شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این روزها که می‌گذرد...

... دنبالِ «روحِ پراگ» نبودم بینِ این کتاب‌های به‌هم‌ریخته، ولی چشمم که بهش خورد، یادِ آن مقاله‌ی کوتاهِ «ایوان کلیما» درباره‌ی «اُمید» افتادم و یک‌راست رفتم سروقتِ صفحه‌ی هشتادوهفت و آن سه‌صفحه را به‌سرعتِ برق‌وباد بلعیدم دوباره. (آخرین‌باری که خوانده بودمش، توی سفرِ کوتاه به شیراز بود. یاد باد!) دیدم که تکّه‌هایی از این نوشته چه‌قدر به دردِ این روزهایم می‌خورد؛ مثلاً جایی‌که «کلیما» نوشته است «اُمید همیشه به آینده پیوند زده می‌شود. اُمید، تواناییِ انسان است برای تخیّلِ خویشتن در موقعیتی که متفاوت از موقعیتِ کنونیِ اوست. پس چه‌چیزی می‌تواند انسانی‌تر از اُمید باشد؟ مرگ هم همیشه به آینده گره زده می‌شود. و چه‌چیزی بیش از مرگ می‌تواند ضدِ اُمید باشد؟ با این حساب، اُمید را می‌توان کوششِ بیهوده‌ی انسان برای پرهیز از آگاهی بر آن دمِ آخر دانست، نوعی مقاومتِ عجالتیِ بی‌زمان، نوعی تلاش از سرِ استیصال برای غلبه بر خاموشیِ جهان. چون به‌نظر می‌رسد مرگ یگانه‌ی مطلق در زندگیِ بشری‌ست، پس هر اُمیدی نسبی‌ست، توهّمی که به انسان کمک می‌کند این مسیرِ مختوم به مرگ را طی کند.»

نکته این است که «ایوان کلیما» حقیقتاً «نویسنده» است و «نویسنده»‌ها، اساساً دنیا و موقعیت‌های انسانی را طوری می‌بینند که در نگاهِ اوّل به چشمِ ما (مردمانِ معمولی) نمی‌آید و همین است که مجبورند برای ما توضیح بدهند «چون زندگی بدونِ اُمید تقریباً تحمّل‌ناپذیر است، پس انسان باز به جست‌وجوی اُمیدی تازه برمی‌آید.» راست هم می‌گویند؛ زندگی همین است و آدم‌ها همین‌جورند؛ هرچند درصدِ اُمیدشان، درصدِ جست‌وجوی‌شان و البته خیلی‌چیزهای دیگر (جزئیات، جزئیاتِ شگفت‌انگیز) با هم فرق دارد...

***

«مونِ بزرگ»ی که «مهدی سحابی» به شیواییِ تمام به فارسی برگردانده، اوّلین ترجمه‌ی (به‌قولی بهترین) داستانِ «آلن فورنیه‌»ی‌ فرانسوی‌ نیست. ترجمه‌ی قدیمی‌ترِ این کتاب که سالِ هزار و سیصد و چهل‌وهفت منتشر شده، کارِ «محمّدمهدی داهی»‌ست که، ظاهراً، استادِ ادبیاتِ فرانسه در دانشگاهِ تهران بوده و این داستانِ بزرگ را به‌نامِ «مُلن بزرگ» (با کسره‌ی لام و میم) در مجموعه‌ی کتاب‌های «بنگاهِ ترجمه و نشرِ کتاب» منتشر کرده است. ترجمه‌ی «سحابی»، دمِ دستم نبود که بینِ ترجمه‌ی قدیمی و جدیدش مقایسه کنم، امّا اگر کسی حوصله و وقت داشت، می‌تواند این تکّه‌ی فصلِ اوّل (شاگردِ شبانه‌روزی) را با ترجمه‌ی «سحابی» مقایسه کند:

یکشنبه‌ای از ماه نوامبر... ١٨٩ او بخانه ما آمد.

باز هم «خانه ما» می‌گویم گرچه آن خانه دیگر از آن ما نیست. بزودی پانزده‌سال تمام می‌شود که ما آن ولایت را ترک کرده‌ایم و بی‌شک دیگر بآنجا باز نخواهیم گشت.

منزل ما در ساختمان دوره متوسطه مدرسه «سنت آگات» بود. پدرم، که من نیز چون سایر شاگردان به او آقای «سرل» خطاب می‌کردم، هم در دوره اول متوسطه که مخصوص تربیت آموزگار بود و هم در کلاسهای آخر دبستان تدریس می‌کرد. مادرم کلاس خردسالان را اداره می‌کرد.

محلی که پرحادثه‌ترین و باارزشترین ایام زندگانیم در آن سپری شد و ماجراهای ما از آن‌جا سرچشمه گرفت و باز بهمان جا برگشت و چون امواجی که بصخره دورافتاده‌ای برخورد از هم پاشید خانه‌ای طویل و سرخ‌رنگ بود با پنج در شیشه‌دار و پوشیده از شاخه‌های موچسب که در آخر ده قرار داشت و حیاط وسیعی با سایبانها و رختشویخانه‌ در جلو آن واقع شده بود. در بزرگ خانه رو بقریه باز می‌شد. و حد شمالی آن نرده کوچکی در کنار جاده بود که تا گار ماشین سه‌کیلومتر فاصله داشت. پشت ساختمان رو بجنوب تا چشم کار می‌کرد کشتزارها و باغها و چمنزارها ده‌های دوردست را بهم می‌پیوستند.

***

همین دیگر؛ بس است برای امروز...

بعدِ تحریر: زحمتِ پیداکردنِ ترجمه‌ی «مهدی سحابی» را بامداد کشیده است. همین تکّه‌ی داستانِ «فورنیه» را با ترجمه‌ی «سحابی» این‌جا بخوانید. ممنون از بامداد.


  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸