شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

کتاب‌هایی که نیستند، کتاب‌هایی که دوست داریم باشند... – برداشتِ دوّم

 

قبلِ تحریر: خواندنِ یادداشتِ «کتاب‌هایی که نیستند، کتاب‌هایی که دوست داریم باشند...»، دو یادداشت پایین‌تر، ضروری‌ست. اوّل آن تکّه‌هایی را که از نوشته‌ی «آلبرتو مانگوئل» در تازه‌ترین شماره‌ی «زنده‌رود» آمده باید خواند و بعد آمد سروقتِ این نوشته.

گاهی که روبه‌روی کتاب‌های کتاب‌خانه‌ام می‌ایستم، گاهی که این کتاب‌های بی‌قفسه‌ی روی‌هم‌چیده‌شده‌ی بی‌نظم را می‌بینم، به کتاب‌هایی فکر می‌کنم که «نیستند»، که «وجودِ خارجی» ندارند و برای همین وقتی مقاله‌ی «آلبرتو مانگوئل» را خواندم، این‌همه ذوق کردم. همیشه دلم می‌خواست (و هنوز هم می‌خواهد) که جلدهای بعدیِ «برّه‌ی گم‌شده‌ی راعی» را هم بگذارم کنارِ جلدِ اوّلش. اوّلی «تدفینِ مُردگان» بود، دوّمی قرار بود چه اسمی داشته باشد؟ «زیارتِ زندگان»؟ دلم می‌خواست دو سخنرانیِ آخرِ «شش یادداشت درباره‌ی هزاره‌ی بعدی» کامل می‌بود؛ دلم می‌خواست متن این سخنرانی‌ها، هفتمی و هشتمی، توی یک کشو، توی یک قفسه‌ی دربسته، پیدا می‌شد و چاپِ تازه‌ای از سخنرانی‌ها به بازار می‌آمد و (مثلاً) می‌فهمیدیم «درباره‌ی هستی (وجود) و پایانِ [رُمان]» قرار بوده چه‌جور سخنرانی‌ای باشد. دلم می‌خواست خبر می‌دادند رُمانِ عاشقانه‌ای از «رومن گاری» پیدا شده که اوّلش نوشته شده «برای جین سیبرگِ عزیزم». دلم می‌خواست کتابی برسد به دستم که روی جلدش نوشته باشد «بزرگ‌ترین داستانِ عالم» و کتاب را که باز می‌کنی، می‌بینی کتابِ جامعِ آشپزی‌ست، امّا دستورِ پُختِ انواعِ مأکولات را «داستانی» کرده؛ داستانِ خانواده‌ای که نسل اندر نسل پخت‌وپز می‌کنند و همه‌چیز را در قالبِ «خوردنی‌ها» منتقل می‌کنند. دلم می‌خواست رُمانی از «خورخه لوئیس بورخس» پیدا شود که «هزارویک‌شب»ی باشد. دلم می‌خواست «آگاتا کریستی» آخرِ عُمر، محضِ تفریح و تفنّن، رمانی پُلیسی نوشته باشد که «هرکول پوآرو»یش عصابه‌دست، پیر و چاق، سر از خانه‌ی «خانمِ مارپل» درآورد و یک‌دل نه صددل به پیرزنِ دوست‌داشتنی بسپرد! دلم می‌خواست رمانِ دیگری از «سیلویا پلات» پیدا می‌شد؛ رمانِ دیگری، به نامِ آدمِ دیگری؛ رمانی که هیچ‌کس (حتّا تِد هیوز، همسرش) از وجودش خبر نداشته است و (مثلاً) «فریدا هیوز»، دخترش، ناگهان، بین دست‌نوشته‌های مادر پیدایش کند. دلم می‌خواست یک‌روز که دارم توی کتاب‌فروشی قفسه‌ها را با چشم می‌گردم، ببینم که «بی‌راه» [شاهکارِ هوئیسمانس] با ترجمه‌ی «بیژن الهی» منتشر شده است. دلم می‌خواست کنار رمان‌های «جعفر مدرّس صادقی»، رمانِ تازه‌ای را ببینم که ادامه‌ی داستان‌های «کسرا» باشد. کجا رفته این آدم؟ چی‌کار می‌کند؟ خودِ نویسنده ازش خبری دارد؟ دلم می‌خواست آن رمان(های) «شمیم بهار» هم بودند؛ داستانِ «گیتی سروش» مثلاً. دلم می‌خواست «فانی آردان»، بعدِ این‌همه سال، خبر می‌داد که از «فرانسوا تروفو» یک رُمان هم به‌جا مانده است؛ یک عاشقانه‌ی تمام‌وکمال که وصیت کرده بوده سی‌سال بعدِ مرگش منتشر شود. چه عیشی می‌کردیم وقتی این کتاب را دست می‌گرفتیم. دلم می‌خواست «ژان‌کلود کاری‌یر» از کشو میزش رُمانی را درآورد و بگوید که سال‌ها پیش آن‌را با همکاریِ «لوئیس بونوئل» نوشته است؛ رمانی که می‌تواند ترکیبی باشد از «شبحِ آزادی»، «جذّابیتِ پنهانِ بورژوازی»، «راهِ شیری» و «بل دو ژور». دلم می‌خواست از «گراهام گرین» رمانِ تازه‌ای پیدا می‌شد؛ داستانِ «رولو [هالی] مارتینز»ی که در غیابِ «هری لایم»ش دارد زندگی را می‌گذراند. دلم می‌خواست خبر می‌دادند از «علی حاتمی» هم رُمانی باقی مانده است؛ «هزاردستان»ش، یا اصلاً همان «کمیته‌ی مجازات»ش. دلم می‌خواست از «ابراهیم گلستان» رمانی بخوانم درباره‌ی شاعری که همه‌ی وجودش «شور» بود، درباره‌ی شاعری که اسمش «فروغ» بود. دلم می‌خواست رمان(های) منتشرنشده‌ی «عبّاس نعلبندیان» هم بینِ این کتاب‌ها بودند. (اسم یکی‌شان چی بود آقای آغداشلو؟ غزلِ غمینِ خسته...؟ یا همچه چیزی؟) یا اصلاً هر رُمانِ دیگری از «نعلبندیان»، هر نوشته‌ای که چاپ نشده باشد تا حالا. دلم می‌خواست «کریستوف کیشلوفسکی» هم رمان می‌نوشت، که «زندگی دوگانه‌ی ورونیک»ش چاپ می‌شد. چه کتابی! دلم می‌خواست کتابی از «گراهام گرین» منتشر شود درباره‌ی تفاوتِ «چای» و «قهوه». دلم می‌خواست «چارلی کافمن» رمانی می‌نوشت درباره‌ی «نوشتن». دلم می‌خواست رمانی درباره‌ی انقلابِ شصت‌وهشتِ فرانسه می‌خواندم که چند فصلش درباره‌ی «موج نو»یی‌ها باشد، درباره‌ی جشنواره‌ی کنِ آن سال‌ و حرکاتِ مُحیّرالعقولِ «گُدارِ» آن سال‌ها. دلم می‌خواست «کتابِ جامعِ فُحش‌» را هم ورق بزنم؛ همه‌ی آن فُحش‌هایی که تا به حال از وجودشان بی‌خبر بوده‌ایم. قاعدتاً بخش‌هایی از این کتاب، مدیونِ فُحش‌هایی‌ست که «هرژه» در دهانِ «کاپیتان هادوک» گذاشته! دلم می‌خواست «کتابِ جامعِ مُردگان» هم در کار باشد؛ فهرستِ کاملِ همه‌ی آن‌ها که از ابتدای خلقت تا همین امروز، چشم از این دنیا بسته‌اند و مُرده‌اند. دلم می‌خواست نامه‌های عاشقانه‌ی «دیلن توماس»، جایی، در جعبه‌ای فلزّی، در زمینِ مزرعه‌ای (شاید) پیدا شوند و همه‌ی آن‌ها برای «وِرای عزیزتر از جان» باشند و مقدّمه‌ی این کتاب را هم بدهند «کِرا نایتلی» بنویسد به هزار و یک‌ دلیل...

و فقط که همین‌ها نیست؛ این فهرست هیچ‌وقت کامل نمی‌شود. هربار فکر کردن به چیزی، این فهرست را ادامه می‌دهد. حق با «مانگوئل» است؛ این فهرستی‌ست «مبتنی بر حسرت و آرزو». و «حسرت و‌ آرزو» را که پایانی نیست؛ هست؟


 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸
برچسب‌ها : کتاب‌خوانی ، یادداشت