شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

سرزدن به کتاب‌خانه – روح پراگ

 

... ما می‌نوشتیم تا واقعیتی را که به‌نظر می‌آمد در حالِ فرورفتن و غرق‌شدنی ابدی در یک فراموشیِ تحمیلی‌ست، در حافظه‌هامان زنده نگه داریم. این جمله‌ی «میلان کوندِرا» در «کتابِ خنده و فراموشی» به‌یادم می‌آید: «ملّت‌ها این‌گونه نابود می‌شوند که نخست حافظه‌شان را از آن‌ها می‌دزدند، کتاب‌های‌شان را تباه می‌کنند، دانش‌شان را تباه می‌کنند، و تاریخ‌شان را نیز. و بعد کسی دیگر می‌آید و کتاب‌های دیگری می‌نویسد، و دانش و آموزش دیگری به آن‌ها می‌دهد، و تاریخ دیگری را جعل می‌کند.»... اگر ما حافظه‌مان را از دست بدهیم، خودمان را از دست داده‌ایم. فراموشی یکی از نشانه‌های مرگ است. وقتی حافظه نداری، دیگر اصلاً انسان نیستی... آثار ادبیِ واقعی زمانی خلق می‌شوند که آفرینندگانِ آن‌ها فریادِ اعتراضی بشنود علیه آن فراموشی که بر سر آن‌ها فرود می‌آید، بر سر پیشنیانِ آن‌ها و هم‌عصران‌شان که به یک‌سان فرود می‌آید بر سر زمان‌شان و حتّا زبان‌شان. اثر ادبی واقعی چیزی‌ست که در برابر مرگ می‌ایستد و آن‌را انکار می‌کند.

[از مقاله‌ی ادبیات و حافظه]

 

... مقداری از مضامین آثار من، و شناختم از واقعیت، فقط از این طریق به دست آمده است که مجبور بوده‌ام شغل‌هایی چون بهیار، پست‌چی، و دستیار ارزیاب را اختیار کنم، و حتّا چندروزی رفتگر شده‌ام. «واسلاو هاول»، یقیناً، نمی‌توانست آن نمایش‌نامه‌ی فوق‌العاده‌اش، «تماشاچیان»، را بنویسد اگر که چندروزی را ناچار نمی‌شد در یک آبجوسازی کار کند، و احتمالاً نمی‌توانست بسیاری از نمایش‌نامه‌هایش را بنویسد اگر که دائماً به آن ته، به سلولِ زندان، رانده نمی‌شد. درکل باید بگویم آدمی که به ته رانده می‌شود تنها نمی‌ماند، چون دیگرانی هستند که در همان وضعند، و همین نوعی احساس قویِ هم‌بستگی به آدم می‌دهد. این هم‌بستگی ـ و می‌دانم که شاید دیگر دارم خیلی از سرکوب ستایش می‌کنم ـ برای ما کمکِ بزرگی بود، نفعی و کشفی حاصل این بیست‌سالِ گذشته. نه‌تنها آن‌هایی که رنج‌هایی مثل رنج مرا متحمّل شده بودند به من پیوستند، بل‌که دیگرانی، خصوصاً جوان‌ترهایی، که مشاغل دیگری داشتند، با من هم‌دل شدند، چون آن‌ها هم از چیزی که در نظرشان اساسی بود متأثر شده بودند: ازدست‌رفتن آزادیِ مدنی، احساس خفّتِ جمعی که حکومت بر همه‌ی ما تحمیل می‌کرد...

[از مقاله‌ی محاسن غیرمنتظره‌ی سرکوب]

 

[روح پراگ، منتخبِ مقالاتِ ایوان کلیما، ترجمه‌ی خشایار دیهیمی، نشر نی، هزار و سیصد و هشتاد و هفت]

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸