شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

سرزدن به کتاب‌خانه ـ گراهام گرین

... وقتی «سارا مایلز»، اندک مدتی پس از آن‌که «موریس بندریکس»، معشوقش، از یک بمبارانِ زمانِ جنگ به‌زحمت جان به‌در بُرده بود، رابطه‌ی خود را با وی قطع کرد، «بندریکس» تصوّر کرد رقیبی در میدانِ عشق برای او پیدا شده است. دوسال بعد، «بندریکس» شوهرِ زن، «هنری»، را ملاقات می‌کند و او را از رفتار زنِ خود بدگمان می‌یابد. «بندریکس» که هنوز عمیقاً احساس حسادت می‌کند، یک کارآگاهِ خصوصی، «پارکیس»، را به تعقیبِ «سارا» می‌گمارد و از این راه به دفتر خاطرات و یادداشت‌های روزانه‌ی زن دست می‌یابد. «بندریکس» از خواندنِ دفتر درمی‌یابد که «سارا» یقین کرده بود او در بمباران کشته شده است. با خدا، خدایی که به وجودش کاملاً ایمان نداشته است، پیمان بسته است که اگر «بندریکس» را به زندگی بازگرداند در مقابل، او دست از وی بشوید. «سارا» از آن تاریخ به بعد، با اعتقاد به این‌که دعایش مستجاب شده است، به‌رغم تمایلات خود، قدم به قدم از طریق آیین کاتولیک به‌سوی ایمانِ مثبت به خداوند نزدیک‌تر شده است. «بندریکس» با اطلاع از این قضایا، از «سارا» تقاضا می‌کند نزدِ او بازگردد، ولی زن امتناع می‌کند و اندک زمانی بعد جان می‌سپارد. «بندریکس» از تأثیر مخرّبی که مذهب در خوش‌بختی آنان داشته است، به‌شدت متنفّر است، ولی چندچیز نیز روح او را ناراحت می‌کند: هاله و حالتِ تقدّسی که «سارا» را در پایانِ زندگی احاطه می‌کند، به‌دست‌آوردن اطلاعی که معلوم می‌دارد «سارا» در کودکی، بی‌آن‌که خود به یاد آورد، در یک کلیسای کاتولیک غسل تعمید دیده است، و پدیده‌هایی چند که، ظاهراً، به معجزه‌هایی می‌مانند که با دخالتِ «سارا» انجام گرفته باشند.

چنین خلاصه‌ای از داستانِ کتاب، به‌هیچ‌وجه نمی‌تواند پیچیدگی ساختمانِ رمان و تداومِ زمانی آن‌را نمایش دهد. یادداشت‌های روزانه‌ی «سارا»، که نمایش‌گر گروش درامایتکِ‌او به آیین کاتولیک هستند، درواقع، درونِ روایتِ «بندریکس» جا گرفته‌اند که خود نمودار سیری از بی‌اعتقادی به یک‌نوع بی‌پروایی و بی‌اعتمادیِ ناشی از خستگی نسبت به خداوند است. «پایانِ یک پیوند» در یکی از سطوحِ آن، داستانِ پلیسی بی‌نهایت پیچیده ـ و عمیقاً مجذوب‌کننده‌ای‌ست ـ که در آن «تبه‌کاری» آسمانی توسطِ کارآگاهی خدانشناس تعقیب می‌شود. داستان، همچنین، تکراری‌ست از «مثلثِ ابدی» از لحاظی که بسیار روشن‌گر است: رقیبِ «بندریکس» در عشقِ «سارا»، یک مردِ دیگر، مثلاً شوهرش «هنری»، نیست، بل‌که خداست. و پایانی برای این «پیوند» وجود ندارد. گذشته از آن، نه‌تنها خدا «تبه‌کار» آسمانی و عاشق آسمانی‌ست، بل‌که، به‌قولِ «فرانک کرمود»، که قبل از همه او به این نکته اشاره کرده است، رمان‌نویسِ آسمانی نیز هست.

«بندریکس»، رمان‌نویس حرفه‌ای، به این نتیجه می‌رسد که او خود یکی از آدم‌های یک طرح داستانی‌ست که تصوّر پیچ‌وخم‌های مبتکرانه‌ی آن از عهده‌ی مخیّله‌ی انسان خارج است:

ما به‌نحوی رهایی‌ناپذیر به داستان بسته شده‌ایم و خداوند ما را براساس خواست‌های خود با ملال به این‌طرف و آن‌طرف می‌راند، آدم‌هایی هستیم از شعر تهی، از اختیار محروم، که اهمیتِ ما تنها شاید در این باشد که روزی، روزگاری صحنه‌آرای جایگاهی باشیم که در آن یک شخصیتِ زنده حرکت می‌کند و سخن می‌گوید، شاید برای قدّیسان فراهم‌آورنده‌ی فرصتی هستیم تا از اختیارشان استفاده کنند.

البته هیچ‌گونه شبهه‌ای وجود ندارد که خدا به کدام نویسنده‌ی بشری بیش‌ترین شباهت را دارد. رمانِ «پایانِ یک پیوند»، بهتر از هر رمانِ دیگری، نمایش‌گر استفاده‌ی «گراهام گرین» از واژه‌های «رازگشا»ست: در سرتاسر آن طنین واژه‌های «عشق» و «نفرت» به گوش می‌خورد. آمارگران تعیین کرده‌اند که این دو واژه، یا ترکیباتِ آن‌ها، به‌ترتیب در حدودِ سیصدبار و یک‌صدبار در این رمانِ کوتاه تکرار می‌شوند. نتیجه‌ی کار یک‌نواختی نیست، چون «گراهام گرین» پیوسته در حالِ جست‌وجوی ابعادِ جدید و روابط متقابل تازه‌ای از عشق و تنفّر و آمیزه‌ی این‌دو، یعنی حسادت است. هم «بندریکس» و هم «سارا» درمی‌یابند که وجودِ عشق و نفرت، هردو، به یک‌اندازه نشانه‌ی صائبی‌ست از این‌که حصارهای دفاعی گرداگردِ نفس ساده‌ی آدمی فروریخته است. در اواخر روایتِ خود، «بندریکس» چنین می‌نویسد:

اگر من از او (سارا) به این شدّت متنفّرم، که گه‌گاه هستم، پس چه‌طور ممکن است او را دوست بدارم؟ آیا کسی می‌تواند واقعاً هم دوست بدارد و هم متنفّر باشد؟ یا این‌که درحقیقت من از خودم متنفّرم و بس؟... یادداشت‌هایش را به چنگ آوردم و در آن‌ها خواندم: «خداوندا، اگر من به‌راستی می‌توانستم از تو متنفّر باشم، معنی آن چه می بود؟» و من چنین اندیشیدم که تنفّر از سارا، چیزی جز عشق به سارا نیست، و تنفّر از خودم همان عشقی‌ست که به خودم داشته باشم... من ارزش تنفّر تو را ندارم... هیچ‌چیز، حتّا سارا، ارزش تنفّر ما را ندارد، به‌جز تو، اگر تو وجود داشته باشی.

چیز دیگری که به‌اندازه‌ی این بازی روی عشق و نفرت اهمیت دارد، تقارنی‌ست که نویسنده بین عشق انسانی و عشق الاهی برقرار می‌سازد. «بندریکس» پاره‌کاغذی را از که از آشغال‌دانِ اتاق «سارا» به چنگ آورده است ـ «می‌دانم که من تازه در آغاز راهِ عشقم، ولی از هم‌اکنون می‌خواهم همه‌چیز را، همه‌کس به‌جز تو را، رها کنم» ـ جزئی از یک نامه‌ی عاشقانه تصوّر می‌کند، درحالی‌که این جمله، درواقع، جزئی از یک دعاست. «بندریکس» پس از خواندنِ آن می‌گوید: «اگر از قدرتِ رها ساختن و به ‌فراموشی‌ سپردنش خبر نداشتم، خواندنِ نامه‌اش به جانشین من کم‌تر دردناک می‌بود.» امّا طنزی که در سوءتفاهم «بندریکس» وجود دارد کامل نیست، چون عشقِ «سارا» به خدا، از استعدادش برای عشق انسانی آغاز شده است. نویسنده به‌ظرافت از این ارتباط سود می‌جوید تا گرایش سارا را به آیین کاتولیک، با همه‌ی عقایدِ جزمی آن در الفاظ و همه‌ی وسایل مادّی آن در مراسم، باورکردنی‌تر سازد. روزی که «سارا» برای نخستین‌بار داخل یک کلیسای کاتولیک شد از «مجسّمه‌ها و پیکر مصلوبِ عیسا و از آن‌همه تأکیدی که بر تن انسان می‌دید بدش آمد.» او خدایی را می‌جوید که «مبهم و بی‌شکل و کیهانی باشد... چون بخار نیرومندی که لابه‌لای صندلی‌ها و دیوارها حرکت می‌کند.» امّا خاطره‌ی تن «بندریکس» او را وادار می‌کند تا بازگرداندنِ تن او و تن خودش را به حیات آرزو کند.

و البته در محراب نیز بدنی بود، بدنی آشنا. حتّا آشناتر از تن موریس، آن‌قدر آشنا که آن‌را قبلاً به‌صورتِ بدنی با همه‌ی اعضای یک بدن، و حتّا اعضایی که زیر پارچه‌ی میان‌بند پنهان بود ندیده بودم... به آن تن مادّی بر آن صلیب نگریستم و از خود پرسیدم چگونه ممکن است دنیا بخاری را آن‌جا مصلوب کرده باشد؟

 

[دیوید لاج، در کتابِ گراهام گرین، ترجمه‌ی کریم امامی، چاپِ دوّم، انتشاراتِ هرمس، هزار و سیصد و هشتاد و چاهار]

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸