شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

لی‌لی‌ عزیز...

... این شعری‌ست از «ولودیای شیرین» برای «لی‌لیکِ عزیز»، «لی‌لیکِ عسل»، «لی‌لیکِ بی‌همتا» و آن‌ها که، احتمالاً، کتابِ مُستطابِ «لی‌لی و مایاکوفسکی»، نوشته‌ی «بنگت یانگفلتِ» سوئدی را خوانده‌اند، از سرگذشتِ عجیبِ آن‌ها باخبرند؛ بخصوص که نیمی از آن کتابِ مُستطاب، نامه‌های آن‌هاست. «لی‌لی‌ بریک» و همسرش «اوسیپ ماکسیموویچ»، عملاً، صمیمی‌ترین و بهترین دوستانِ شاعر بودند و «لی‌‌لی» به‌مرور شد «بانوی قلب»ش؛ همان‌طور که خواهرِ «لی‌لی»، یعنی «اِلسا» شد همه‌ی دنیای «لویی آراگون». و آن‌ها که «نی‌لبکِ مُهره‌های پُشت» را خوانده‌اند، شاید، یادشان باشد که منظومه‌ی شاعر، تقدیم شده بود به «لی‌لی بریک». [«لی‌لی و مایاکوفسکی» را «علی شفیعی» از سوئدی به فارسی ترجمه کرده و ناشرش «نشر چشمه» است.]

این «لی‌لیِ عزیز...» از آن شعرهایی‌ست که، قاعدتاً، جایش در آن کتاب خالی‌ست و لابُد شاعر آن‌را در یکی از «بُن‌بست‌نشینی»‌هایش [تعبیری از خودِ او در یک نامه] نوشته. در آن کتاب، البته، تکّه‌هایی از چند شعر هست، امّا جای این‌که اصلاً اسم «بانوی قلبِ» شاعر در آن مانده، خالی‌ست. خب، فکر می‌کنم تکّه‌ها و رگه‌هایی از شعرهای بلندتر «مایاکوفسکی» را هم می‌شود در آن دید. (لذّتِ کشف‌شان بماند برای خودتان!)

امّا کاش می‌شد روز و روزگاری «مدیا کاشیگر» همه‌ی شعرهای «مایاکوفسکی» را، یا منتخبِ شعرهاش را به فارسی ترجمه می‌کرد. «ابر شلوارپوش» و «نی‌لبکِ مُهره‌های پُشت»ی که به فارسی او منتشر شده، به‌نظرم، بهترین ترجمه‌ی «مایاکوفسکی»‌ست (چه‌کسی هست که نخوانده باشدش؟) و طبیعی‌ست که هر ترجمه‌ای از «مایاکوفسکی»، با ترجمه‌ی «کاشیگر» مقایسه شود.

این ترجمه‌ای که (لابد/ شاید) می‌خوانید، درواقع، مالِ این سال‌ها نیست؛ قدمتی ده دوازده‌ساله دارد. سالِ هفتادوشش و هفت، چندتایی از شعرهای «مایاکوفسکی» را محضِ دلِ خودم (و با الگوبرداری از ترجمه‌ی کاشیگر) ترجمه کردم که یکی‌شان (مایاکوفسکی در ملکوت) به‌اصرارِ دوستی در «ایرانِ جوانِ» آن سال‌ها و در یک صفحه‌ی چاپ شد. (هنوز هم آن «مایاکوفسکی»‌ای که شعرهای عاشقانه نوشته، یکی از چند شاعرِ محبوبِ من است. شعرهای سیاسی‌، یا مدح‌ها و ستایش‌نامه‌هایش را هیچ‌وقت دوست نداشته‌ام.)

دیروز داشتم «لی‌لی و مایاکوفسکی» را دوباره می‌خواندم و دنیالِ چیزی بودم که یادم افتاد به این شعر و رفتم سراغش. سعی کردم خیلی (خیلی یعنی چه‌قدر؟) دست نبرم توی ترجمه؛ غیر از چند کلمه که طبیعی بود بعدِ این‌همه‌سال دوست‌شان نداشته باشم و درجا عوض‌شان کردم. این‌را هم اضافه کنم که روایتِ انگلیسیِ «دوریان راتنبرگ» اساسِ این ترجمه بوده که سی‌وسه‌سال پیش چاپ شده.

حالا، بعدِ همه‌ی این حرف‌ها، «لی‌لیِ عزیز...» ترجمه‌ی خوبی‌ست؟ خب، اعتراف می‌کنم به‌نظرم هنوز «خام» است و «پُختگی» و «کمالِ» ترجمه‌های «کاشیگر» را ندارد (که طبیعی هم هست)، امّا به‌هرحال گفتم این‌جا منتشرش کنم. (کجا بهتر از وبلاگ برای درمیان‌گذاشتنِ این تجربه‌ها؟) شاید سطری، تکّه‌ای ازش به مذاقِ کسی خوش بیاید و برود گوشه‌ی ذهنش و مدّتی جا خوش کند. و همین کافی‌ست. چه خیالی... چه خیالی...

بعدِ تحریر: روایتِ دیگری از این شعر را هم، البته، می‌توانید به‌ترجمه‌ی «حمیدرضا فردوسی»، در کتابِ «منم ولادیمیر مایاکوفسکی» بخوانید.

 

***

 

لی‌لیِ عزیز...

 

 

گوشه‌ای از جهنّمِ کروچونیخ است

اتاق

عذاب‌آور است

هوا

بس‌که دود کرده‌اند

توتون‌ها را

 

یادت می‌آید

گُر گرفتی

اوّل‌بار

پیش پنجره

چه نرم بود

آن بازوهایی

که نازشان می‌کردم

 

حالا

نشسته‌ای همین‌جا

قلبم

امّا

لانه کرده است در زرهی

 

روزی

شاید

هوس کنم

که بیرون بزنم

بایستم

رو در روی تالاری

پُر آبِ چشم

 

اجازه بده

غرق آرامش بماند

این زره

 

هی

قلبِ دیوانه

این‌جوری نکوب

عین چکُش

 

می‌خواهم

بیرون بزنم

عین برق

بی‌قید

بی‌بند

ول بدهم

هیکلم را توی خیابان

جر بدهم

ناامیدی را

از سر تا پا

نمی‌کنم این کار را

امّا

 

عزیزم

عسلم

همین حالا

بهتر است

بگویم بدرود

وقتی

عشقِ من

باری شده روی دوشَت

هرجا می‌روی

 

اجازه بده

پرده بردارم ازش

با هق‌هق

این

گلایه‌ی آخر است

تلخی اندوه است

 

روزگاری

از گاوی

آن‌‌قدر کار کشیدند

که خواست در برود

پرید توی آب

 

جُز عشقت

آبی نیست

که بپّرم تویش

تازه

این اشک‌ها هم

جلودارش نیستند

 

فیلِ خسته

مُحتاج است به آرامش

می‌خواهد لم بدهد

عین یک آقا

روی ماسه‌ای

که پُر شده است از خورشید

 

محبوبم

عشق توست

تنها

مایه‌ی تسلّا

امّا

نمی‌گُنجد در مُخیّله‌ام

که دست‌هات

چه‌کسی را ناز خواهد کرد

 

شاعر

اگر رنج می‌کشید

این‌جوری

شاید

تاخت می‌زد

عشقش را

با ثروت

یا شُهرت

 

این زندگی

امّا

لذّتی ندارد

جُز

نام نیکت

که طنین می‌اندازد

که می‌درخشد

 

گره نمی‌خورد

هیچ طنابی

دورِ گلویم

قاپَم را نمی‌دزدد

هیچ رودی

این زندگی را تمام نمی‌کند

هیچ گلوله‌ای

هیچ زهری

از پا نمی‌اندازدم

هیچ نیرویی

جُز نگاهت

که تیزیِ چاقوست

 

فردا

یادت می‌آید

که می‌گذاشتمت فرقِ سرم

مثلِ تاج

یادت می‌آید

که جوانه نزد

روح پژمرده‌ام

 

می‌خواهند دوره‌ات کنند

ورق‌پاره‌های کتابم

مثلِ گردباد

مثلِ چرخ این زندگی بی‌ارزش

که می‌چرخد

بی‌وقفه

برگ‌های خشک‌اند

کلماتم

 

با قلبی که‌ می‌تپد تاپ‌تاپ

به دام می‌افتی آیا؟

 

آه

اجازه بده

که دست‌آخر

بیفتم به نرمی

زیر پایت

مثل فرشی

که می‌گذری

از رویش!

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸