شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

درباره‌ی رابین وود

... «رابین وود» (که هفته‌ی پیش در هفتادوهشت سالگی مُرد) یکی از چند منتقدِ محبوبم بود؛ آدمی که برای نوشتن «اصول» داشت، «قاعده» داشت و شاید مهم‌تر از همه‌ی این‌ها، «سوادِ» این کار را داشت (خودش گفته بود که ریشه‌ی سوادش، ادبیاتِ انگلیسی‌ست، نه سینما). نه نوشتن را شوخی می‌گرفت، نه فیلمی را که قرار بود درباره‌اش بنویسد و توی همین «جدی‌گرفتن»‌ها بود که درست مثل یک «کاشف» چیزهایی را پیدا می‌کرد که به چشم دیگران نمی‌آمد. فرقی هم نمی‌کرد که دارد درباره‌ی یکی از فیلم‌های «هیچکاک» می‌نویسد (که دوست‌شان داشت) یا مثلاً درباره‌ی تجربه‌ی تماشای «سالو»ی «پی‌یر پائولو پازولینی» (که دوستش نداشت).

توی تنها مصاحبه‌ای که ازش خوانده‌ام گفته بود که می‌خواسته سینمای هالیوود را طوری بررسی کند که سال‌های سال، تئاتر عصر الیزابت را به‌عنوان یک فُرمِ هنریِ عامه‌پسند بررسی کرده بودند و هدفِ اوّلیه‌اش کشفِ «کیفیت»‌ها و البته زمینه‌ها و قابلیت‌های پیشرفت و موفقیتِ هنری در هالیوود بوده است.

امّا جذّابیتِ نقدهای «وود»، فقط در آن کشفیات خلاصه نمی‌شد، «ایدئولوژی»‌ای‌ که در نوشته‌هاش به چشم می‌خورد، این جذّابیت را دوچندان می‌کرد. همین بود که وقتی «ایدئولوژی»‌اش عوض می‌شد، جنسِ نقدش هم عوض می‌شد؛ بی‌ این‌که کیفیتِ نقدش اُفت کند. باز توی همان مصاحبه بود (به‌نظرم) که گفته بود هر آدمی باید توی نوشته‌هاش «ایدئولوژی»‌ای را ارائه کند که خودش به آن عمل می‌کند و این «ایدئولوژی»‌ست که فرضیه‌ها و ایده‌ها را پیش پای منتقد می‌گذارد.

همین است که بین آن «رابین وود»ی که «تئوریِ مؤلف» را باور داشت با آن «وود»ی که بدل شده بود به «یک‌جور مارکسیست» که نگاهِ «اومانیستی» داشت و به‌وقتش «فمینیست» هم می‌شد، فرق بسیار است؛ هرچند خیلی‌ها هنوز آن «وود»ی را ترجیح می‌دهند که «فیلم‌های هیچکاک» را نوشت و انقلابی در نقدِ فیلم راه انداخت. «هیچکاک» به‌چشمِ «وود» همان «فُرمِ هنریِ عامه‌پسندی» بود که زیر ظاهر ساده و ای‌بسا معمولی‌اش، خیلی چیزها پنهان شده بود. «وود» آن «مؤلف‌گرایی» محبوبِ «کایه دو سینما» را به شیوه‌ی خودش تعریف کرد و آن دنیای پُر جزئیاتِ «هیچکاک» و آن ریاضیاتِ سینمایش را روی کاغذ آورد.

امّا «وود» همیشه یک‌جور ننوشت؛ حتّا بعداً «فیلم‌های هیچکاک»ش را «بازبینی» کرد که نتیجه‌اش شد «دیداری دوباره با هیچکاک». درباره‌ی بقیه هم نوشت؛ از «هاکس» و «برگمان» و «آنتونیونی» گرفته تا فیلم‌هایی که به‌نظرش صاحبِ «ایدئولوژی» بودند و بخصوص در «هالیوود: از ویتنام تا ریگان»اش، رسماً، با «ایدئولوژی»‌اش به جنگِ «ایدئولوژیِ» بعضی فیلم‌ها رفت و آن «سیاست»ی را که داشت لابه‌لای فیلم‌ها به خوردِ تماشاگر می‌رفت، نشان داد. نمونه‌اش نقدِ حالا کلاسیک‌شده‌‌ی اوست درباره‌ی «شکارچی گوزن».

حتماً کسانی پیدا می‌شوند که درباره‌ی «وود» مقاله‌ی به‌دردبخوری بنویسند و توضیح بدهند که چه مرتبه‌ی والایی داشت در نقدِ فیلم و شأن و منزلتش را نباید با این ریویونویس‌های امریکایی که این‌روزها نوشته‌های‌شان اینترنت و روی جلدِ دی‌وی‌دی‌ها و زمین و آسمان را پُر کرده و فقط تعدادِ کلمه‌هاشان را می‌شمرند و ستون‌شان را پُر می‌کنند، یکی دانست. (مجله‌های سینمایی قرار نیست درباره‌ی «وود» پرونده‌ای چیزی چاپ کنند؟)‌

بخشی از نوشته‌هاش، سال‌ها پیش، توی مجلّه‌ی فیلم (و جاهای دیگر) چاپ شده بود و نُه‌سال پیش هم، «روبرت صافاریان» منتخبِ نقدهای «وود» را ترجمه کرد که به‌اسم «اومانیسم در نقدِ فیلم» چاپ شد. ناشرش هم «نشر مرکز» بود. نمی‌دانم آن دوهزار و چارصد نسخه‌ای که از کتاب چاپ کرده بودند فروش رفته یا نه، ولی کاش بعدِ این‌همه سال، این کتابِ مستطاب را ازنو (و با طرحِ جلدی بهتر) چاپ کنند و کاش خودِ «صافاریان» نقدها و مقالاتِ دیگرش را هم ترجمه کند.

اگر «رابین وود» را می‌شناخته‌اید و نقدها و نوشته‌هاش را خوانده‌اید که لابد خبر مرگش ناراحت‌تان کرده و اگر چیزی ازش نخوانده‌اید، بروید نقدهاش را بخوانید تا ببینید نقدِ فیلم اصلاً چیز ساده و پیش‌پاافتاده‌‌ای نیست. نوشتن از سینما «اصول» دارد، «قاعده» دارد و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها «سواد» می‌خواهد و نوشته‌های «رابین وود» سرشار از این «سواد» هستند...

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ دی ۱۳۸۸