شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

قطعاتِ پراکنده درباره‌ی چشمانِ بازِ بسته


عیشی‌ست مرا با تو؛ چونان‌که نیندیشی

حالی‌ست مرا با تو؛ چونان‌که نپنداری

منوچهری دامغانی


هرکه این عشرت نخواهد، خوش‌دلی بر وی تباه

وان‌که این عشرت نجوید، زندگی بر وی حرام

حافظِ شیرازی


   ... من چه‌طور می‌توانم چیزی را که می‌پرستم و محوِ آن هستم قضاوت کنم؟ چیزی را که وهمِ من، رؤیای من، دنیای من، تصوّرِ من از هسته‌ی حیات، تصوّرِ من از بهشت آرامش و سکون و زیباییِ جاودانه است قضاوت کنم؟ من چه‌طور می‌توانم چیزی را که تصوّرِ من از عظمت و موجودیتِ خدا (خدای «من») است، چه‌طور می‌توانم جوهرِ جهان را قضاوت کنم؟ حرفِ من درباره‌ی «سرگیجه»، مرورِ کیفِ افیونی و آن‌دنیاییِ من است؛ چون من «سرگیجه» را ندیده‌ام، خواب دیده‌ام... «سرگیجه» برای من مملو از «چرا»ست، «چرا» درست نیست؛ مملو از بُهت و ابهام است. من خیره می‌مانَم، بی آن‌که از خودم بپرسم چرا، چرا در آن رؤیای رنگ‌پریده، من در راه‌رفتن جز چشم‌ها هیچ‌چیز از خودم حس نمی‌کردم؟

پرویز دوائی ـ سیری در سرگیجه


   داستانِ «چشمانِ بازِ بسته» برای این بنده حکایتِ همان نوشته‌ی آقای «دوائی»‌ست که چهل‌وچندسال پیش درباره‌ی «سرگیجه» نوشت؛ «من چه‌طور می‌توانم چیزی را که می‌پرستم و محوِ آن هستم قضاوت کنم؟» همین‌جوری‌ست دیگر؛ آدم وقتی چیزی (کسی؟) را دوست می‌دارد، به چشمش نهایتِ کمال می‌آید؛ «هسته‌ی حیات» (به‌تعبیر آقای دوائی) و مگر می‌شود همچه‌چیزی را «قضاوت» کرد؟ «قضاوت» مالِ آن‌هایی‌ست که در فاصله‌ای دورتر نشسته‌اند، چیزی (کسی؟) را نمی‌پرستند، «محو»ش نیستند و صرفاً «علاقه» دارند که از آن حرف بزنند. توی این ده‌سالی که از عُمرِ آخرین شاهکارِ «کوبریک» می‌گذرد، بارها تماشایش کرده‌ام. (شاید به‌نظر غیرمنطقی برسد اگر بنویسم چندبار) و در همه‌ی این بارها/ دیدارها «چشمانِ بازِ بسته» همان طراوت و تازگی را داشته است و هربار، گوشه‌‌ای، اشاره‌ای، حرفی، برقِ چشمی یا سوسوی چراغی حتّا دلیلِ راه بوده است تا فیلم را (به‌نظرم) «بهتر» بفهمم، «درست‌تر» بفهمم؛ اگر واقعاً همچه‌چیزی ممکن باشد...

   «استنلی کوبریک» کارگردانِ «ایده‌آلِ» من است؛ «کمالِ مطلوبِ» من، «دل‌خواهِ» من. (این‌را بگیرید به‌نشانه‌ی یک اعتراف!) «کمال‌طلبی»‌اش را دوست دارم، «وسواس»‌اش را هم. و همه‌ی این‌ها، بخشی از سلیقه‌ی آدمی‌ست که «شطرنج»‌بازِ ماهری بود و در نهایتِ ذکاوت، شخصیت‌ [مُهره]های فیلم‌هایش را طوری می‌چید و با تماشاگر [حریف]ش طوری بازی می‌کرد که در پایان برنده‌ی «بازی» باشد و با «مات‌»کردنش، داستان را هم به پایان برساند؛ به‌خصوص که این آخرین داستانش هم بود، و یک داستانِ به‌خصوص هم بود. هرچند می‌شود خیال کرد که «مات»‌شدن (باختن؟)، قاعدتاً، به مذاقِ هر حریفی خوش نمی‌آید...

   و کسی چه می‌داند؛ شاید آن یک‌روزِ به‌خصوص، یک‌ساعتِ به‌خصوص و یک‌دقیقه‌ی به‌خصوص، بالأخره، از راه برسد. فعلاً باید «صبر» کرد...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸