شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

سیندرلا در خدمتِ اسکارلت اوهارا...


... لحظه‌ای فکرش را بکنید که با چه اشتیاقی، درحالی‌که به خواندنِ «جنگ و صلح» مشغول هستید، از خودتان می‌پرسید کاش ناتاشا تسلیمِ دلبریِ آناتول می‌شد، یا کاش پرنس آندره‌ی درخشنده واقعاً می‌مُرد، یا کاش پی‌یر شهامتِ تیرانداختن به ناپلئون را پیدا می‌کرد و بدین‌ترتیب شما می‌توانستید با اهداکردنِ یک زندگیِ خوش‌بختِ طولانی به آندره و تبدیل‌کردنِ پی‌یر به مردِ رهایی‌بخشِ اروپا ازنو تولستویِ هم‌ذائقه‌ی خودتان را بسازید، یا با آشتی‌دادنِ اِما بوواری با شارلِ بینوا از او مادرِ خوش‌بخت و دل‌آرامی بسازید؛ البته شما می‌توانستید تصمیم بگیرید که سوار کلاه‌قرمزی را به جنگل بکشید تا با پینوکیو دیدار کند، یا این‌که کاری کنید که زن‌پدری دستِ دخترک را بگیرد و با نام جعلیِ سیندرلا به خدمتِ اسکارلت اوهارا به کار وادار کند، یا این‌که اسبابِ ملاقاتِ او را در جنگل با ساحرِ خیّری به‌نام ولادیمیر ژا. پراپ فراهم کنید که به او حلقه‌ی سحرآمیزی هدیه کند تا به کمکِ آن بتواند نقطه‌ای را در جزیره‌ی اسرارآمیزی به‌نام اَلف کشف کند که از آن‌جا می‌توان همه‌ی دنیا را تماشا کرد، یا این‌که کاری بکنید تا آنا کارنینا به‌خاطر باریک‌بودنِ خطوطِ راه‌آهنِ روسیه ـ که در دولتِ پوتین از زیردریایی هم بدتر کار می‌کنند ـ زیرِ قطار نمیرد و خورخه لوئیس بورخس را در جای خیلی خیلی دوردستی در آن‌سوی آینه‌ی آلیس مشاهده کنیم که به‌یادِ فونس ال ممور یوتزو می‌آورد که فراموش نکند کتابِ آنا کارنینا را به کتاب‌خانه‌ی بابل بازگرداند...

آیا این بد است؟ نه، برای این‌که ادبیات این‌کار را قبلاً، و خیلی پیش‌تر از اَبَرمتن‌ها [یا هایپرتکست‌ها] با پروژه‌ی کتابِ مالارمه و اجسادِ دل‌انگیزِ سوررئالیست‌ها و هزاران قطعه شعر کونو و کتاب‌های متحرّکِ آوانگاردِ دوم انجام داده بود.

[درباره‌ی چند وظیفه‌ی ادبیات، اومبرتو اِکو، ترجمه‌ی افشین معاصر، بُخارا، ویژه‌نامه‌ی اومبرتو اِکو، شماره‌ی پنجاه‌ودو، تابستانِ هشتادوپنج]

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸