چُنین کنند بزرگان...
... همیشه در خاطر داشتهام که «[در] جستجو[ی زمان از دست رفته]» اثر پیچیدهایست و پیچیدگیاش ذاتی و ضروریست. بنابراین، هیچ نکوشیدهام این کتاب را «آسان» و «روان» کنم. تا حدّی که اخلاقاً و منطقاً و از نظر فنّی امکان داشته، سعی کردهام با تدبیرهایی جاهایی را برای خواننده روشنتر کنم و نه بیشتر. بهقولِ دوستانِ مترجم، «چکّهای آب به متن نبستهام»، متن را بهزور روانتر از آنچه که هست نکردهام و حتّا تا آنجاییکه میتوانستهام و بهنظرم مسخره و ناشیانه نمیآمده، بسیاری لغزشها و سستیهای متن را حفظ کردهام (در جاهایی که میدانیم پروست فرصت نکرده آنها را بازبینی کند).
... با اصرار و پیگیری، حتّا با تعصّب بسیار مواظب بودم که هرگز متن را به «ایرانی» ترجمه نکنم. هدفم ارائهی یک متنِ سلیسِ فارسی بوده، بله «فارسی» و نه «ایرانی»، یا به عادتِ بعضی اساتید «ایرونی». به همین دلیل است که از تهلهجهی غلیظِ جناب آقای بارون دو شارلوس و بیاناتش که بوی ترجمه میدهد دفاع میکنم! من از ترجمههایی که هر کتابی را که نهفقط «خودی» بلکه «خودمونی» میکند، منزجرم. بارون دو شارلوسی را که مثل یک «شازدهی قجرِ اصفهونی» حرف بزند، فقط یکلحظه مجسّم کنید!
[مهدی سحابی، در پاسخ به پرسشهایی در بابِ مشکلاتِ ترجمهی در جستجوی زمانِ از دست رفته، فصلنامهی مترجم، شمارهی چهلوچهار، پاییز و زمستانِ هشتادوپنج]
