شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

یک تکّه‌ از نامه‌ای متعلّق به همین روزها...

... یک چندشنبه‌ی آخر پاییز بود که داشتم برای خودم چرخ می‌زدم توی آن کتاب‌فروشی بزرگی که همه‌چی‌ش تمیز و برّاق است و انگار روزی هزاربار آدم‌هاش با این پرهای هزاررنگ می‌افتند به جانِ گرد و غباری که جرأت نمی‌کند اصلاً بنشیند روی کتاب‌ها و داشتم از پلّه‌ها می‌رفتم پایین که دیدم یک‌هو یک صورتی که هیچ نقصی ندارد و یک ملاحتِ معرکه‌ای هم خانه‌ کرده است توی آن و یک چشم‌هایی که نه میشیِ کامل است و نه سبز تمام و یک مُژه‌هایی که هر تکانش آدم را نابود می‌کند و یک لبخندی که هوش و حواس می‌بَرَد از آدم ایستاده است روی پلّه‌ی پایینی و یک‌جوری گردنش را کج کرده و نگاه می‌کند که انگار هزارسال آشنایی پُشتِ این لبخند است و این بنده هم باید به‌سرعتِ برق‌وباد حدس بزند یک همچه مخلوقِ بی‌نقصی محض دلِ کدام آدم خوش‌بختی پا گذاشته توی یک کتاب‌فروشی و چرا درست روی همان پلّه‌ای ایستاده که این بنده باید پایش را بگذارد روی آن و برود پایین و همین‌جور که از در می‌رود بیرون یقه‌ی کاپشنش را بدهد بالا و توی این سرما پیپش را چاق کند و تا خودِ خانه را پیاده برود و به همه‌چی فکر کند و یادِ این چشم‌ها و آن لبخند هم بیفتد و فکر کند که صاحبِ همچه چشم‌هایی صاحبِ چه‌جور اسمی‌ست و آن‌قدر فکر کند که ببیند توتونش سوخته و هر پُکی که می‌زند توتونِ سوخته را دارد می‌فرستد توی ریه‌ای که بی‌خودی حسّاس شده و وقت‌وبی‌وقت خس‌خس می‌کند...

امّا صاحبِ همچه چشم‌هایی که نه میشیِ کامل بود و نه سبزِ تمام هنوز روی همان پلّه ایستاده بود  و هنوز همان لبخندی که هوش و حواس می‌بُرد از آدم روی لب‌هاش بود و داشت نگاه می‌کرد به این بنده که هنوز از جاش تکان نخورده به‌قدر دوساعت فکر کرده و خیالات بافته و عین خیالش هم نیست که یک همچه مخلوقِ بی‌نقصی می‌خواهد از پلّه‌ها بالا برود و کتاب‌ها را با این چشم‌ها ببیند و لابُد کتابی هم هست که چشمش را بگیرد و با دیدنش این چشم‌ها برقی بزند و بعد دست دراز کند و آن‌ کتاب را بردارد و بازش کند و صفحه‌ی اوّلش را بخواند و توی آن صفحه‌ی اوّل یک جمله‌ای را ببیند که به چشمش خوب و خواندنی برسد و بعد کتاب را ببندد و بگیردش توی دست و همین‌جور که دارد بقیه‌ی کتاب‌ها را با این چشم‌ها به دیده‌ی عنایت می‌بیند فکر کند آن آدمی که داشت از پلّه‌ها سرخوشانه برای خودش پایین می‌آمد چه‌ آدم بدسلیقه‌ای‌ست که شوخیِ این چشم‌ها و آن لبخند را نگرفته و حواسش نبوده که اگر یک‌قدمِ دیگر بردارد هیکل عظیمش یک همچه مخلوقِ بی‌نقصی را پرت می‌کند پایین و آن‌‌وقت جنابِ دیو باید بپّرد پایین و دلبر زخمی را به طرفه‌العینی بزند زیر بغل و برساندش پیش آن طبیبی که در جنگل رحلِ اقامت افکنده و هر نَفَسش معجزه‌ای‌ست تمام‌وکمال و با این چشم‌های کم‌سوی خودش ببیند که آقای طبیب اوّل دست‌ها را می‌بَرَد بالا و بعد که پایین‌شان آورد به‌هم می‌سایدشان و چیزی زیر لب می‌گوید که هیچ معلوم نیست چیست و هرچی هست دلبر ناگهان از جا بلند می‌شود و به زبانی که معلوم نیست چه زبانی‌ست حرف‌هایی می‌زند که معلوم نیست چیست و بین همه‌ی حرف‌هاش فقط یک کلمه هست که شبیه اسم جنابِ دیو است...

امّا تقصیر صاحبِ آن چشم‌ها بود که این بنده محوِ آن لبخند ایستاده بود روی آن پلّه و تکان نخورده بود اصلاً و هیچ نگفته بود و نفس را حبس کرده بود توی سینه و پلک نزده بود و همین‌جور محو مانده بود تا همچه مخلوق بی‌نقصی را یک‌بار برای همیشه توی حافظه‌اش ثبت کند و یک‌بار برای همیشه فکر کند که آدم خوش‌بختی‌ست که دارد این چشم‌ها را از نزدیک می‌بیند و بی‌خودی هوس چرخ‌زدن توی همچه کتاب‌فروشی همیشه‌تمیزی به دلش نیفتاده و حالا اگر نفس بکشد و پلک بزند ممکن است همچه مخلوقی ناگهان دود شود و برود همان‌جایی که معلوم نیست کجاست و معلوم نیست آد‌م‌هاش آدمند یا چیزی دیگر...

یک چندشنبه‌ی آخر پاییز بود که چشم این بنده روشن شد به جمالِ بی‌مثالِ شمایی که حالا از پلّه‌ها‌ی دیگری توی کتاب‌فروشی دیگری توی شهر دیگری توی کشور دیگری‌ ایستاده‌اید و یک کتابی را دست گرفته‌اید که وقتی بازش می‌کنید و به صفحه‌ی اوّلش می‌رسید یک جمله‌ای را می‌بینید که یادِ آن چندشنبه‌ی آخر پاییز می‌افتید و یادِ آن جنابِ دیوی که محو جمالِ شما پاک فراموش کرده بود کجاست و کتاب‌فروشی را اشتباه گرفته بود با باغ عدنِ اجدادی و هی برای خودش داستان می‌بافت توی آن لحظه و هی خیالات می‌کرد توی آن لحظه و هی این خیالات را ادامه می‌داد و هی شما گردن‌تان را کج‌تر می‌کردید و هی لبخندتان را قشنگ‌تر می‌کردید و هی چشم‌های‌تان بیش‌تر برق می‌زد و هی آن آدمی که ایستاده روبه‌روی‌تان بیش‌تر احساس خوش‌بختی می‌کرد و همین‌جور هی هی هی...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸
برچسب‌ها : نامه‌ها