شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

همه‌چی زیر نور خورشید برق می‌زد...

خورشید از پشت ابر درآمد. از پله‌های سنگی لب آب که بالا می‌رفت، انگار که این پارک آفتابی و روشن را برای اولین‌بار می‌دید. حالا عکس‌گرفتن کیف داشت ـ حالا که هیچ‌چی پول نداشت. سر عکاسها شلوغتر شده بود. حالا اگر عکس می‌گرفت، پشت به پل معلق، تمام پل توی عکس پیدا بود. همه‌چی به‌روشنی پیدا بود ـ درختهای آن‌طرف رود، خانه، پرنده‌های روی آب، قایقهایی که از زیر پل می‌گذشتند، ماشینهایی که از روی پل می‌گذشتند. سربازها، پشت به پل معلق، عکس دسته‌جمعی می‌گرفتند. حالا عکس‌گرفتن کیف داشت ـ حالا که هیچ‌چی پول نداشت. حالا وجود نداشت. نه کسرا بود، نه یوسف. هیچ‌کس نبود. عکس توی جیبش را پاره کرد و انداخت توی سطل آشغال. عکس تکی دیگر نباید می‌گرفت. عکس دسته‌جمعی باید می‌گرفت. از سربازهایی که عکس فوری دسته‌جمعی می‌گرفتند خواهش کرد بگذارند گوشه‌ی عکسشان بایستد. آن‌قدر سرحال بودند که قبول کردند. پشت‌سرشان تصویر پل معلق واضح و مشخص بود. همه توی عکس می‌خندیدند و بیرون عکس می‌خندیدند و محض خنده بازهم با او عکس گرفتند. همه‌چی زیر نور خورشید برق می‌زد، جان تازه می‌گرفت.

 

[سفرِ کسرا، جعفر مدرّس صادقی، انتشاراتِ نیلوفر، بهار هزار و سیصد و هفتاد]

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸