شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

ماياكوفسكي در ملكوت


ماياكوفسكي در ملكوت شعري است از ولاديمير ماياكوفسكي . ماياكوفسكي را خيلي دوست دارم ، يكي از آن شاعران شورشي است كه به زمين و زمان گير مي دهد ـ خوب هم گير مي دهد . از ماياكوفسكي چيز زيادي به فارسي ترجمه نشده نهايتا كم تر از ده شعر و يك دو نمايش نامه و زندگي نامه . اين شعر را سال ۱۳۷۶ ترجمه كردم و همان وقت هم در هفته نامه ي ايران جوان چاپ شد . ديشب وقتي آن را دوباره خواندم ذوق زده شدم . چه قدر ماياكوفسكي خوب است ! ، شعر به نوعي سياه مشق ابر شلوار پوش است ، جاهايي سست است و جاهايي خوب . مي دانم شعر بلندي است اما دل ام طاقت نياورد كه اين جا نياورم اش . پس با عرض معذرت شعر را بخوانيد :

اجازه بده!
پايين مي اندازم
سنگيني اشيا را
بر ابري
بدني فرسوده را
جايِ مناسبي كه نديده ام
پيش از اين
نگاه مي كنم
اين سو را
آن سو را
اين سطح
به صافي زير زبان است
تا اين اندازه هم آيا
لاف زن مي شود پيدا ؟
خواهيم ديد ! خواهيم ديد !

مي درخشيد
برق مي زد
جرقه مي
سينه خيز مي رفت
ابري
يا
مي خراميدند آرام
مردم بي تن در اطراف

زني زيبا اگر عشق اش را گرو بگذارد ...

اين جا
در افلاك
گوش دادن به موسيقي وِردي ؟

شكافي در ابر است
سرك مي كشم به داخل
مي بينم
آواز مي خوانند اين جا
فرشتگان
زندگي مهمي دارند
فرشتگان
مهم
يكي از آنان
ترك مي كند جمعيت را
با خوش خلقي
مي شكند كرختي خواب آلودگي را

خب ! ولاديمير ولاديميروويچ
دوست داري
دوزخ ما چگونه باشد ؟

من
با همان خوش خلقي
پاسخ مي دهم :
دوزخي زيبا !
دوزخ !
چه شور و شعفي !
اول عصبي مي شود :
آن جا
گوشه ي آرامش
نيست
چاي وعصرانه
نيست
روزنامه

كم كم
به عادت معمول
عادت كردم
به راه هاي بهشتي
بيرون آمدم
با ديگران
به تماشاي تازه واردان

آخ !
چه خوب كه اين جايي
به آغوش كشيدني مسرت بخش
سلام ! ولاديمير ولاديميروويچ !
خوش آمدي آبراهام واسيليويچ !
خب !
فرجام ات را چگونه ديدي ؟
آن قدر ها هم بد نبود !
آسوده وآرامي ؟
آي !
لطيفه هاي كوچك زيبا !

كم كم
دوست شان داشتم
ايستاده
كنار دروازه ها
آشنايان اگر
ظاهر مي شدند
پس از مرگ شان
همراه شان
توجيه مي كردند
نظم صور فلكي را
تكيه گاه هاي پر اقتدار عالم را
ايستگاه مركزي تمام پديده ها را
گره خوردگي سيم ها را
دست كاري ها را
اهرم كردن ها را

اين جا
جاذبه يي ست
و دنيا
ايستاده بي هوده
آن جا
جاذبه يي ست
و چرخ مي زنند آن ها
سريع و بيش از حد
چرخي بزن !
-التماس مي كنند _
بگذار
زمين كم كم بميرد
در كدام حول وحوش اند آن ها ؟
غرق سرزمين ها با خون ؟
خنديدم
به هيجان شان :
آخ !
بگذار بند را به آب بدهند
براي من
اهميتي ندارد !

انبار اصلي همه جور شعاع
جايي
براي كهنه پاره ها
روشن
از ستاره ها
كلياتي كهن
مولفي ناشناس
اولين انتقال نا موفق يك وال سفيد
اين گونه مهم
هر چيزي
پر جنب و جوش
بعضي
وصله مي كنند ابر ها را
ديگران
آتش مي كنند
كوره ي خورشيد را
هر چه هست
در چنين نظم وحشتناكي ست
استراحت
جايي شايسته ي او
هل دادني
در كار نيست
باري
چيزي براي هل دادن نيست
آن ها
اول به من پرخاش كردند :
جز بافتن
هيچ نمي كند
به خاطر دل مي كند اما
به خاطر داشتن دل ها بي تن !
من
پيشنهاد دادم :
اگر دوست داريد
مي گسترانم بر ابري
بدن ام را
تما شا مي كنم
همه را !
گفتند :
نه !
اين در شان ما نيست !
خب !
اگر اين در شان شما نيست
مشكل شماست
حرف من
صرفا پيشنهاد بود !

به غرش در مي آورند
استحكام زمان را
نعره ها
آماده است
سال نو
رعد آسا
شيرجه مي روند
از اين جا
ناگهان
تغيير مخوف افكار عمومي سال ها
گم كردم من
شمارش هفته ها را
ما
محافظت مي كنيم
در چارچوب دوران ها
ما
پخش نمي كنيم
عشق مان را ميان روزها
تغيير نمي دهيم
نام عشق هامان را

سقوط مي كنم من
در بي صدايي
در شعاع مهتاب
در سطح

پايين بگذار مرا
سرگرم مي كنم
احساس ام را با رويا
در ساحل جنوبي اما
بسيار آرام
بالاي سرم
پايين مي اندازد
نوازش صميمانه را
مي خروشد
جاودانگي دريا !
  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸۱
برچسب‌ها :