شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این روزها که می‌گذرد...

 

... این‌جوری‌هاست که بعضی روزها را باید زودتر به آخر رساند و فارغ از همه‌ی دنیا و همه‌ی آدم‌ها گوشه‌ای خزید و فنجانِ چای در دست، کتابی خواند و به تلفنی که آن‌‌ورتر در آستانه‌ی خودکشی‌ست اعتنایی نکرد. بعضی روزها را باید دور بود از دیگران؛ نه صدای‌شان را شنید و نه سیمای‌شان را دید. باید جایی نشست نزدیکِ بُخاری، جایی‌که گرما بیش‌تر باشد و فنجانِ چایِ (مثلاً پُرتقالِ مراکشی) را دست گرفت و جُرعه‌جُرعه نوشید و کتابی (مثلاً از ادمون ژابس) را ورق زد و تکّه‌هایی‌ش را بلند خواند و فکر کرد که واقعاً دنیا چیزی کم داشت اگر این آدم‌ها نبودند. (سپاس از نگار که بعدِ این‌همه‌مدّت هنوز کتابش را پس نگرفته از بنده!) یا می‌شود کتابی را خواند که مدّت‌هاست خودنمایی می‌کند؛ منتخبِ نوشته‌ی نویسنده‌های دنیا درباره‌ی خوراک و آشپزی و این‌چیزها که فصل به فصلش خواندنی‌ست. (سپاس از بهرنگ که کتاب را دید و شکار کرد در آن شبِ سردِ زمستانی!) یا می‌شود همین‌جور بی‌صدا، در سکوتِ آستانه‌ی شب، بی‌اعتنا به تلویزیونی که چندمتر پایین‌تر دارد عالم و آدم را «خبردار» می‌کند، فیلم‌های کوتاهی را دید که «ژیل ژاکوب» از جشنواره‌ی کن ساخته است و می‌شود «آنتونیونیِ» عزیز را دید به‌وقتِ گرفتنِ نخلِ طلا، یا «فللینی» را، یا «برسون» را و اصلاً خودِ «کیارستمی» را که تازه معلوم می‌شود چه پیر شده در این سال‌ها. (سپاس از دوستی تازه که با محبّتِ تمام این فیلم و فیلمی دیگر را هدیه کرد به بنده.) یا می‌شود همین‌جور که چای دارد برای خودش (یا برای بنده؟) بُخار می‌کند و بوی خوشش را در هوا می‌پراکنَد، در خلوتِ خانه، ترجمه‌ای (مثلاً مکالماتِ فرانسوا تروفو) را پاک‌نویس کرد که مالِ روزهای رفته است. (سپاس از آراز که لطفش هیچ‌وقت کم نبوده به بنده.) این‌جوری‌هاست بعضی روزها...

***

امّا روزهایی هم هست که اساساً جور دیگری‌ست، که مثلاً می‌شود غروبش را، در کافه‌ای ناآشنا، با آدم‌های «باکمالات»ی گذراند که آدم از هر کلمه‌شان، یا سکوت‌شان حتّا، می‌آموزد؛ یا دست‌کم سعی می‌کند که بیاموزد. آدم‌هایی که آدم دوست دارد بیش‌تر از این‌ها ببیندشان، بیش‌تر از این‌ها بیاموزد ازشان. و خلاصه آدم‌هایی هستند «یگانه»! این‌جوری‌ست که وقت‌گذراندن، حرف‌زدن و پای سیبِ خانگی را کم‌کم خوردن، لذّتی دارد که هیچ کم‌تر از خواندنِ کتابی تازه نیست. و در فاصله‌ی همین حرف‌ها، همین سکوت‌ها، همین وقفه‌هایی که نتیجه‌ی بلعیدنِ خوردنی‌هاست، آدم می‌فهمد که یافتن آدم‌هایی «هم‌کلام»، آدم‌هایی که «باکمالات» باشند حقیقتاً، چه‌قدر سخت شده است. (سپاسِ ویژه!)

***

امّا روزهای دیگری هم هست که آدم، ازقبل، برایش برنامه می‌ریزد، که نقشه می‌کشد تا ناهار را با دوستی قدیمی بخورد و بعد در رستورانی که همه‌چیزش خوبِ خوب است، می‌نشیند روی صندلی‌ای که مُشرف باشد به خیابان و از آن بالا (که خیلی هم بالا نیست) آدم‌ها را می‌بیند وقت‌وبی‌وقت و این‌وسط سرش گرم است به بشقابِ سبزی‌جاتش، و به دوست‌جانَش که در همه‌ی این سال‌ها دوست‌جان بوده و دوست‌جان مانده و دوست‌جان هم خواهد ماند. و توی فاصله‌ی خوردنِ بشقابِ سبزی‌جات و خوردن تکّه‌ای از میگوسوخاریِ خوش‌طعمِ دوست‌جان است که چند لحظه‌ی بخصوصِ همه‌ی این سال‌ها را هم آدم مرور می‌کند؛ از زمستانِ هشتاد تا پاییز هشتادوهشت که حالا باشد (تا کور شود هرآن‌که نتوان دید! به همین صراحت!) و بعد هردو شروع می‌کنند به گفتن چیزهایی که آن‌دیگری هم، لابُد، یادش هست، امّا دوست دارد بشنود و همین‌جور حرف می‌زنند و حرف می‌زنند تا برسند به آن دوّمین چارشنبه‌ی ماهِ پیش که این بنده اسمش را، به‌شوخی، گذاشته بود «چارشنبه‌ی خاکستر» (شوخی با الیوت؟) و حرف‌زدن درباره‌ی این‌که دوشنبه‌ی بعد چه‌جور دوشنبه‌ای‌ست احتمالاً و خاطره پُشتِ خاطره است که می‌آید و می‌آید و «تا نگاه می‌کنی، وقتِ رفتن است» و بشقابِ خالی، لیوانِ خالی، چنگالِ آغشته به سُس و دستمالی که گوشه‌ی میز است، خبر از پایانِ طعام می‌دهد؛ بی‌آن‌که سفر روزانه به پایان رسیده باشد. و باز توی سواری، توی راهِ برگشت، توی چرخ‌زدن در خیابان‌ها و تماشای آدم‌ها، حرف است که حرف می‌آورد و این‌وسط تماشای «ماه»ی به‌اندازه‌ی ناخن هم دیدنی‌ست و خورشیدی که آن‌ورتر، آن بالا، در بزرگ‌راهی دیگر، در آستانه‌ی غروب، سُرخِ سُرخِ سُرخ است و خوب معلوم است که چیزی نمانده تا شب، تا شروعِ روز/شب‌مرّگی...

این روزی‌ست که دوستش می‌دارم...

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸