شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

داستانِ دورودرازِ همبرگری که روی سقف جا خوش کرده بود...

«هنری جیمز» رُمانِ مُهمی دارد به‌اسم «اروپایی‌ها» که در آن خواهر و برادری «اروپایی» برای دیدنِ عموها و عموزاده‌های‌شان راهی «امریکا» می‌شوند. در طولِ این سفر اتّفاق‌های زیادی می‌افتد؛ «اروپایی‌ها» به «امریکایی‌ها» دل می‌بندند و «امریکایی‌ها» شیفته‌ی وجنات و سَکَناتِ «اروپایی‌ها» می‌شوند. همه‌ی رُمانِ «جیمز»، به یک‌معنا، شرح همین چیزهاست؛ این‌که آدم‌هایی که حتّا از قضای روزگار نسبتِ خانوادگی دارند، چه‌قدر اخلاق و رفتار متفاوتی دارند. ناقدی اروپایی درباره‌ی رُمانِ «اروپایی‌ها» نوشته است که آدم بعد از خواندنِ داستانِ «جیمز» نتیجه می‌گیرد که اروپایی‌ها، قاعدتاً، می‌توانند آدم‌های جذّاب‌تری باشند در مقایسه با امریکایی‌ها؛ منتها شرطش این است که بعضی رفتارهای سبک‌سرانه‌شان را کنار بگذارند و فقط آن آقامنشیِ ذاتی‌شان را به نمایش بگذارند.

نوشتنِ این چیزها در مقدّمه‌ی یادداشتی درباره‌ی یک انیمیشن، شاید، عجیب به‌نظر برسد، امّا لازم است؛ چون با انیمیشنی عادی سروکار نداریم. این از آن فیلم‌هایی‌ست که راه را، هم‌زمان، برای چندین و چند برداشتِ عجیب‌وغریب باز می‌کند. بعدِ دیدنش می‌توانید درباره‌ی اختلافِ فرهنگی فرانسوی‌ها و امریکایی‌ها حرف بزنید، می‌توانید درباره‌ی ارزش و جایگاهِ موسیقی «جَز» حرف بزنید و می‌توانید درباره‌ی همه‌ی این مفاهیمی که روان‌کاوها راجع‌به نسبتِ رؤیا و واقعیت و البته اهمیتِ رؤیاها در زندگی روزمرّه می‌گویند، حرف بزنید.

«ژان‌لوک گدار» سال‌ها پیش گفته است که «ما فرانسوی‌ها وقتی درباره‌ی چیزی فکر می‌کنیم، تا عُمقِ وجودِ آن چیز می‌رویم و بعد زبان باز می‌کنیم، امّا امریکایی‌ها بدونِ این‌که نیازی به فکرکردن داشته باشند، درباره‌ی آن عُمق سخنرانی می‌کنند.» فارغ از آن نیش‌وکنایه‌ای که «گدار» نثار امریکایی‌ها کرده، چیزی‌که در حرفش مثل روز روشن است، همان «اختلافِ سلیقه»‌ای‌ست که فرانسوی‌ها خودشان به آن دامن می‌زنند.

در انیمیشن «گروهِ سه‌نفره‌ی بلویل»، ساخته‌ی «سیلون شومه»، فرانسه یک سرزمینِ عادی‌ست، یک مملکت آرام که فقط صدای مترو مزاحمش است و این صدای مزاحم حتّا سگِ داستان را هم به فغان می‌آورد. آدم‌هایی که توی این فرانسه‌ی دوست‌داشتنی زندگی می‌کنند، آدم‌هایی کاملاً عادی‌اند؛ هرچند خیلی هم پولِ غذاخوردن ندارند و، طبیعتاً، اگر پسرکِ داستان حوصله‌ی غذاخوردن نداشته باشد (آن‌ هم چه غذایی!) سگِ بامحبّت و دوست‌داشتنی‌اش جشن می‌گیرد و دلی از عزا درمی‌آورد. این‌ها را داشته باشید تا برسیم به شهر «بلویل» که، احتمالاً، یک‌جایی‌ست در امریکای شمالی و آدم‌هایش همه گرد و قلنبه‌اند و اصلاً هم گرسنه نیستند. توی این «شهر زیبا» (معنی تحت‌اللفظی بلویل می‌شود شهر زیبا) اوضاع‌و‌احوال کاملاً فرق می‌کند و همه‌ی خوشی‌هایی که یک‌وقتی مالِ فرانسوی‌ها بوده، حالا از دست‌شان درآمده و توی این شهر جمع شده است. یک نمونه‌ی‌ کوچک‌اش همان موسیقی دوست‌داشتنی «جَز» است که قبلاً می‌شده توی تلویزیون فرانسه تماشایش کرد و حالا توی زیرزمین‌های «بلویل» به حیات‌اش ادامه می‌دهد.  بعضی‌ها بعدِ دیدنِ فیلم گفته‌اند که این «بلویل»، احتمالاً، «نیویورک» است، خیلی هم البته فرقی نمی‌کند، چون نه این «بلویل» سروشکل‌اش شبیه شهرهای عادی‌ست و نه آن «پاریس»ی که «شومه» ساخته شباهت خیلی خاصی به پاریس واقعی دارد.

در انیمیشنِ «سیلون شومه»، اصل بر اغراق بوده؛ «همه‌چی» باید اغراق‌شده باشد. حالا این «چی» می‌تواند خانه‌ی کج‌و‌کوله‌ی «مادام سوزا» و نوه‌اش «شامپیون» (که معنیِ اسم‌اش می‌شود قهرمان) و سگ‌شان «برونو» باشد که یک‌جورهایی کُپی بامزّه و جالبی‌ست از بُرج پیزا (هرچند این بُرج ایتالیایی‌ست، اما اروپایی‌ها که ریشه‌ی مشترک دارند؛ ندارند؟) تا خودِ آدم‌هایی که راست‌راست توی خیابان‌ها راه می‌روند و همه‌ی عمرتان هم اگر بگردید، همچه موجوداتی را نمی‌بینید. قاعدتاً نه فرانسوی‌های واقعی این‌قدر اهل خوردنِ «قورباغه» هستند (فکرش را بکنید!) و نه امریکایی‌های واقعی این‌قدر به «همبرگر» عشق می‌ورزند. درعین‌حال‏، «گروهِ سه‌نفره‌ی بلویل» می‌تواند به‌نوعی یک‌داستانِ «کنایه‌آمیز» هم باشد راجع‌به شیوه‌هایی که امریکایی‌ها به کار می‌بندند تا همه‌چی را از اروپا به امریکا منتقل کنند. یک‌وقتی پایتختِ فرهنگی دنیا «پاریس» بود و این شهر اروپایی شده بود قطب همه‌ی آن‌هایی که روشنفکر بودند، یا می‌خواستند که روشنفکر شوند. امّا به‌مرور، مهمان‌های این پایتخت به‌سوی دیگری رفتند و نیویورک این صفت پایتختی را از آنِ خودش کرد. پس، با این اوصاف، کاملاً طبیعی‌ست که «شومه»ی فرانسوی اگر هم‌وطن‌های خودش را دست می‌اندازد و سوزنی به آن‌ها می‌زند، جوالدوزی را هم حواله‌ی امریکایی‌ها (مخصوصاً جماعتِ روشنفکرشان) بکند. شوخی‌های فرانسوی، معمولاً، تُندوتیز و گاهی هم تلخ هستند. روشنفکرجماعت، اساساً، وقتی همه‌ی هَمّ‌اش را بگذارد برای نیش‌زدن، جای نیش‌اش خیلی درد می‌گیرد.

در انیمیشن «گروهِ سه‌نفره‌ی بلویل» پسرک لاغر و دراز و لق‌لقویی هست که دماغ خیلی درازی دارد و سیبکِ گلویش اندازه‌ی یک سیبِ واقعی‌ست. این پسرک که یک‌وقتی، یعنی در سال‌های کودکی، شیفته‌ی دوچرخه‌سواری بوده، توانسته به‌کمکِ مادربزرگِ مهربان‌اش صاحبِ یک دوچرخه‌ی نسبتاً خوب بشود و این مادربزرگ آن‌قدر کمک‌اش کرده که پسرک توانسته در «تور دو فرانس» شرکت کند. امّا یک‌جفت گنگسترِ ازخدابی‌خبر که بدن‌شان شکلِ مکعب‌مستطیل‌های سیاه است و صاحب یک اسب سیاه مکعب‌مستطیلی هستند، پسرک را می‌دزدند و «مادام سوزا» برای پیداکردن نوه‌اش همه‌جا را زیرپا می‌گذارد تا، بالأخره، به شهر نه‌چندان زیبای «بلویل» می‌رسد و می‌بیند که دوچرخه‌سواریِ نوه‌اش و به‌طور کلّی استعدادِ او در رکاب‌زدن به‌شیوه‌ی فرانسوی، به بدترین شکل ممکن موردِ سوءاستفاده‌ی «بلویل»ی‌ها قرار گرفته است.

خب، این‌ها را داشته باشید تا برسیم به یک نکته‌ی دیگر. «سیلون شومه» در گفت‌و‌گویی با «نشریه‌ی بین‌المللی انیمیشن» می‌گوید «انیمیشن برای من مثل یک بیانیه است، شما یک‌نوع سبک دارید و یک‌جور تکنیک. امّا به‌هرحال، این یک‌نوع هنر است و شما به‌وسیله‌ی این هنر خودتان را شرح می‌دهید. ما در اروپا بسیار خوش‌بختیم؛ چون مردمی داریم که صاحبِ حسّاسیت و فرهنگ هستند.» خیلی‌چیزها هست که توی این حرفِ «شومه» یک‌جورهایی «برق» می‌زند و به چشم می‌آید، مثلا آن چیزی‌که راجع به «بیانیه»بودنِ انیمیشن می‌گوید. درعین‌حال، او هم مثل خیلی فرانسوی‌های دیگر، با ذکاوتِ تمام، از توضیح این مسأله در می‌رود و نمی‌گوید که اگر فیلمش را به‌عنوانِ یک بیانیه درنظر بگیریم، با چه تلقّی‌ها و برداشت‌هایی روبه‌رو خواهیم شد. بله، «گروهِ سه‌نفره‌ی بلویل» می‌تواند یک بیانیه‌ی کاملاً فرانسوی (از نوعِ هنرمندانه‌اش) باشد راجع‌به «حق‌کشی» و «استثمار» و «بهره‌کشی» از اروپایی‌ها. امّا این‌‌ که همه‌ی ماجرا نیست، و درواقع اگر قرار باشد ماجرا به همین‌جا ختم بشود که باید بی‌خیالِ هر فیلمی (حتّا اگر مثل این ساخته‌ی شومه فیلم خوبی باشد) شد. این فقط یک‌بخش ماجراست که می‌تواند در خیلی از بحث‌ها حتّا به حساب هم نیاید. درست است که آن پسرکِ دوچرخه‌سوار اسمش «شامپیون» است و معنی اسمش می‌شود «قهرمان» و اوّلین برداشتی هم که از چنین اسمی‌ می‌شود، طبعاً این است که مردم «بلویل» (شما فکر کنید نیویورکی‌ها) این «قهرمان» را دزدیده‌اند. امّا همان‌جور که «شومه» به‌وضوح از توضیح کامل چنین‌چیزهایی شانه خالی کرده، ما هم بیش‌تر از این‌ها راجع بهش حرف نمی‌زنیم. شاید مثل خودِ فیلم که اصولاً «دیالوگ»ی ندارد (آن سه‌چهار کلمه‌ای را که به زبان می‌آید لطفاً به حسابِ «دیالوگ» نگذارید) و فقط تصویرها و حاشیه‌های صوتی دارد، بهتر است ما هم ادامه ندهیم. این‌را هم داشته باشید که «شومه» توی همان مصاحبه گفته که انیمیشنِ واقعی نیازی به «دیالوگ» ندارد و اگر تصویر همانی باشد که باید، لابد کلام هم از طریق تصویر منتقل می‌شود.

اگر فیلم را ندیده باشید (که بعید است) لابد فکر می‌کنید که انیمیشنِ «شومه» بالأخره چه‌جور فیلمی‌ست. توضیح‌ِ این‌که «گروهِ سه‌نفره‌ی بلویل» چه‌جور انیمیشنی‌ست، اصلاً ساده نیست؛ چون با فیلمی طرف هستید که می‌تواند یک «ملودرام» باشد، تازه آن هم با نتیجه‌ی اخلاقی. درعین‌حال با فیلمی طرف هستید که می‌تواند «موزیکال» باشد و تازه نوازندگانش آواز هم می‌خوانند و با هرچیزی هم که دم‌دستشان باشد می‌نوازند؛ حتّا با روزنامه‌ی مُچاله‌. درعین‌حال، با فیلمی طرف هستید «گنگستری» که داستانش درباره‌ی آدم‌دزدی‌ست و مادربزرگِ پسرِ دزدیده‌شده سه پیرزنِ کاملاً بدقیافه را (یک‌چیزی در مایه‌ی آن جادوگرهایی که اوّلِ نمایش‌نامه‌ی «مکبث» هستند و آوازهای عجیب و غریب می‌خوانند) به کمک می‌گیرد و همین پیرزن‌ها (که درضمن نوازنده و خواننده هم هستند)، وظیفه‌ی سنگینِ «کارآگاه‌بودن» را قبول می‌کنند. همه‌ی این‌چیزها در یک فیلم جمع شده و اتفاقاً کنار هم نشستن همچه‌چیزهایی نتیجه‌ی کاملاً درخشانی را به بار آورده است. فکرش را بکنید که یک ملودرامِ موزیکالِ گنگستری (تازه اگر نگوییم نوآر) در فضایی کاملاً گروتسک‌ رخ بدهد. این چیزی‌ست که در فیلم دل‌نشینِ «سیلون شومه» کاملاً احساسش می‌کنیم. جهانی آن‌قدر غریب که به‌رغم همه‌ی خشونت و فسادی که درش دیده می‌شود، اصلاً زننده نیست. اتفاقاً خیلی هم لذّت‌بخش است. منطق فیلم و جهان آن، به‌هرحال، منطق و جهانِ انیمشن است و در این جهان هرچیزی هم ممکن است، مثلا این‌که در آن تکّه‌ی سیاه‌و‌سفیدِ اوّلِ فیلم (که از تلویزیون دارد پخش می‌شود) و نمونه‌ی خیلی‌خوبی از سکانس‌های افتتاحیه فیلم است، گیتارزنی که در کلاب می‌نوازد (رینهارت؟) درحین نواختن از پایش هم کمک می‌گیرد، یا خواننده‌ای ( چارلز تنت؟) که از فرطِ سرخوشی ممکن است پس بیفتد. چیزهای دیگری هم البته در همین تکّه‌ی فیلم هست که بهتر است خودتان ببینید.

همین است که که بیش‌ترِ ریویونویس‌های فرنگی گفته‌اند که نمی‌توانند «گروهِ سه‌نفره‌ی بلویل» را توی چند کلمه خلاصه کنند و به چندین لغت و درواقع یک لغت‌نامه نیاز دارند. اما همین ریویونویس‌ها حرف‌شان در یک نکته مشترک است: انیمیشنی که «شومه» ساخته، هیچ شباهتی به انیمیش‌های دیگر ندارد و صاحب یک کیفیت کاملا خاص و استثنایی‌ست که اسمش را می‌شود گذاشت «اصالت» و فیلم براساس این «اصالت» است که جهانِ تازه‌ای را می‌سازد و هر غیرممکنی را در آن ممکن می‌کند. مثلاً همان کنسرتی که تقریباً آخرهای فیلم تماشایش می‌کنیم و به‌طرز غریب و دوست‌داشتنی و خلاقانه‌ای (باور کنید اغراق نمی‌کنم) از دوچرخه‌سوارهای دزدیده‌شده در آن استفاده کرده‌اند. فکر می‌کنید آدم با دیدنِ همچه تصویری یادِ چه چیزهایی می‌تواند بیفتد؟ (یک منتقد نوشته بود که دوست دارد آن‌را به دوچرخه‌ی فیلم «سگِ اندلسی»، ساخته‌ی «لوئیس بونوئل» نسبت بدهد) همه‌ی آن‌چیزهایی را که در ذهن دارید، حتّا اگر هیچ‌وقت تمام‌و‌کمال بهشان فکر نکرده‌اید، در این انیمیشن یک‌جا و در کنار هم می‌بینید.

فکرش را بکنید که با چه خانواده‌ی خوش‌بختی طرف هستید: «مادام سوزا» با آن هیکل پَت‌و‌پهن و عینک عجیب و کفش‌های بزرگ و کوچکی که دارد، کنار نوه‌ی دراز و لق‌لقو و سگ‌شان که شباهتی غریبی به سوسیس دارد (منتها یک سوسیس که دُم دارد) زندگی می‌کند و ترجیح می‌دهد مقابل هیچ‌چی کوتاه نیاید. درست است که مقادیر معتنابهی خشونت در او هست (تازه نصفِ خشونت‌ها در سوت‌زدن‌های کلافه‌کننده‌اش خالی می‌شود) اما میزانِ مهربانی و علاقه‌اش به نوه‌ی قهرمانش بیش‌تر از آن خشونت است. همه‌ی این‌ها درست، اما می‌دانید مهم‌ترین عضو این خانواده‌ی خوش‌بخت چه‌کسی‌ست؟ باید از فکر آدم‌ها بیرون بیایید و فقط به آن سوسیس دُم‌داری فکر کنید که هروقت قطار مترو از کنار خانه می‌گذرد، او هم می‌رود دمِ پنجره می‌ایستد و تا قطار بگذرد هرچه واق‌واق و عوعو دارد خالی می‌کند. این سگِ باوفا تنها کسی‌ست که هر کمکی ازدستش بربیاید انجام می‌دهد و توقع بی‌جایی هم ندارد. درواقع، به‌نظر می‌رسد برای او مهم‌ترین چیزی که در جهان وجود دارد، سلامتی صاحبش است و برای همین هم اجازه می‌دهد در مواقع ضروری هرجوری که دل‌شان خواست با او رفتار کنند و یکی از این مواقع هم آن‌جایی‌ست که در نقش لاستیکِ یدکی ظاهر می‌شود. صداهای مداومی که «برونو» از خودش درمی‌آورد، به‌علاوه‌ی آن خوش‌حالی و شادی‌ای که ته چشم‌هایش هست، او را به یکی از به‌یادماندنی‌ترین سگ‌های  تاریخِ ‌سینما بدل می‌کند.

هنوز آدم‌هایی هستند که فکر می‌کنند انیمیشن‌ها، به‌طورکلی، متعلق به کودکان است و ربطی به بزرگ‌ترها (لابد آن‌هایی که مخاطبان جدّیِ سینما محسوب می‌شوند) ندارد. با همین نگاه است که اگر فیلمی واقعی (یعنی فیلمی که آدم‌های واقعی در آن بازی می‌کنند) محدوده‌ی خودش را گسترش بدهد و پا به دنیای کارتون بگذارد، ارزش و اعتبارش را از دست می‌دهد و به چیزی سبُک و کم‌‌مایه بدل می‌شود. حالا البته درمورد «گروهِ سه‌نفره‌ی بلویل» وضع کاملا فرق می‌کند، چون عملاً با فیلمی طرفیم که به‌نظر می‌رسد برای بچّه‌ها ساخته نشده (هرچند بچه‌ها هم می‌توانند از آن لذّت ببرند) و مخصوص آدم‌هایی‌ست که به مفاهیم بزرگ‌سالانه فکر می‌کنند. انیمیشن درجه‌یکِ «سیلون شومه»، یک شناخت‌نامه‌ی کوچک است درباره‌ی «سلیقه»ی فرانسوی‌ها و شاید یک راهنما برای این‌که ببینیم آن‌ها دنیا را از چه منظری می‌بینند و این منظر چه فرق‌هایی دارد با آن‌چیزی که تا حالا می‌دانسته‌ایم. ارجاع‌هایی که در فیلم هست، رسماً متعلق است به بزرگ‌ترها؛ آن‌ها هستند که باید بدانند موسیقی «جَز» در کلاب‌های شبانه چگونه نواخته می‌شده و این نوازنده و خواننده‌هایی که (مثلاً) در ابتدای فیلم می‌بینیم دراصل چه‌کسانی هستند. یا مثلاً دقّت کنند به نگاهِ «سیلون شومه» راجع‌به مقوله‌ی تمدّن و شهرنشینی در اروپا و امریکا و تفاوت‌های ریز و درشت‌شان که در معماری‌شان هم به‌چشم می‌آید. شوخی‌های گزنده و تلخی که در مقایسه‌ی این دو فرهنگ به‌چشم می‌آید، قطعاً برای بچّه‌ها لذت‌بخش نیست.

درباره‌ی فیلم‌های خوب البته می‌شود خیلی حرف ‌زد، اصلاً می‌شود آسمان و زمین را به هم بافت و از ریز و درشت گفت و همین‌طور ادامه داد. این خاصیتِ همه‌ی فیلم‌های خوب است. این‌جور فیلم‌ها مجالی هستند برای فکرکردن به‌گذشته‌های دور. جمله‌ای از «آندری تارکوفسکی» هست (به‌گمانم متعلق است به استاکر) که می‌گوید یادکردن از گذشته خوب است، چون آدم را سبُک می‌کند. و «گروهِ سه‌نفره‌ی بلویل» هم یک‌همچه خاصیتی دارد، مثل همه‌ی فیلم‌های روح‌نواز و دل‌پذیر...

 

بعدِ تحریر: نسخه‌ی اوّلِ این یادداشت، آخرِ اسفندِ هشتادودو، در روزنامه‌ی «شرق» منتشر شده بود.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸