شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

می‌خواستم بگویم متأسّفم...


   یک نکته: بهمنِ سالِ پیش که «آندری زویاگینتسف» آمد ایران، دری به تخته خورد و فرصت شد که از نزدیک ببینیمش؛ یک آقای هنرمندِ درجه‌یکِ مأخوذبه‌حیای آداب‌دان که دو فیلم درجه‌یک‌اش (بازگشت و تبعید) این‌جا هم طرفدارانِ زیادی دارد. این یادداشت هم مالِ همان‌روزهاست که چندروز مانده به آخرِ سالِ هشتادوهفت، توی صفحه‌ی سینمای روزنامه‌ی اعتمادِ ملّی چاپ شد. خب، البته این یازدهمین صفحه‌ی ما بود، امّا خیلی‌ها هنوز خبر نداشتند که روزنامه دچار تغییر و تحوّل شده و برای همین خیلی‌ها این صفحه‌ی مخصوصِ آقای «زویاگینتسف» را هم ندیدند. نیم‌تای بالای صفحه، مصاحبه‌ی ناتمام و مختصر و مفیدِ خانمِ «سوسن شریعتی» بود با کارگردانِ روس؛ مصاحبه‌ای که به‌خاطر بی‌ذوقی چندآدم کامل نشد. می‌خواستم متن آن مصاحبه را هم این‌جا بگذارم، ولی دیدم بی‌اجازه‌ی مصاحبه‌گر اصلاً کارِ درستی نیست. اگر خواستید مصاحبه را بخوانید، حتماً سری به شماره‌ی ٢۴ اسفندِ پارسال بزنید.

ـــــ

   ... می‌خواستیم مثل همه‌ی آن‌هایی که آن‌شب در «سینما فلسطین» بودند، برویم تماشای «می‌زاک» [ساخته‌ی حسینعلی فلاح لیالستانی] که گفتند «آندری زویاگینتسف» و چند داور دیگر آمده‌اند به سینمای رسانه‌ها. طبیعی بود که «زویاگینتسف» را به «می‌زاک» ترجیح دهیم، امّا مشکل این بود که او فقط روسی می‌دانست و ما روسی نمی‌دانستیم. ‌اگر کمکِ مترجمش (خانمِ زمانی) نبود، حتّا نمی‌فهمیدیم که قرار است شبِ بعد برود. قرار بود در مراسم اختتامیه‌ی بخشِ بین‌الملل شرکت کند و بعد سوار هواپیمایی شود که مستقیم به خانه می‌رود. این‌را هم فهمیدیم که قرار است فردای آن‌شب را به گشت‌‌وگذار در تهران و سرزدن به بازار و خریدنِ سوغات و شاید تماشای بناهای تاریخی بگذراند. پس مصاحبه‌ای در کار نبود؛ یا دست‌کم ما خیال کردیم که مصاحبه‌ای در کار نیست. امّا پنج‌دقیقه بعد، قرار گذاشتیم برای ساعتی پیش از شروع مراسم اختتامیه. قرار شد برویم تالارِ وحدت؛ جایی‌که مراسم برگزار می‌شد. امّا ظهرِ فردا بود که مترجمش خبر داد بعید است بشود پیش از شروع مراسم مصاحبه کرد؛ تالارِ وحدت شلوغ است و صدا به صدا نمی‌رسد. حدودِ چهارونیم بود که خبر دادند فعلاً در هُتل هستند و اگر تا پنج‌وده دقیقه برسیم، قاعدتاً، فرصتی برای مصاحبه هست...

   خیابان‌ها شلوغ بود و تا هُتل، به این فکر می‌کردیم که می‌شود درباره «بازگشت» حرف زد و پرسید که «فئودور داستایفسکی» نویسنده‌ی محبوبش هست یا نه. و می‌شود سئوال کرد که «برادرانِ کارامازوف» را چه‌قدر دوست دارد و چه‌قدر وقتِ نوشتنِ فیلم‌نامه و خلقِ  «آندری» (برادرِ بزرگ‌تر) و «ایوان» (برادر کوچک‌تر) به فکر این «برادرانِ» متفاوتی بوده است که «داستایفسکی» سال‌ها پیش نوشته بود. می‌خواستیم درباره‌ی فرمان‌بردن پسرِ بزرگ حرف بزنیم که همه‌چی را همان‌طور که هست می‌پذیرد؛ درست مثلِ مادرش. دوازده‌سال است که «پدر» از خانه رفته و هیچ‌کس، دقیقاً، نمی‌داند کجاست و چه‌کار می‌کند. با آمدنش، سرزده آمدنش، قاعدتاً، سئوال‌های زیادی به ذهن‌ِ اهالی خانه می‌رسد، امّا تقریباً هیچ‌کس حاضر نیست در این مورد چیزی بپرسد. وقتی بچّه‌ها درِ اتاق‌خواب را باز می‌کنند و پدر را غرقِ در خواب می‌بینند، محوِ او می‌شوند و البته این «ایوانِ» کوچک است که می‌دود و می‌رود تا یکی از معدود عکس‌های خانوادگی را پیدا کند و ببیند این آدمی که به خانه برگشته، پدر واقعی آن‌هاست یا نه. امّا چیزی‌که برای مادر و «آندری» (پسر بزرگ‌تر) اهمیت دارد، «حضورِ» اوست، «بودن»ش و با آمدنِ او قانونِ خانه دست‌خوش تغییر می‌شود. «پدر» که از راه می‌رسد، «دستور» می‌دهد، حُکم می‌کند که چه‌کار کنند و بی‌آن‌که نظر دیگری را بپرسد، بچّه‌ها را با خودش می‌برد تا هم‌سفر شوند. مسأله این است که پسرِ کوچک‌تر، به پدر شبیه‌تر است؛ حرفِ خودش را می‌زند، لج می‌کند و بهانه می‌گیرد. تقریباً مطمئن بودیم که «داستایفسکی» را دوست دارد و مثل هر روسِ هنرمندِ دیگری، رُمان‌‌های او در ناخودآگاهش اثر گذاشته‌اند؛ هرچند دل‌مان می‌خواست خودِ «زویاگینتسف» در این مورد حرف بزند. و البته، دل‌مان می‌خواست درباره‌ی تقارن‌های فیلم هم بپرسیم؛ این‌که ابتدا و انتهای فیلم، شبیه هم هستند؛ در هردو این «ایوانِ» سرکش است که از بلندی بالا می‌رود، بی‌آن‌که جرأت و جسارتِ پریدن داشته باشد. در ابتدای فیلم که «ایوانِ» ترسیده از بلندی نمی‌پرد و مثل باقی بچّه‌ها خودش را در آب نمی‌اندازد، مادرِ فداکارش از راه می‌رسد و او را پایین می‌آورد. «ایوان» جمله‌ای را در آن بلندی می‌گوید که می‌خواستیم درباره‌اش حرف بزنیم؛ این‌که با گریه به مادرِ ترسیده‌اش می‌گفت «اگر نمی‌آمدی بالا و نجاتم نمی‌دادی، می‌مُردم.» و طوری از مردن حرف می‌زد که آدم خیال می‌کرد آن‌بالا، مرگ را به‌چشم دیده است. و این مرگی که «ایوان» از آن حرف می‌زد، دست‌آخر، نصیبِ پدرش شد. در انتهای فیلم، «ایوان» برای فرار از دستِ پدر و نشان‌دادن میزانِ نفرتش از او، از پلّه‌ها بالا می‌رود و راهِ ورود را برای پدرش می‌بندد. تازه این‌جاست که معنای «ترس» را می‌فهمیم. «آندری» به پدرش می‌گوید که «ایوان» از بلندی می‌ترسد. تقاصِ ترسِ «ایوان» را پدرش پس می‌دهد؛ پدری که اگر بود، اگر دوازده‌سال دور از خانه نبود، شاید به پسرش یاد می‌داد که بلندی ترس ندارد. و حالا، پدر خودش را بالا می‌رساند و به تخته‌ای می‌چسبد که اصلاً تحمّل وزنِ او را ندارد. می‌خواستیم درباره‌ی نسبتِ «مرگ» و «زندگی» هم در «بازگشت» سئوال کنیم؛ این‌که آیا او هم باور دارد هر آدمی یک مرگ بدهکار است؟ و بپرسیم که «ایوانِ» باید مرگِ پدرش را به‌چشم می‌دید تا بزرگ شود و قد بکشد؟ و باید می‌فهمید که پدرش به‌خاطر او بالا آمده بود و سقوط می‌کرد؟ این «پدرکُشی» عمدی نبود، امّا «ایوان» درطول سفر، بارها گفته بود که اگر پدر دستش را روی او بلند کند، حتماً می‌کُشدش. و البته، بعد از آن‌که او را زیرِ باران تنها می‌گذارند، همین‌که سوار می‌شود، به پدرش می‌گوید چرا به خانه برگشته و از جانِ آن‌ها چه می‌خواهد و چرا این‌قدر آزارشان می‌دهد؟ می‌گوید زندگی بدونِ او خیلی بهتر بوده است. حرف‌های عجیبی‌ست؛ نه؟ بعد، یاد آن صحنه‌ای افتاده بودیم که «ایوان» برادرش را راضی می‌کند که برای گرفتن یک ماهی بزرگ چندساعت دیرتر از آن ساعتی که پدر گفته برگردند. به‌محضِ رسیدن، پدر «آندری» را به‌ باد کُتک می‌گیرد؛ او پسرِ بزرگ‌تر است، ساعتِ پدر به دستِ اوست و باید کاری کند که برادرش از او حساب ببرد. امّا «آندری» آرام‌تر و ای‌بسا خُنثا‌تر از این حرف‌هاست. همیشه به حرفِ کسی گوش می‌کند که اقتدارِ بیش‌تری دارد و همین است که از پدر کتک می‌خورد و دَم نمی‌زند. پدر رَحم ندارد، یا خیال می‌کند بچّه‌‌ها را باید این‌طوری بار آورد؟ در همین صحنه است که «ایوان» چاقو را درمی‌آورد و پدرش را تهدید می‌کند و البته همین‌که پدر به‌دنبالش می‌دود، چاقو را رها می‌کند و می‌رود به بلندی، به ارتفاع، به‌ جایی‌که از آن می‌شود سقوط کرد و مُرد. بله، این «ایوان» است که به پدر شباهت بیش‌تری دارد و طبیعی‌ست که نتوانند درست‌وحسابی باهم حرف بزنند، یا باهم کنار بیایند. و علاوه بر این‌ها، می‌خواستیم درباره‌ی مرگِ مهیبِ پدر هم بیش‌تر بدانیم؛ درباره‌ی ماندنش در قایق، درباره‌ی چشم‌هایش که «باز» مانده‌اند و انگار هنوز رفتار بچّه‌هایش را زیرِ نظر دارد، و البته آبی که واردِ قایق می‌شود و جنازه پدر را پایین‌ و پایین‌تر می‌بَرَد. می‌شود این‌طور خیال کرد که «آندری»، پسر بزرگ‌تر، قایق را درست قیراندود نکرده است. شاید هم داشتیم اشتباه می‌کردیم. یاد آن صحنه‌ای افتادیم که پدر به «آندری» می‌گفت قیر را درست روی قایق بمالَد و نشانش می‌داد که کجای قایق هنوز قیراندود نشده است...

   دیر رسیدیم؛ پنج‌وده دقیقه شده بود پنج‌وبیست دقیقه که رسیدیم به لابیِ هُتل. خبری از «زویاگینتسف» نبود. ده‌دقیقه‌ای طول کشید تا درِ آسانسور باز شود و کارگردانِ روس را یک‌بار دیگر ببینیم. گوشه‌ای نشستم و ضبط هنوز روشن نشده بود که از پُشتِ پرده‌ای که نیم‌متر با ما فاصله داشت، صدای مهیبِ جوش‌کاری و گچ‌سابی بیرون زد! پُشتِ آن پرده‌ معرکه‌ای به‌پا بود؛ عملیاتِ تمیزکاری بود و کسی به حرفِ ما که ضبط را نشان می‌دادیم گوش نمی‌کرد. تا خانمِ «شریعتی» از راه برسند، به «تبعید/ رانده» هم فکر کردیم؛ به صحنه‌ای که پُست‌چی از راه می‌رسد و نامه را به زن (ویرا) می‌دهد و فکر کردیم که از «زویاگینتسف» بپرسیم  در این فیلم دومش هم، سنّت، یا دست‌کم برداشتِ معمول و روزمرّه از سنّت، زندگی را به جهنّم بدل می‌کند. و سئوال کنیم که آیا می‌شود سؤتفاهم را اصلی‌ترین درون‌مایه‌ی فیلم دانست یا نه. به‌هرحال، این از آن فیلم‌هایی‌ست که اگر تا آخر نبینیمش، نمی‌توانیم درباره‌ی آدم‌هایش درست قضاوت کنیم. قضاوت اوّلیه درباره‌ی این آدم‌ها، همه‌چی را خراب می‌کند. همه‌چی وقتی دست‌خوش تغییر می‌شود که جای راوی‌های فیلم عوض می‌شود و مردِ نفرت‌انگیزِ نیمه‌ی اوّل فیلم پا پیش می‌گذارد و داستان را آن‌طور که واقعاً اتّفاق افتاده، روایت می‌کند...

   مصاحبه شروع شد و داشت خوب پیش می‌رفت و به فکر افتادیم که همه‌ی این چیز‌هایی را که در ذهن داریم بپرسیم که نگهبانانِ هُتل گفتند مصاحبه در لابیِ هُتل جایز نیست. قرارِ این مصاحبه را، البته، دفتر جشنواره‌ی فیلم فجر گذاشته بود و معاونِ دبیرِ جشنواره، آقای «ایل‌بیگی»، شخصاً، از «زویاگینتسف» خواست که مصاحبه را قبول کند، پس این «جایز»‌نبودنِ مصاحبه چه معنایی داشت؟ هیچ؛ واقعاً هیچ! نتیجه این شد که مصاحبه، به نیمه نرسیده، تمام شد و تقریباً همه‌ی سئوال‌ها را نپرسیدیم. ضبط‌ها خاموش شدند و برای «آندری زویاگینتسف» که نفهمیده بود چرا مصاحبه را نیمه‌کاره رها کرده‌ایم، سواریِ کرایه‌ای گرفتند تا به مراسم اختتامیه‌ی جشنواره فیلم فجر برسد. و ما؟ ایستاده بودیم در آستانه‌ی ورودیِ هُتل. شب بود و بادِ سردی می‌وزید. به صحنه‌ای از «تبعید/ رانده» فکر می‌کردیم که «الکس» و «روبرت» یک‌دیگر را ملاقات می‌کنند. صحنه تاریک‌تر از آن است که همه‌چی واضح باشد، امّا بین‌شان یک صندلیِ «خالی» هست. مالِ چه‌کسی‌ست؟ «ویرا»؟ کاش از «زویاگینتسف» می‌پرسیدیم...


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸