شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

بهترین خبر همین حضورِ تو...

... یک صبحِ جمعه‌ی معمولی و سرشار از کسالت، لابُد، ادامه پیدا می‌کرد اگر اس‌ام‌اسِ جادوییِ «اکبر» نمی‌رسید و خبر نمی‌داد که سردبیرِ عزیز و محبوب‌مان، رفیقِ یازده‌ساله، به خانه برگشته است. یک «مبارک‌باشد» و «چشم‌ ما روشن» هم کافی نبود برای جواب‌دادن به همچه اس‌ام‌اسی که صبحِ ما را آفتابیِ آفتابی کرده است. این شد که چهل دقیقه بعد، نشسته بودیم توی سواری و داشتیم می‌رفتیم دیدنِ آقای سردبیری که دل‌مان (دلِ همه‌ی ما) بدجوری برای آن خنده‌ی همیشگی‌ و شور و شوقش تنگ شده بود...

... خب، نشستیم و گپ زدیم و از هر دری گفتیم و خاطره مرور کردیم و روزهای رفته را شمُردیم و دیدیم که تا خودِ صُبحِ فردا هم اگر بنشینیم، گفتنی‌ها تمام نمی‌شوند و خاطره پُشتِ خاطره است که به زبان می‌آید و این بود که کم‌کم سکوت کردیم و فقط گوش کردیم به حرف‌های رفیقِ قدیمی و سردبیرِ محبوب ...

و این، یکی از عکس‌های امروز است فقط؛ برای ثبت در خاطراتِ خودم. یکی از آن خنده‌های همیشگی که دلِ ما (همه‌ی ما) بدجوری برایش تنگ شده بود...

 


 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸