همیشه بویِ خوشِ شیرینی‌اش بود که بینیِ ما را نوازش می‌داد و چیزی از بویِ خوش عطرِ او کم نداشت...

... این کافه‌ای که می‌رفتیم و یک میز چوبی‌اش را به اسمِ ما زده بودند، تویِ خیابان پُشتی بود و با چوب همه‌جای کافه را پوشانده بودند و خاک‌ارّه ریخته بودند روی این چوب‌ها و همچه که از کافه می‌زدیم بیرون، کفِ کفش‌هایمان خاکِ خالی بود. یک کافه‌ی ساکتِ معمولی بود که مشتری نداشت معمولاً و هر مشتری یک میزِ چوبی داشت که به اسمش زده بودند و این میزی که به اسم ما زده بودند آن تهِ ته بود که اصلاً از پشتِ شیشه معلوم نبود و روی میز هم اسم خودمان را کنده بودیم و یک شعرهای تلخ و شیرینی هم نوشته بودیم که بغض به گلو می‌آورد و یک‌جور خاطره‌ی سال‌های قبل بود. این کافه‌ای که می‌رفتیم و یک میز چوبی‌اش را به اسمِ ما زده بودند، قهوه‌ی خوبی نداشت، امّا برای ما خوب بود که کار نداشتیم و پولِ قهوه‌ی خوب هم نداشتیم و توی همین بی‌پولی همین‌که رنگ قهوه را می‌دیدیم و بوی قهوه را حس می‌کردیم برای‌مان کافی بود و یک کیک قهوه‌ی معمولیِ بی‌مزّه هم داشت که خوردنش برای هرکسی سخت بود؛ از بس که سفت بود و یک‌وقت‌هایی کمی از آن قهوه‌ی داغ را می‌ریختیم روی این کیک که نرم شود، یا یک‌تکّه‌اش را می‌زدیم تویِ قهوه‌ی داغ که نرم شود و خوبیِ این کافه‌ای که می‌رفتیم و یک میز چوبی‌اش را به اسمِ ما زده بودند، این بود که همیشه خلوت بود و یک‌جور سوز و یک‌جور ناامیدی توی فضای کافه بود که تلخیِ قهوه را بیش‌تر می‌کرد... امّا حیفِ آبیِ این چشم که همچه کافه‌ای را ببیند و حیفِ آن بوی شیرینِ دل‌پذیری که با بوی همچه قهوه و همچه کیکی مخلوط شود. با یک همچه آدمی کجا باید نشست و چه قهوه‌ای باید خورد و چه کیکی باید سفارش داد؟ حیف این دست‌ها نیست که یک همچه فنجانِ محقّری را بگیرد و حیف آن دهان نیست که به یک همچه فنجانِ محقّری بخورد؟ و حیفِ این چشم‌ها نیست که روی همچه کیکِ بی‌مزّه‌ای بلغزد و حیفِ آن زبان نیست که طعمِ همچه قهوه‌ای را بچشد؟

... یک کافه‌ای که شأنِ او باشد، شبیهِ او باشد، همان کافه‌ای‌ست که قهوه‌های معرکه‌ای دارد و بوی قهوه‌اش هوش از سرِ ما می‌رُباید و بویِ شیرینیِ سیب‌‌اش بینیِ ما را نوازش می‌دهد. یک کافه‌ای که ما همین‌طور گذرا دیده باشیمش، با میزهای چوبیِ معرکه‌ای که آدم دوست دارد دستش را بگذارد رویش، با صندلیِ چوبیِ بالش‌داری که آدم دوست دارد ساعت‌ها رویش لم بدهد و تا هزار بشمارد و این آبی‌ها را هی ببیند و هی امیدوار شود به آینده و هی برای خودش فکر و خیال کند و هی آبِ دهنش را قورت دهد و دست‌های یخ‌کرده‌اش را بچسباند به فنجانِ داغِ داغی که بوی خوشش توی سرش پیچیده است. یک شمع‌های خوشگلی روی میز هست که وقتی روشن می‌شود خوشگل‌تر می‌شود و یک نورِ زرد و آبی و سبزی دارد که آدم از دیدنش سیر نمی‌شود و این نور زرد و آبی و سبزش همچه که در آن آبیِ بی‌کران می‌افتد هزار برابر می‌شود و هزار بار آدم را به زندگی امیدوار می‌کند. و یک آقای محترمی همچه که آن دفترچه‌ی مِنویَش را می‌آوَرَد، با فندک طلایی این شمع‌ها را روشن می‌کند و این نور را تقدیم می‌کند به آدم‌های خوش‌بختی که روی آن صندلی‌ها نشسته‌اند و چشم توی چشمِ هم فکر و خیال می‌کنند و توی برقِ چشم‌ها آینده را می‌بینند و هیچ اعتنایی ندارند به آسمانی که آن بیرون دارد تاریک و تاریک‌تر می‌شود  و این ابری که همه‌ی آسمان را پوشانده و به این نم‌نمِ بارانی که زمین را دارد خیس می‌کند...

... یک کافه‌ای که شأنِ این چشم‌های آبی باشد، یک همچه جایی‌ست که آدم‌هاش یک‌قدری زیادی مؤدب‌اند و زیادی خوش‌لباسند و بوی عطری که زده‌اند بیش‌تر در هوا می‌مانَد تا آن قهوه‌ای که می‌خورند و همچه که تمام نشده می‌گیرندش جلوی قلب‌شان و یک چند دقیقه بعد یک شکل‌های مُبهم و محوی را می‌بینند که شبیه هیچ‌چی نیست و یک حرف‌های مُبهم و محوی را می‌زنند که ربطی به این شکل‌ها ندارد و یک‌طوری دل صاحبِ آن چشم‌هایی را که روی صندلیِ روبه‌رویی‌شان نشسته به دست می‌آورند و به‌قول آن آقای بزرگ‌وار هِی یک بُغضِ تلخ و شیرینِ عزیزی را به گلو می‌آورند و یک اشکی هم گوشه‌ی چشم‌شان می‌نشیند که یعنی این آخرِ زندگی‌ست اگر جوابِ رد بشنوند و مثل همین شمعی می‌شوند که زرد و آبی و سبز می‌سوزد و آب می‌شود...

... یک کافه‌ای که شأنِ صاحبِ این چشم‌ها باشد، یک جایِ لطیفِ دنج و خوش‌منظره‌ای‌ست که از پنجره‌اش یک درّه‌ی سبزِ خوشگل معلوم باشد و یک آسمانِ خوش‌رنگ و یک خورشیدِ درخشان بالایِ این درّه باشد و آدم همچه که فنجان قهوه‌اش را بالا می‌برد فکر کند که کاش یک قهوه‌ی دیگر را هم در این چشم‌انداز بنوشد و به خودش بگوید بخور که دیدن یک همچه چشم‌اندازی چشمِ بصیرت می‌خواهد... یک کافه‌ای که شأنِ این چشم‌های آبی باشد، جای ما نیست که حمله می‌کنیم به قهوه و شیرینیِ سیب را مثل برق‌وباد می‌بلعیم و حرص می‌زنیم و حواس‌مان به خرده‌های کیک نیست که دور دهن‌مان مانده است و آدم‌هایی‌ که حتّا نصفِ قهوه‌شان را هم نمی‌خورند و لب به شیرینیِ سیبِ سفارشی‌شان نمی‌زنند و با چنگال تکّه‌پاره‌اش می‌کنند و خرده‌هاش را لِه می‌کنند و در سکوت خیال می‌بافند، یک نگاه چپ می‌کنند که این‌ها را چرا راه داده‌اند توی همچه کافه‌ای و این‌ها چرا خوردن بلد نیستند و کف دست‌شان را یک‌جوری بگیرند جلو صورت‌شان که یعنی نمی‌بینند همچه آدم‌هایی را، که یعنی ترجیح می‌دهند نبینند همچه آدم‌هایی را...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸
برچسب‌ها : نامه‌ها