شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

آوریل ستمگرترینِ ماه‌هاست...

... شاید اگر چشمم به جمالِ بی‌مثالِ «تی‌. اس. الیوت» در برنامه‌ی «تماشا» روشن نمی‌شد، یادِ آن نوشته‌ی مختصری هم نمی‌افتادم که یک بهار قبل از این، در ویژه‌نامه‌ی کتابِ «کارگزاران» چاپ شد؛ به‌مناسبتِ تجدیدِ چاپِ «سرزمین هرز»ی که «بهمن شعله‌ور» به فارسی برگردانده است. بخصوص که خیلی شب‌ها، پیش از خواب، گوشم به صدای دل‌پذیر «الیوت» است که شعرهاش را می‌خوانَد و چه خوب هم می‌خواند و چه‌قدر روی تک‌تکِ کلمه‌هایش درست تأکید می‌کند. این آلبومِ «صدای شاعر»ی که خیلی شب‌ها گوشش می‌کنم، نُه شعرِ «الیوت» است با صدای خودش. یک لوحِ فشرده‌ی یک‌ساعته و یک کتابچه‌ی شصت‌وچاهار صفحه‌ای که همین شعرها توش آمده است. (یکی از محصولاتِ رندوم‌هاوس) و خب، البته، این همه‌ی چیزی نیست که از «الیوت» دارم. دو چاپِ مختلفِ «سرزمینِ هرز» هست که یکی‌ مالِ «فیبر اند فیبر» است و یکی «پنگوئن» و تازه مجموعه‌ی کاملِ شعرهاش هم هست؛ مجموعه‌ای که «فیبر اند فیبر» چاپ کرده و هدیه‌ی «جان کیتینگِ» سال‌های دبیرستانِ فرهنگ بود به من. «جان کیتینگِ» ما، «ناخدا»ی ما، معلّمِ تاریخ‌مان بود؛ خوش‌پوش‌ترین معلّمِ مدرسه‌مان که داشت در آکسفورد درس می‌خواند و هم‌زمان در رادیو هم کار می‌کرد و به ما هم یاد می‌داد که تاریخ را فقط در قالبِ این کتاب‌های درسی نبینیم و اصلاً خودِ او بود که یک‌‌بار کتاب‌های «ئی. ایچ. کار» را برای‌مان آورد و نوشته‌هایش را برای‌مان خواند تا بچّه‌دبیرستانی‌های باکمالاتی شویم! همان‌طور که یادمان داد موسیقی کلاسیک گوش کنیم، که «باخ» را کشف کنیم و یک سی‌دیِ منتخبِ آداجوهای این‌وآن‌را کُپی کرد برای‌مان که گوش‌مان آشنا شود به موسیقیِ درست. و گفت تا می‌توانید بخوانید و ببینید و تشویق‌مان کرد که توی آن مدرسه کار خودمان را بکنیم و باور نکنیم که (مثلاً) داستان‌های «براهنی» و «گلشیری» را نباید خواند. و این‌ها، سالِ هفتادوپنج بود و ما داشتیم (مثلاً) درس می‌خواندیم برای دست‌وپنجه‌نرم‌کردن با غولِ کنکور و این مزخرفات! یک‌بار که داشت می‌رفت آکسفورد، از سر لطف پرسید «چی می‌خواهی برات بیاورم؟» و چی می‌خواستم؟ کتاب؟ ازش خواستم کتابی از «الیوت» برایم بیاورد که سالِ پیشش، در نهایتِ جوانی «آواز عاشقانه‌ی جِی. آلفرد. پروفراک» را ترجمه کرده بودم (چه حماقتی!) و توی مجلّه‌ی مدرسه‌مان «نسیم» چاپ کرده بودم؛ توی آن شماره‌ای که خودم سردبیرش بودم و یادم هست «مهدی» هم درباره‌ی «نیکوس کازانتزاکیس» مقاله‌ای نوشته بود. (چه سال‌هایی!) و این مجموعه‌ی کاملِ شعرهای «الیوت» هدیه‌ی او بود وقتی برگشت و گفتن ندارد که از همان روزها، این شد یکی از گوهرهای کتاب‌خانه‌ام. آن دوره‌ای که توی مرکز هنرهای نمایشی بود، گاهی می‌دیدمش و توی جشنواره‌های تیاتر هم همین‌طور که می‌آمد ببیند همه‌چی روبه‌راه است یا نه. و بود، روبه‌راه بود واقعاً و وضع تیاتر خوب بود وقتی او همه‌کاره‌اش بود. «جان کیتینگِ» مان، «ناخدا»ی مان را، آخرین‌بار، توی آخرین جشنِ «شرق» دیدم؛ با «احمد بورقانی» (که خدایش بیامرزد) و باقی مهمان‌های آن شب. شاید امشب اگر چشمم به جمالِ بی‌مثالِ «تی‌. اس. الیوت» در برنامه‌ی «تماشا» روشن نمی‌شد، یادِ این‌چیزها هم نمی‌افتادم و یادم نمی‌افتاد که آن نوشته‌ی مختصر، شاید، در شلوغی روزهای نمایشگاهِ کتاب دیده نشد. زمان به سرعتِ برق‌وباد می‌گذرد...

******

هیچ شعرِ خوبی را نمی‌توان بیست‌سال دیرتر از زمانش سرود؛ زیرا چُنان شعری تنها چُنین نشان می‌دهد که سُراینده‌ی شعر در کتاب‌ها، سنّت‌ها و حرف‌های قراردادی به اندیشه پرداخته و نه در زندگی.

اِزرا پاوند

و بی‌شک «اِزرا پاوند»، این «بزرگ‌ترین استاد» [il miglior fabbro]، وقتی با دست‌نوشته‌های «سرزمین هرز» طرف شد، «خوبی»‌های شعر را دیده بود که در مقام ویراستاری بی‌رحم، آن‌چه را نمی‌پسندید، خط زد و از دلِ شعری که دست‌کم هشتصد سطر بود، نیمی ‌را برگزید و آن سطرهای دیگر را به «الیوت» پس داد تا هرکدام را به شعری دیگر بدل کند. «پاوند» بر این باور بود که «سرزمین هرز»، در عینِ فشردگی، طولانی‌ترین شعرِ انگلیسی‌ست که «از آوریل تا شانتیه بی‌وقفه جاری» می‌شود. و «الیوت» هم خوب می‌دانست که اگر سایه‌ی «اِزرا پاوند» روی سر این منظومه نبود، «سرزمین هرز» چُنان شعری از کار درنمی‌آمد و چُنین بود که در نهایت احترام، شعرش را به «بزرگ‌ترین استاد»ی تقدیم کرد که تنها سه‌سال از او بزرگ‌تر بود و البته که همین استاد، در نامه‌ای به «جان کوئین»، نوشته بود که «سرزمین هرز»، تقریباً، کفایت می‌کند برای این‌که همه‌ی شاعران آن روزگار، دکان‌شان را تخته کنند.

***

«الیوت» سی‌وسه‌ساله بود که نوشتنِ «سرزمین هرز» را شروع کرد. در بیست‌وسه‌سالگی، «آواز عاشقانه‌ی جی. آلفرد پروفراک» را نوشته بود که یکی از مشهورترین شعرهای اوست و هم‌زمان درسِ فلسفه می‌خواند و به متون پیچیده‌ی «آنری برگسون» سخت علاقه نشان می‌داد. بیست‌ونُه‌سال داشت که کار در بانکِ «لویدزِ» لندن را شروع کرد و در کنار این کار کسل‌کننده، نوشتن نقدهای ادبی را شروع کرد؛ نقدهایی که سه‌سال بعد، در کتابِ «بیشه‌ی مقدّس» منتشر شدند. و تقریباً هم‌زمان با همین کتاب بود که «پروفراک و ملاحظاتی دیگر» هم منتشر شد؛ مجموعه‌ای از شعرهای کوتاه و بلند «الیوت» که پاره‌ای از ایده‌های اوّلیه‌ی «سرزمین هرز» را هم می‌شود در آن دید.

پاییزِ ١٩٢١ برایِ «الیوتِ» شاعر، فصل بدی بود؛ کار در بانکِ «لویدزِ» لندن، کار محبوبش نبود و نوشتن را به کارمندی ترجیح می‌داد. و البته که همسرش، «والری»، هم در ویرانیِ او نقشِ عمده‌ای داشت. ظاهراً که «والری الیوت»، زنی بود سخت معمولی و از کارهای همسرش هیچ سر درنمی‌آورد. شعر و نوشتن را هم نمی‌فهمید و به هر بهانه‌ای او را آزار می‌داد و آن‌قدر شکنجه‌اش کرد که «الیوت» به افسردگیِ کامل و ناامیدیِ مطلق دچار شد! ظاهراً که تنها همدمِ «الیوت» در آن فصلِ تیره‌وتار، «کانراد آیکنِ» انگلیسی بود که می‌شد چند کلمه‌ای درباب شعر و ادبیات با او حرف زد و «آیکن» خوب می‌دانست که «الیوت» مدّت‌هاست که به نوشتنِ یک شاهکار می‌اندیشد و همه‌ی آرزویش این است که شعری بنویسد در نهایتِ کمال. امّا «الیوت» و «آیکن» می‌دانستند که در آن «‌خانه‌ی جهنّمی»، در خانه‌ای که «والری» بانویِ خانه است و زمام زندگی را به دست دارد،‌ هیچ شاهکاری نوشته نمی‌شود. [عینِ جمله‌ی آیکن این است که «گرچه هرشب به این امید که دوباره بتواند دست به قلم ببرد، به خانه، به آپارتمانش می‌رود، و اطمینان دارد که مادّه و موضوع در آن‌جا انتظارش را می‌کشد، امّا شب از پیِ شب، امیدش موهوم از آب درمی‌آید: مدادِ تراشیده، بی‌استفاده در کنار کاغذِ سفید می‌ماند.»] و چنین بود که «الیوتِ» شاعر، در آستانه‌ی ویرانیِ کامل، لوزانِ سوئیس را به لندنِ مه‌گرفته و همیشه بارانی ترجیح داد و سه‌ماه دور از خانه ماند و ظاهراً که شماری از تاریخ‌نویسانِ ادبیات بر این باورند که نوشتن «سرزمین هرزِ» هشتصد سطری، ظرف چهل‌روز به پایان رسیده است.

«اِزرا پاوند» در پاریس بود که «الیوت»، در نخستین‌ ماه‌های ١٩٢٢ به لندن بازگشت و شعری را که گمان می‌کرد کار بدی از آب درنیامده، برای او فرستاد. و «پاوند» همه‌ی آن نوزده صفحه‌ی دست‌نویس را چندباری خواند و در نامه‌ای به یکی از دوستانش نوشت که «این نوزده صفحه، ورق زرّینی‌ست در ادبیاتِ انگلیسی.» بااین‌همه، «پاوند»، شعرِ «الیوت» را دست‌خوش تغییراتی عظیم کرد؛ دست‌کم نیمی از شعر حذف شد، چرا که به‌گمانِ او، «الیوت» شعری نُمادین نوشته بود و چُنین شعری هیچ لازم نیست که پُرگویی کند و همه‌چیز را چندبار توضیح بدهد و نکته‌ها و اسرارش را، کاملاً، برملا کند. و خودِ «الیوت» هم با حذفِ نیمی از شعر مخالفت نکرد و در همه‌ی سال‌های بعد، حتّا وقتی جایزه‌ی نوبلِ ادبیات را تقدیمش کردند، گفت که پاوند با حذف سطرهای تکراری و بندهای اضافی، «سرزمین هرز» را از آشفتگی نجات داد و آن‌را به شعری پاکیزه بدل کرد. اکتبرِ ١٩٢٢ بود که «سرزمین هرز»، بالأخره، در ماه‌نامه‌ی ادبی «کرایتریونِ» لندن منتشر شد و یک‌ماه بعد، نشریه‌ی «دایالِ» اِمریکا هم  چاپش کرد.

***

پنجاه‌سال بعد، دست‌نویسِ «سرزمین هرز»، منتشر شد و همه‌ی آن سطرهای تکراری و بندهای اضافی، در این چاپ، سرِ جای‌شان بودند! این «والری الیوت» بود که شش‌سال پس از مرگِ شاعر، در سال ١٩٧١، نقشه‌اش را، بالأخره، عملی کرد و دست‌نویسِ «سرزمین هرز» را به چاپ سپُرد؛ چون، ظاهراً، بر این باور بود که ویرایشِ «پاوند»، ویرایشی در خورِ این شعر نبوده است و او، در کمالِ بی‌رحمی و ای‌بسا حسادت، سطرهای درخشانِ «الیوت» را حذف کرده است! البته که حق با «والری الیوت» نبود و «اِزرا پاوند» بسی بیش از این زنی که زندگی را به کامِ همسرش تلخ کرد و او را تا آستانه‌ی جنون بُرد، از شعر سر درمی‌آورد. چیزهایی که به‌دستِ «پاوند» حذف شد، ظاهراً، روایت‌های فرعیِ شعر بود؛ بندهایی که یک‌پارچگیِ شعر را، عملاً، نابود می‌کرد. و شماری از ناقدانِ ادبی، اساساً، بر این باورند که «الیوت» نمی‌توانست این «ضعف‌ها» را ببیند، چون هنوز دوره‌ی پریشانی و ناامیدی‌اش به پایان نرسیده بود.

***

«سرزمین هرز» را، قاعدتاً، نمی‌شود در یک نوشته‌ی کوتاه توضیح داد؛ دراین‌صورت، نیازی به انبوه کتاب‌ها و مقاله‌های بلندی نبود که در نهایت کنج‌کاوی، به‌جست‌وجوی ریشه‌های این منظومه‌ی «تی. اس. الیوت» و اشاره‌های آشکار و پنهانش برآمده‌اند. امّا هیچ بد نیست که خواننده‌ی «سرزمین هرز»، بداند که «الیوت»، در نوشتنِ این منظومه به شماری از مشهورترین کتاب‌های جهان نظر داشته است؛ مثلاً به «تریستان و ایزوت»، یا به «گل‌های شرّ» که مشهورترین شعرهای «شارل بودلر» را در بر می‌گیرد، یا به «کُمدیِ الاهی» که مشهورترین کتاب «دانته آلیگیری»‌ست، یا «آنتونی و کلئوپاترا»ی «ویلیام شکسپیر»، یا «اِنه‌ئید» و «بهشتِ گُم‌شده». و البته که در کنار همه‌‌ی این‌ها نباید از «شاخه‌ی زرّین» هم غافل شد؛ کتابِ مُستطابِ «جیمز فریزر»، دربابِ اسطوره‌ها و اعتقاداتِ بشری، دقیقاً، همان‌ کتابی بود که به کار «الیوت» می‌آمد.

امّا، توضیح این‌که، حقیقتاً، در «سرزمین هرز» چه می‌گذرد، هیچ آسان نیست، امّا می‌شود، عجالتاً، به این اشاره کرد که همه‌ی شعر، از یک‌منظر، درباره‌ی مهم‌ترین و البته بدیهی‌ترین مسائلِ بشری‌ست؛ یعنی «زندگی» و «مرگ» و آدمی در عینِ زنده‌بودن، چیزی از مردگان کم ندارد. همین است که تقابل و رودررویی، به یکی از نکته‌های کلیدی شعر بدل می‌شود و «بینایی» و «نابینایی» هم، در کنار «زندگی» و «مرگ» جای می‌گیرد. و البته که «الیوت» در «سرزمین هرز»، برای پرداختن به چُنین مسائلی، اساساً، از اسطوره‌ها بهره می‌برد و در مقامِ شاعرِ فلسفه‌دانی که با اسطوره‌ها آشناست، مثلاً، اسطور‌ه‌ی «جام مقدّس» و افسانه‌ی «شاه آرتور و شوالیه‌های میزگرد» را وارد شعرش می‌کند و زمان را، کاملاً، به‌هم می‌ریزد تا هیچ‌چیز، حقیقتاً، همان‌چیزی نباشد که به‌ چشم دیگران می‌آید.

نکته‌ی اساسیِ «سرزمین هرز»، شاید، همان‌چیزی باشد که وقتی می‌خواستند «نوبلِ ادبیات» را به «الیوت» تقدیم کنند، در بیانیه‌ی «فرهنگستان سوئد» آمد؛ این‌که هر خواننده‌ای، وقتی «سرزمین هرز» را بخواند و از رمز و رازهای کلمات و اسلوبِ پیچیده‌اش، تاحدِ‌ممکن، سر درآورد، بعید است که از تأثیرِ هراس‌آورِ این شعر دور بماند. این همان شعری‌ست که می‌گویند ترسِ آدمی را از تنهایی به تماشا می‌گذارد، ترس از کشفِ دنیایی که زیبایی نقشی در آن ندارد و آدمی، چاره‌ای ندارد جُز یافتنِ راهی برای رهایی از این تنهایی...

 

ـــــــــــــــــ پی‌نوشت: شماری از نقلِ‌قول‌ها، اشاره‌های تاریخی و البته پاره‌ای از توضیحات درباره‌ی‌ «سرزمین هرز» و ویژگی‌ها و ریشه‌هایش، برگرفته است از کتاب‌های «تی. اس. الیوت» نوشته‌ی «ام. سی. بردبروک»، ترجمه‌ی «تقی هنرور شجاعی»، نقد تحلیلیِ «کلینت بروکس»، به‌ترجمه‌ی «رضا فرّخ‌فال» و «سرزمین بی‌حاصل»، ترجمه‌ی و توضیحِ «حسن شهباز».

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸
برچسب‌ها : تی اس الیوت ، شعر ، یادداشت