شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این روزها که می‌گذرد... - برداشتِ دوّم

 

... نامه‌ای از «فرانسوا تروفو» بود به‌نظرم که آخرش نوشته بود «ولی دلِ ما خوش است به همین چیزها...» دل‌خوشی‌های کوچک؟ شادی‌های کوچک؟ شادمانی در لحظه؟ یک همچه‌چیزی؛ چیزی که شاید (یا حتماً؟) به‌چشمِ دیگران «معمولی» و «پیش‌پاافتاده» است و ارزشِ دل‌خوشی و شادی ندارد...  «ولی دلِ ما خوش است به همین چیزها...» به همین فیلم‌هایی که ندیده‌ایم، به فیلم‌هایی که باید ببینیم؛ به کتاب‌هایی که نخوانده‌ایم، به کتاب‌هایی که باید بخوانیم؛ به دل‌خوشی‌های کوچک، به شادی‌های کوچک، به شادمانی در لحظه‌ای که دنیا را پیشِ چشمِ آدم قشنگ‌تر می‌کند، آسمان را آبی‌تر می‌کند و آفتاب روشن‌تر از همیشه می‌تابد توی آسمان. چه انشایی! چه ابتدایی! ولی همین است دیگر؛ «دلِ ما خوش است به همین چیزها...» همین است که یافتنِ نسخه‌ی خوبی از «شب‌های سفیدِ» لوکینو ویسکونتی می‌تواند روزِ آدم را بسازد، «کلاغِ» آنری‌ژُرژ کلوزو هم می‌تواند روزِ آدم را بسازد، «ساختِ اِمریکا»ی ژان‌لوک گُدار هم می‌تواند روزِ آدم را بسازد، «دو سه چیزی که درباره‌اش می‌دانمِ» ژان‌لوک گُدار هم می‌تواند روزِ آدم را بسازد، «اسلوموشنِ» ژان‌لوک گُدار هم می‌تواند روزِ آدم را بسازد، «ساموراییِ» ژان‌پی‌یر مِلویل هم می‌تواند روزِ آدم را بسازد و چه روزی می‌شود وقتی «جزیره‌ی برگمان» هم باشد، «گذرگاهِ تاریکِ» دِلمر دِیوز هم باشد، «بادکنکِ قرمزِ» آلبر لاموریس هم باشد، «اِنزجارِ» رومن پولانسکی هم باشد و چه کنیم؟ «دلِ ما خوش است به همین چیزها» دیگر...

***

... این درست است که سینما، اساساً، به همه‌ی مردم تعلّق دارد؛ یعنی هر آدمی، با هر سلیقه‌ای، با هر سطحِ سوادی و از هر طبقه‌ای می‌تواند فیلم‌ ببیند و بعضی فیلم‌ها را دوست داشته باشد و بعضی فیلم‌ها را هم پسند نکند. امّا ایرادِ کار ، یعنی ایرادِ یک همچه نگاهی این‌ است که بعضی‌ها می‌خواهند سلیقه‌ی شخصی‌شان را «عمومی» کنند؛ یعنی یک‌جور سینما را که (به‌ هر دلیلی) دوست ندارند، «بی‌ارزش» نشان دهند و آن سینمایی را که (به‌ هر دلیلی) دوست دارند، «باارزش». مثلاً هنوز هم سر درنمی‌آورم بعضی از هم‌کارانم که (مثلاً) این‌قدر روی «رنگ» در سینما تأکید می‌کنند و می‌گویند فیلم‌های «رنگی» باید از «رنگ» درست استفاده کنند و مُدام از فیلم‌های جدید (این ده‌سالِ اخیر مثلاً) مثال می‌آورند، چرا از «ژان‌لوک گُدار» اسمی نمی‌برند. «ساختِ اِمریکا» و «زنِ چینی»‌اش را دیده‌اند؟ «رنگ» را در این فیلم‌ها دیده‌اند؟ خب، شک ندارم که بعضی‌شان دیده‌اند این فیلم‌ها را؛ حالا شاید وی‌اچ‌اس‌های عهدِ دقیانوس را که، اساساً، «رنگ» درشان قروقاطی بود. امّا یک‌دسته هم هستند که ندیده‌اند، که اصلاً «گُدار» را دوست ندارند؛ چون فیلم‌سازِ مُتعارفی‌ نیست، فیلم‌هایش «باقلوا» نیستند و نتیجه‌ی ذهنی هستند که از خواندن و دیدن هیچ‌وقت غافل نبوده است. تازه در این شرایطی‌ست که باور کنم (واقعاً؟) فیلم‌های «گُدار» را (دست‌یکی دوتای‌شان را) دیده‌اند و فقط «ازنفس‌افتاده» را تماشا نکرده‌اند! این است که اگر فیلم‌های او را ندیده‌اند (همان‌طور که مثلاً فیلم‌های برگمان را ندیده‌اند) و همین‌جوری او را «دست‌کم» می‌گیرند و در نوشته‌هاشان جوری «وانمود» می‌کنند که «گُدار» فیلم‌سازِ مُهمی نیست و «ادا» درمی‌آورد، باید بهشان تذّکر داد؛ باید بهشان گفت که حق ندارند «ندیده» حرف بزنند و تازه، وقتی به خودشان اجازه‌ی همچه کاری را می‌دهند، از کجا مطمئن باشیم آن‌چیزهایی را که درباره‌شان می‌‌نویسند، واقعاً دیده‌اند؟ (یادِ روزی افتادم که تازه دی‌وی‌دیِ نه‌چندان باکیفیتِ «پیش از غروب» رسیده بود و هم‌کاری داشت درباره‌اش حرف می‌زد و تا یکی از بچّه‌ها گفت یادت هست توی فلان صحنه دختره چی گفت به پسره و پسره چی جواب داد بهش؟ حرف را عوض کرد و رفت سراغ یکی از آن وسترن‌های قدیمیِ دوبله!)

این است که نباید بعضی نوشته‌ها و بعضی صاحب‌نوشته‌ها (نمی‌نویسم نویسنده‌ها) را جدّی گرفت. واقعاً مهم نیست که آن صاحب‌نوشته چندسال است می‌نویسد، یا توی چه روزنامه‌ها و مجّله‌هایی نوشته، مهم این است که چی می‌نویسد، حرفِ حسابش چیست، بی‌خودی تعریف‌ و تمجید می‌کند از فیلم‌های دوزاری و بد می‌گوید به فیلم‌هایی که دوست‌شان ندارد (یا سر درنمی‌آورد ازشان؟)، یا واقعاً حساب‌وکتابی در کار است. واقعاً مهم است که یک صاحب‌نوشته چه‌جوری می‌تواند به یک‌اندازه (مثلاً) «کلوچه‌ی اِمریکایی» و «آقای دیدز به شهر می‌رود» را دوست داشته باشد و به‌همان‌اندازه از (مثلاً) «فریادها و نجواها» نفرت داشته باشد.، تازه اگر قبول کنیم که این فیلم را دیده است. و اهمیتش، قاعدتاً، به نوشته‌ی صاحب‌نوشته، یا خودش برنمی‌گردد، به مخاطبانِ احتمالیِ آن نوشته برمی‌گردد که (شاید) به‌واسطه‌ی اعتمادشان به آن صاحب‌نوشته، یا به روزنامه و مجّله‌ای که این نوشته را چاپ کرده، فکر کنند (و چه فکرِ ترسناکی) که همه‌ی حقیقت همین چیزی‌ست که دارند می‌خوانند، که نقدِ فیلم دقیقاً همین چیزی‌ست که پیش روی آن‌هاست، که (مثلاً) «گُدار» را نباید جدّی گرفت، چون فیلم‌سازی «ادااطواری»‌ست و به‌جای دیدنِ فیلمی از او می‌شود (و بهتر است) که فلان فیلم «ایرونی» را که نسخه‌بدلِ یکی از «فیلمفارسی‌»‌های چهل‌سالِ پیش است دید و یک‌دلِ سیر خندید! بله، سینما، اساساً، به همه‌ی مردم تعلّق دارد؛ یعنی هر آدمی، با هر سلیقه‌ای، با هر سطحِ سوادی و از هر طبقه‌ای می‌تواند فیلم‌ ببیند و بعضی فیلم‌ها را دوست داشته باشد و بعضی فیلم‌ها را هم پسند نکند. امّا هر فیلمی به‌دردِ هر آدمی نمی‌خورد و هر آدمی نمی‌تواند از هر فیلمی لذّت ببرد؛ درست همان‌طور که هر آدمی، هر خواننده‌ای (مثلاً) «ینگه‌دنیا/ یو‌اس‌اِیِ» جان دُس پاسوس، یا «خشم و هیاهو»ی ویلیام فاکنر، یا «در جست‌وجوی زمانِ ازدست‌رفته»ی‌ مارسل پروست، یا «در هزارتو»ی آلن رُب‌گری‌یه، یا اصلاً هر رُمانِ دیگری را که «باقلوا» نیست نمی‌پسندد، امّا پسندنکردنِ آن‌ها (یا  شاید هم سر درنیاوردن‌شان؟) که دلیلِ «بی‌ارزش‌بودنِ» این رُمان‌‌ها نیست؛ هست؟

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸