شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چو دیگِ قلیه برنجم سحر به جوش آمد...

«صوفی محمّد هروی»، شاعر طراز اوّلی نیست؛ سهل است که بنویسیم شاعری‌ست سخت متوسّط و ای‌بسا کم‌مایه، که نه‌قدر کلمات را می‌داند و نه آدابِ کنار هم نشاندن کلمات را بلد است که این، ظاهراً، یکی از اسباب و لوازم شاعری‌ست. بعید است که تا پیش از انتشار «دفتر اشعار صوفی»، کسی نام او را شنیده باشد، یا شعرهای پراکنده‌اش را جدّی گرفته باشد، یا اصلاً بداند او در عهد سلطان بایقرا، در قرن نهم هجری می‌زیسته است. تاریخ ادبیات ایران، پُر است از شاعران متوسّط و ای‌بسا کم‌مایه‌ای که هیچ معلوم نیست چرا سودای شاعری را در سر پرورانده‌اند و به چه خیالی خود را هم‌نشین شاعران بزرگی دانسته‌اند که نام‌شان ماندگار شده است.

«صوفی محمّد هروی» هم یکی از همین شاعران است، با این تفاوت که بخشِ اعظم دیوان کم‌ورقِ او، شعرهایی‌ست در ستایش اطعمه و اشربه. و لابد این‌را هم می‌دانیم که «صوفی محمّد هروی»، نخستین کسی نیست که اطعمه و اشربه را دست‌مایه شعرهایش کرده است، پیش از او «شیخ بُسحاقِ اطعمه» [که دیوانش به‌کوشش دکتر منصور رستگار فسائی و توسط همین انتشاراتِ دفتر نشر میراث مکتوب چاپ شده] چنین کرده بود و الحق که شعرهای «اطعمه»، در مقایسه با شعرهای «صوفی»، مرتبه‌ای والاتر دارند. در مقایسه این‌دو شاعر است که می‌شود آن مصراعِ حکمت‌آمیزِ «ایرج‌میرزا» را باور کرد که می‌گوید «شاعری طبعِ روان می‌خواهد...» و هرقدر در شعرهای «اطعمه» این طبعِ روان را می‌شود دید [نمونه‌اش این بیت است که: من آن‌چه وصفِ طعام است، با تو می‌گویم/ تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال] در شعرهایِ «صوفی»، کوشش او برای نوشتن شعرهایی در ستایش خوراک‌ها به چشم می‌آید. و البته این‌را هم از یاد نبریم که «صوفی»، اساساً، این شعرها را با نگاهی به شعرهای «اطعمه» نوشته است.

امّا از حق نباید گذشت و انصاف باید داد که شماری از سطرهای این دیوان، حقیقتاً، «بانمک» هستند و «بانمک»، شاید، بهتر از صفتِ دیگری، این سطرها را وصف کنند. «صوفی»، گاهی، مثل هر شاعر دیگری، از آرزوهایش می‌گوید، با این تفاوت که آرزوهای او از «لونی دیگر» است: «در سرم تا هوای بریان است/ دیده‌ام چون کباب گریان است/ جگرم شد کباب ار پُرسی/ دل بریان که راحت جان است/ هرکسی را هوای اطعمه‌ای‌ست/ دل صوفی به تابه بریان است.»

و گاهی از دیدنِ رشته‌هایی که به «زولبیا» بدل می‌شوند، دل از کف می‌دهد: «دل در کمند حلقه زنجیرِ زُلبیاست/ جانم اسیر گرده‌ی نان است، آن کجاست؟/ از خرده‌های قند چه گویم که این زمان/ در دیده‌های اشک‌فشانم چو توتیاست.»

یک نکته‌ی «بانمکِ» دیگر شعرهای «صوفی» این است که همه‌ی غزل‌هایش در ستایش طعام، به تعبیر خودش، پاسخ‌هایی‌ست به سئوال‌هایی که شاعرانی دیگر، پیش‌تر، پرسیده‌اند. مثلاً «حافظ» سروده است که «دیدم به خوابِ خوش که به دستم پیاله بود/ تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود» و «صوفی» در پاسخ به او نوشته است: «دیدم به خوابِ خوش که برنجم نواله بود/ تعبیر آن صباح به بریان حواله بود/ ای خرّم آن زمان که برای نهار من/ در سفره نان، شیر و عسل در پیاله بود.» و در جواب «صبا به تهنیت پیر می‌فروش آمد/ که موسم گل و نسرین و ناز و نوش آمد»، نوشته است: «چو دیگِ قلیه برنجم سحر به جوش آمد/ دل رمیده‌ی من ساعتی به هوش آمد.» طبیعی‌ست که آن وهم و جادو و دل‌پذیری بیت‌های اصلی، در بازسروده‌های «صوفی»، کاملاً از دست رفته است و مثلاً وقتی می‌نویسد: «هر سحر کز شوق یاد نان و بریان می‌کنم/ صحن فرنی را به‌یادش مرهم جان می‌کنم/ خواستم در گشنگی تدبیر از نان و کباب/ دردم افزون می‌شود چندان که درمان می‌کنم.» همه‌چیز را، به‌تعبیری، «زمینی» و دست‌یافتنی می‌کند. امّا ظاهراً «صوفیِ» شیفته‌ی طعام، باکی از این‌چیزها ندارد، چراکه وقت دعا، با خدایش چنین راز و نیاز می‌کند که: «یارب این سفره‌ی چرمین مرا پُر نان کن/ معده‌ی سوخته‌ام را تو پُر از بریان کن/ بهتر از نان و برنج و عسلم چیزی نیست/ آن‌چه بهبود بُوَد، از کرم خود آن کن.» و آرزوهایش هم، طبعاً، در محدوده‌ی اطعمه و اشربه است:‌ «آرزوی کباب دارم و نان/ یارب از لطف خویشتن برسان/ خرّم آن ساعتی که گُرسُنه را/ پیش آرند قلیه بادنجان/ آه از آن کشکک پُر از روغن/ که دل ریش را بُوَد درمان/ ای صبا در حریم قلیه برنج/ چون رسیدی، سلام من برسان.»

«صوفی محمّد هروی»، شاعر طراز اوّلی نیست، امّا دیوان «بانمک»ی دارد و گاهی که این «نمک» را درست و به‌قاعده در شعرهایش گنجانده است، می‌شود از خواندن‌شان، حقیقتاً، بسی لذّت برد و مشعوف شد.

مشخصاتِ کتاب از این قرار است: دفتر اشعار صوفی، تألیف: صوفی محمّد هروی (قرن نهم)، به‌کوششِ ایرج افشار، ناشر: دفتر نشر میراث مکتوب، چاپ یکم: هزار و سیصد و هشتاد و شش

بعدِ تحریر: این یادداشت، پیش‌تر، در «شهروندِ امروز» منتشر شده بود.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸