شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

سرزدن به کتاب‌خانه ـ آدم‌های روی پُل

 

بعضی‌ها شعر را دوست دارند

 

بعضی‌ها ـ

یعنی نه همه.

حتا نه اکثریتِ همه، بل‌که اقلیت.

اگر مدرسه‌ها را به حساب نیاوری

که در آن‌جا شعر اجباری‌ست

و خودِ شاعران.

شاید از میانِ هزارنفر، دونفر پیدا شود.

 

دوست دارند ـ

امّا آش‌رشته را هم دوست داریم،

تعارف‌ها و رنگِ آبی را هم دوست داریم،

شال‌گردنِ کهنه را هم دوست داریم،

دوست داریم حق با ما باشد،

نوازش‌کردنِ سگ‌ها را هم دوست داریم.

 

شعر را ـ

امّا این شعر چیست.

پاسخ‌های تردیدآمیزی که داده شده

یکی دوتا نیست.

امّا من نمی‌دانم و نمی‌دانم، و می‌چسبم به همین،

مثلِ حفاظِ پلّه‌ها.

 

***

 

لبخندها

 

دنیا امیدوارتر از گوش‌کردن، نگاه می‌کند.

سیاستمدارها باید لبخند بزنند.

لبخند نشان می‌دهد که روحیه‌شان را نباخته‌اند.

هرچند بازی پیچیده است و منافع‌شان مغایرِ هم،

نتیجه‌اش نامعلوم ـ همیشه این تسکین‌دهنده است،

هنگامی‌که دندان‌ها یک‌دست سفید و صمیمانه باشد.

 

در اتاقِ مذاکرات و باندِ فرودگاه‌ها

باید پیشانیِ مهربان‌شان را نشان بدهند.

و حرکاتی سرزنده داشته باشند، خود را سرحال جلوه دهند.

این از آن استقبال می‌کند، این با آن خداحافظی می‌کند.

چهره‌ی خندان بسیار لازم است

برای دوربین‌ها و انبوهِ مردم.

دندان‌پزشکی در خدمتِ دیپلماسی

تأثیرهای ویژه‌ای را تضمین می‌کند.

در مواقعِ خطر، دندانِ نیشِ حُسن‌نیت

و دندان‌های پیشینِ توافق را

نباید کم آورد.

هنوز که هنوز است دورانی بی‌دغدغه نداریم

آن‌قدر که بر چهره‌ها، غمی معمولی بنشیند.

 

برادریِ بشریت از نظرِ خیال‌باف‌ها

زمین را به سرزمینِ لبخندها بدل می‌کند.

بعید می‌دانم. فرض کنیم سیاستمدارها

مجبور نمی‌شدند این‌همه لبخند بزنند.

فقط گه‌گاهی: به این‌که بهار است، به این‌که تابستان است

بدونِ تشنجِ اعصاب و شتاب‌زدگی.

انسان ذاتاً غمگین است.

منتظرِ چنین انسانی هستم، و پیشاپیش به او خوش‌آمد می‌گویم.

 

[ویسواوا شیمبورسکا، در کتابِ آدمها روی پُل، ترجمه‌ی مارک اسموژنسکی، شهرام شیدایی و چوکا چکاد، نشرِ مرکز، چاپِ اوّل، هزار و سیصد و هفتادوشش]

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸