شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

قضیه‌ی شکلِ اوّل، شکلِ دوّم

 

یکم: «در هالیوود می‌گویند هرکسی دو شُغل دارد؛ یکی کار و کاسبیِ خودش و دیگری نقدِ فیلم هرکسی می‌تواند مُنتقدِ فیلم باشد. فرض بر این است که شاگرد نوآموزِ این کار حتّا به یک‌دهمِ دانشی که برای مُنتقدِ ادبی، موسیقی یا نقّاشی موردِ نیاز است، احتیاج ندارد. کارگردان باید با این واقعیت کنار بیاید که فیلمش موردِ داوری کسی قرار خواهد گرفت که هرگز فیلمی از مورنائو [کارگردانِ فیلمِ طلوع] ندیده است. هریک از اعضای هیأتِ تحریریه‌ی یک روزنامه احساس می‌کند که می‌تواند نظرِ مُنتقدِ فیلم را زیرِ سئوال ببرد. سردبیر که مُحتاطانه به مُنتقدِ موسیقی احترام می‌گذارد، گه‌گاه جلوی مُنتقدِ فیلم را در راهرو می‌گیرد و می‌گوید پنبه‌ی فیلم آخرِ لویی مال را زدی، امّا زنِ من نظرِ کاملاً مُتفاوتی دارد. او از این فیلم خوشش آمد.» این‌ها را «فرانسوا تروفو» نوشته است؛ کارگردان و مُنتقدِ محبوبم.

امّا این‌جا، کیلومترها دورتر از هالیوود، توی این شهری که ما زندگی می‌کنیم، توی این روزنامه‌هایی که ما ورق می‌زنیم، «دوشُغله‌ها» زیادند؛ این است که با ورق‌زدنِ روزنامه‌ها هیچ سر در نمی‌آورم یک تحلیل‌گرِ ورزشی (مثلاً) چرا باید درباره‌ی سینما و مناسباتش، درباره‌ی فیلم‌هایی که روی پرده می‌روند، یا نمی‌روند، بنویسد و برای کارگردانی که دست‌کم چند فیلمِ خوب (و چند فیلمِ قابلِ دفاع) در کارنامه‌اش دارد، حُکم صادر کند و به مُنتقدی که سال‌هاست می‌نویسد و کارش اصلاً سینماست، توصیه کند که چشم‌هایش را باز کند و دور و برش را خوب ببیند و «عوض‌شدنِ زمانه» را درک کند. از این هم سر در نمی‌آورم که یک مُنتقدِ سینما چرا باید رفاقتش را با اهالیِ سینما عمومی کند و توی یادداشت‌هایش مُدام نان قرض بدهد به این و آن و طوری رفتار کند که بعداً یک تهیه‌کننده‌ی سینما با دیدنش حس کند رفیقی قدیمی را دیده. خب، ایرادی ندارد دوستی با دیگران، امّا دوستی‌ای که اثر بگذارد توی نوشته‌شان، توی نقدی که باید نوشته شود و به‌خاطرِ این دوستی نوشته نمی‌شود، محلِ اشکال است اساساً. این است که سر در نمی‌آورم مُنتقدانِ سینما چرا باید بروند سر صحنه‌ی فیلم‌برداری. قرار است گزارش بنویسند؟ قرار است خبر تهیه کنند؟ خب، این‌که کارِ مُنتقدِ سینما نیست قاعدتاً. هست؟

دوّم: یک‌وقتی می‌گفتند آن آقای بازیگر (و کارگردان) که سال‌ها پیش فیلم‌های مفرّحی می‌ساخت درباره‌ی یک آدمِ ساده‌دلِ ساده‌اندیشِ بی‌غل‌وغش، دنبالِ این بوده که پولی دربیاورد و این پول را بعداً بدهد به دوستِ کارگردانش که هیچ تهیه‌کننده‌ای حاضر نیست سرمایه‌اش برای فیلم‌های او آتش بزند و اصلاً به‌کمکِ همین پول‌هاست که آن کارگردانِ درجه‌یک می‌تواند دستِ همین آقای بازیگر (و کارگردان) را بگیرد و بروند آلمان و شاهکارِ کوچکی بسازند درباره‌ی روزمرّگی و بطالت و همچه چیزهایی. و باز همین آقای بازیگر (و کارگردان) بود که به‌کمکِ همان فیلم‌های مُفرّحش درباره‌ی یک آدمِ ساده‌دلِ ساده‌اندیشِ بی‌غل‌وغش توانست موجباتِ فیلم‌سازیِ یک کارگردانِ کم‌کار و خوش‌قریحه‌ی دیگر را فراهم کند و فیلمی که ساخته شد هرچند فیلمِ درجه‌یکی از آب درنیامد (دست‌کم در مقایسه با شاهکار آن کارگردان/ داستان‌نویس که سال‌ها پیش از موجِ نو ساخته شد) امّا به‌هرحال شوخیِ نیش‌داری بود با دوره زمانه‌ی خودش؛ با آدم‌هایی که این نیش را به‌خوبی درک می‌کردند. خلاصه این‌که گاهی آدم‌هایی پیدا می‌شوند که کارِ بازاری و «بفروش» می‌کنند برای ساختن کاری دیگر.

امّا این‌جا، توی این شهری که ما زندگی می‌کنیم، توی این فیلم‌هایی که روی پرده‌ی سینماهای شهرمان می‌روند، آدم‌هایی بازی می‌کنند که علاقه‌ی بی‌حدّی دارند به نابود کردنِ خودشان؛ به ویران‌کردنِ خاطره‌ی تماشاگران و ای‌بسا هواداران‌شان. این است که اعتنایی نمی‌کنند به آن گذشته؛ به فیلم‌های درجه‌یکی که بازی کرده‌اند، به فیلم‌هایی که حالا تصوّرشان هم بدونِ حضورِ این آدم‌ها ممکن نیست و بازی در فیلم‌هایی را قبول می‌کنند و برای بازی در فیلم‌هایی سر و دست می‌شکنند که بعد از نمایشِ عمومی (با عرضِ معذرت) یک‌راست روانه‌ی سطلِ زُباله می‌شوند؛ از بس که سبُک و بی‌مایه هستند. این است که سر درنمی‌آورم چرا بازیگری که ده‌سال پیش اسمش «اعتبار» فیلم‌ها بوده و فقط در کارِ فیلم‌سازانِ درجه‌یک بازی می‌کرده، حالا از فیلم‌هایی سر درآورده که رسماً «یک‌بارمصرف» و «ضدِ نقد» محسوب می‌شوند و تازه نکته این است که بازیگرِ سابقاً محبوب، میلِ به فیلم‌سازی (فیلم‌های مستقل و خارج از سلیقه و جریانِ اصلی) هم دارد و دست‌کم دو تجربه‌ی کارگردانی هم دارد. خب، یعنی قبول کنیم که این بازی‌ها، این حضور در فیلم‌های «یک‌بارمصرف» و «ضدِ نقد»، صرفاً کسبِ درآمد و سرمایه‌ای‌ست برای ساختِ فیلم‌های شخصی؟ راستش، خیلی دوست دارم که همچه چیزی را قبول کنم، ولی از روزی که شنیده‌ام بازیگرِ سابقاً محبوب، دوباره دارد توی یکی از همین فیلم‌ها بازی می‌کند، باورش برایم سخت شده است. چه کنم؟ آدمِ شکّاکی شده‌ام.

           ـــــــــــــــــ عنوان این یادداشت، نامِ فیلمی‌ست از عبّاس کیارستمی

                                      

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸
برچسب‌ها : سینما ، یادداشت ، نقدِ فیلم