میعاد در لجن - یادداشتی از سعید عقیقی
قبلِ تحریر: خیلی دلم میخواست که «شهروند امروز»ی در کار بود، یا «اعتماد ملّی»ای که این نوشته را آنجا منتشر کنم؛ نوشتهای که البته به کسی دیگر تعلّق دارد؛ به «سعید عقیقی» که اینروزها، «صداها» [ساختهی فرزاد مؤتمن] با فیلمنامهای از او روی پردهی سینماهای تهران رفته است. آقای عقیقی، از سر لطف اجازه دادند که نوشتهشان اینجا، توی این وبلاگ، منتشر شود...
میعاد در لجن
اینرا نمینویسم که چیزی را تغییر دهم؛ چون دریافتهام که خوشبوترین گل نیز تعفن مردابِ صدسال مانده را تغییر نخواهد داد. اینرا مینویسم که در تاریخ بماند؛ که کسی در آینده بداند که جُز مشتی چاپلوس و لوده و مزدور و مزوّر و شارلاتان و هفترنگ و ریاکار؛ که چارچنگولی بر روح و ذهن و باور هنردوستان چسبیده بودند و رهاشان نمیکردند، کسان دیگری نیز در این سال و زمانه بر این خاک میزیستهاند. و آنکه از پس کاروان میآید، با خود نگوید که اینان همگی مُشتی دونپایه و فرومایه بودند و به ماندن نمیارزیدند. شاید کسانی باشند که این راه را بگیرند و بیایند و امیدوار باشند که عرصه بهتمامی از آنِ دونان و فاسدان نبوده و نخواهد بود، و صحنه یکسر از مردمی و مردمان خالی نمانده است و نمیماند. اکنون در دور کامل لجن، سینما از آنچه باید باشد و میتواند باشد، فرسنگها فاصله گرفته است. دروغ، تبعیض، حقکشی و پلیدی به صورت امری رایج و طبیعی درآمده و گویی جزاین چیزی نباید باشد. حق این است که وقتی از کنار تابلوهای تبلیغاتی یا سردر سینماها میگذریم، از دیدن این تصاویر عنیف و حماقت مستولی بر ذهن و زبان سازندگانشان سرمان را از خجالت پایین بیندازیم و بگذریم و دلمان را به فروش بلیتها خوش کنیم و خود را فریب بدهیم که «چرخ سینما باید بچرخد» و سینمای «پُرمخاطب»ی داریم. انگار پدری بهجای کوشش در جهت فراهمکردن رفاه دختر تازهبالغاش، او را روانهی خیابانها کند تا خرج خودش را دربیاورد و استدلالاش این باشد که «چرخ زندگی باید بچرخد» و دل خوش دارد به اینکه دختر «پُرمخاطب»ی دارد! این توهینآمیزترین جملهایست که میتوان نثار دوستداران سینما کرد. مگر فروشندگان این کالاهای کریه که ظاهر و باطن خفتبارشان راه را بر هرگونه تفکر بسته است، خدمتگذار چیزی جز جیب گشاد خود بودهاند؟ آیا با اینهمه سرمایه و مشتری که از آن دم میزنند، ذرهای بر کیفیت مهملاتشان افزودهاند؟ یا بدتر، سوراخ دعا را یافتهاند و اراجیفِ رقتانگیزشان از فیلمفارسیهای دههی ١٣٣٠ هم عقبافتادهتر و حماقتبارتر به نظر میآید؟ این همان دروغ بزرگی نیست که برای سرکیسهکردن بینندگانمان به خوردشان میدهیم؟ چهکسی گفته است که برای بالابردن تعداد تماشاگران، باید تئوری «کابارهی ارزانقیمت» را، که همان پنجاهسال پیش هم کهنه به نظر میآمد، دوباره علم کرد؟ یا چهکسی گفته است که سطح سلیقهی مخاطبان را باید مُشتی جاهل تازهبهدورانرسیده معیّن کنند؟ از کی تابهحال بیفرهنگها در زمینهی سینمای فرهنگی صاحبنظر شدهاند؟ آیا اصلاً تقسیمبندی سینما توسط چنین افرادی، خودبهخود، به معنای تحقیر مفهوم «فرهنگ»نیست؟ محافل سینمایی که فقط در زمینهی دریافت بودجه برای برگزاری جشنها پیداشان میشود، امروز کجاهستند؟ نکند فضولات متعفنی که به مدد مافیای بخش دولتی دوهفتگی ساخته میشوند و به واسطهی مافیای بخش خصوصی یکماهه اکران میشوند، در ردیف «آثار هنری»اند و ما بیخبریم؟ بگذارید کمی از برگهای تاریخ اندوهبار سینمای مستقل این ولایت را ورق بزنیم تا بدانیم که در این سال ها پیش نیامده و فقط فرورفتهایم: چهلوچند سال پیش، صاحب سینمایی که مجبور شده بود «سیاوش در تخت جمشیدِ» فریدون رهنما را اکران کند، خودش جلوی در سینما ایستاده بود و به همان چند علاقهمندی که میخواستند بلیت بخرند و وارد سینما شوند، پیشنهاد میداد که وقتشان را بیهوده تلف نکنند، چون «فیلمش خوب نیست!» با این شیوه ، فیلم زودتر از کف فروش پایین میآمد و مدیر عزیز دوباره میتوانست «شمسی پهلوون و چهارتا شیطون» را برای بار چندم روانهی پرده کند. البته با احتساب زمان، پرتترین فیلمفارسیهای پنجاه سال پیش، بهمراتب بر کُپیهای خجالتآور امروزینشان برتری دارند، اما تقریبا سرنوشت تمامی فیلمهای مستقل و متفاوت در تاریخ سینمای ایران چیزی جز این نبوده است. آن ها تاوانِ تنندادن به ابتذال را تمام و کمال پرداختهاند و اکنون نوبت به ما رسیده است. شش سال از اکران واپسین فیلمنامهی ساختهشدهام میگذرد: «شبهای روشن»، که با مظلومیت تمام، در سکوت کامل و فقط در سه سینما به نمایش درآمد، امروز دلبستگان بسیاری دارد که بهخاطر دیدن لودگی و فرومایگی به سینما نمیآمدند و نمیآیند. و امروز با سینما قهرند، چون فیلمی نمییابند که به شعورشان احترام بگذارد... و امروز نوبت به «صداها» رسیده است. بهراستی چهکسی از اکران موفق چنین فیلم کوچک و جمعوجوری ممکن است به خود بلرزد و با تمامی وسایل ارتباط مخاطبان با فیلم شود؟ چرا روزی یک سانس و آن هم تمامی سانسهای مردهی چند سینما طوری برنامهریزی شود که حتا دوستداران «صداها» هم نتوانند فیلم محبوبشان را ببیند؟ مشکل اصلی این نیست که چنین فیلم هایی امکان مقایسه میان اندیشه و جهل را به وجود میآورند؟ و نکته در این نیست که همین فیلمهای کوچک مُشتِ دروغگوهای بزرگ را بهسادگی باز میکنند؟ فیلمهایی که هزینهشان چندبرابر «صداها»ست و دستاوردشان چیزی جز شرمساری و تمسخر نیست؟
صمیمانه امیدوارم هرچه زودتر «گروه فیلمهای بیفرهنگ» نیز با همین عنوان به وجود آید و جشنوارهای برای آنها به وجود آید و «زرشک زرّین» نیز که امروز برای ربودناش رقابت از هر زمان دیگری شدیدتر است، به محصولاتِ شایسته و فرحبخش سینمای «ملّی» ایران، که در عین نارضایتی ملّت همچنان به حیات انگلی و ننگین خود ادامه میدهد، با عزّت و احترام فراوان اهدا شود و حمایتهای بیحساب و کتابی که در طول سالها نثار چنین خزعبلاتی شده، جایگاه خود را بیابد. خوشبختانه فهم تماشاگر ما هنوز تا سطح تهیهکنندگان فیلمفارسی پایین نیامده و بهرغم کوشش مافیای تولید، مافیای سینمادار و مافیای سینمایینویس که در حقارتی وصفناپذیر، ذرّهبین به دست، بهدنبال «ساختار فیلمفارسی» میگردد، هنوز فرق بین فیلم جدی و مهمل را تشخیص میدهند. میعاد ما با مشتاقان فیلم جدی، حتا در میان لجن نیز پابرجاست. شبهای ما هنوز روشن است و صداهایمان همچنان رساست. ما را با نشخوارکنندگان فضولاتِ گذشته کاری نیست. ما آیندگانیم.
سعید عقیقی
