شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

شهرِ مکتوب...

زندگی می‌کنیم هرروز، شهرِ مکتوب را.

تا چشم کار می‌کند آدم است. تا کجا؟ تا بای مکتوب.

«سعادت تاحدی مثلِ موت است.» می‌پرسد کی گفته بود این‌را؟ سعادت لیوانِ چای است برای من، توی این سرما، که بگیرمش توی این دست‌های یخ‌کرده، این سرانگشت‌های سرد.

بودن اشتغالِ خاطری‌ست مصیبت‌بار. این‌را که کسی نگفته؛ گفته؟ مسأله این نیست که ما این‌جا، توی این خیابان، کنار دیگران، توی این سرما، ایستاده‌ایم، مسأله این است که آن لیوانِ چای سهم ما نبود.

این‌جا چه می‌کنیم؟ بودن کنار آن‌دیگری مهم است.

یکی هم هست که می‌شناسی‌‌اش، کجا دیده‌ای او را؟

سال‌هاست که مکتوب کرده‌ام این خیابان را، کوچه به کوچه، خانه به خانه. حالا ایستاده‌ام روی آن حرفی که دوستش می‌دارم، روی آن حرفی ابتدای نام اوست. نامی که هنوز نمی‌دانم نامش هست یا نیست.

این خیابان مکتوب که می‌شود، جان می‌گیرد. از گذشته جان می‌گیرد تا حال.

از این مکتوب که می‌گویم، انتهایی ندارد کلمات. هر کلمه‌ای مقدّر است برای هر خیابانی، برای هر کوچه‌ای، برای هر خانه‌ای. من در آستانه‌ی آن مقدّر ایستاده‌ام در سرما. تقدیر، مکتوب است در این خیابان‌ها. بی لیوان. بی‌ چای. در سرما.

نهایتِ ایستادگی رسیدن به کلمه‌ی مقدّر است شاید؛ رسیدن به تاریخ امروز. کلمه که نباشد، تاریخی نیست، تقدیری نیست، چیزی نیست؛ حتّا لیوانِ چای در سرما.

کلمه‌ی خودم همین خیابان است. من راهی کلمه‌ی خودم می‌شوم یک‌راست. راهی تقدیرم.

به‌توانِ دو؟ شاید. شمردن که بلد نیستم، مکتوب‌کردن بلدم.

زندگی می‌کنیم هرروز، شهرِ مکتوب را.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸