یکروز مانده به جشنوارهی بیستوهشتم...
جشنواره وقتی کوچک بودم، صفِ عریضوطویل آدمهایی بود که به هوای سرد محل نمیگذاشتند و با اینپا و آنپا کردن و هاکردن کفِ دستهاشان، گرم میشدند و از فیلمهایی حرف میزند که قبلاً دیده بودند، فیلمهایی که روی پرده دیده بودند. جشنواره وقتی کوچک بودم، صفِ عریضوطویل آدمهایی بود که همانجا با هم آشنا میشدند و بابِ دوستی را باز میکردند و از فیلمهایی حرف میزدند که قرار بود ببینند. فیلمهایی که ندیده میتوانستند دربارهاش حرف بزنند؛ چون کارگردانش را دوست داشتند، بازیگرش را دوست داشتند و آنقدر دوستشان داشتند که در خیالشان صحنههایی را مُجسّم میکردند. خلاصهی داستان فیلم، خلاصهای که در مجلّه (مجلّهی فیلم؟) چاپ شده بود، آنقدر خلاصه بود که میشد از رویش فیلمهای زیادی ساخت. عکسهای فیلم هم بودند البته؛ تکوتوک عکسهای بهدردبخوری که فقط گریمِ بازیگر در آنها دیده میشد و فقط بهدردِ این میخورد که با دیدن قیافهی تغییرکردهی بازیگر کیف کنند و بگویند عجب فیلمی خواهد بود! جشنواره وقتی کوچک بودم، صفِ عریضوطویل آدمهایی بود که زندگی را دهروزِ تمام تعطیل میکردند تا صاحب یکی از صندلیهای شکستهی سینماها شوند و وقتی به پردهی نهچندان سفید زُل میزنند، حس کنند که خوشبختترین آدم روی زمین هستند، که حالا چیزی اضافهتر از آدمهای دیگر دارند، که میتوانند چشمهاشان را با خیالِ آسوده ببندند و هیچچی از دنیا نخواهند. جشنواره وقتی کوچک بودم، صفِ عریضوطویلِ آدمهایی بود که با دیگران فرق داشتند...
«لیلا» را همانسالی دیدم که خبردار شدم «ف» دارد برای همیشه میرود. میرود که پزشک شود، که تخصّص بگیرد و توی مملکتی دیگر، به آدمهایی که نه اسمشان را میدانم و نه عکسشان را دیدهام، خدمت کند. غروب بود که زنگ زدم و فیلمی را که دیده بودم برایش تعریف کردم. پایِ تلفن هیچچی نگفت. سکوتِ محض بود؛ فقط صدای نفسش میآمد. تمام که شد، همهی حرفهام را که زدم، پرسید فیلم کِی اکران میشود؟ از جا کجا باید میدانستم؟ بعد گفت حیف که نیستم، وگرنه با هم میرفتیم. حیف که نبود و نماند تا بغضِ لیلا را روی پرده ببیند، تا صدای مهیبِ لباس هووخانمِ فیلم توی گوشش بپیچد، تا دخترکی را ببیند که نمیداند چرا به این دنیا آمده است. حیف که نماند تا خیلی چیزها را ببیند...
«درخت گلابی» را در روزهایی دیدم که حالوروز خوشی نداشتم؛ جشنواره بهانهای بود که از آن حال بیایم بیرون. «خاطرههای پراکنده» را که قبلتر خوانده بودم (کتابِ محبوبم) و اسمِ «گلی ترقی» که روی پرده نوشته شد، تنَم لرزید. حالا اگر اینیکی هم مثلِ آن داستانها بزند به هدف چه کنم؟ کاری نکردم، یعنی کاری از دستم برنیامد. فیلم را دیدم و خیس عرق شدم، آب شدم، توی صندلی مُچاله شدم و هیچچی نگفتم. فقط تماشا کردم. عنوانبندی پایانی را که نشان میدادند، به بغلدستیام گفتم این فیلم رفت جزء فیلمهای محبوب زندگیام، تا آخرِ عُمر. وقتی فرصتی دست داد تا چندسال بعد بانوی قصهنویس را توی خانهی خوشگل و تروتمیزش ببینم، مراتب ارادتم را ابراز کردم. وسطِ حرفها، وسطِ مصاحبه، از «درخت گلابی» هم حرف زدم تا بگویم چهقدر داستان و فیلم را دوست دارم. و بارهای بعد هم همینجور شد...
من که «جشنوارهی جهانی فیلم تهران» را ندیدهام، اما روزنامهها (بولتنها)ی بعضی سالهاش را یکبار، خریدهام و خیلی وقتها به آن روزنامهها سرمیزنم و حسرت میخورم که چرا آنسالها نبودهام. حالا که دارم این یادداشت را مینویسم، شمارههای «سینما ۵۴» کنار دستم است. توی شمارهی یک، فیلمنامهی فیلمی بهاسم «سه مجلس با اینگمار برگمان» چاپ شده که گویا ششم آذر توی تالار رودکی نشانش دادهاند. بقیهی مطالب این شماره هم حسرتبرانگیز است: مرور آثار «چارلی چاپلین»، مرور آثار «فرانسوا تروفو» و مرور آثار «میکلآنجلو آنتونیونی». این همانسالی است که «آنتونیونی» به ایران آمده (نوشته: پانزده آذر، ساعت یازدهِ صبح دیدار با آنتونیونی در مرکز جشنواره) ، همانسالی که «تروفو» هم قرار بوده بیاید، اما بهجای آمدن تلگراف زده و نوشته: «از اینکه نمیتوانم به تهران بیایم، متأسفم. فیلم جدیدم [پولتوجیبی] را دارم تمام میکنم. برای دوبلهی فیلمم، باید با بچّههایی کار کنم که فقط در تعطیلاتِ آخرهفته در اختیار من هستند. برای این برنامهی بزرگ مرور آثار متشکرم. درود من به تمام عاشقان ایرانی سینما.» همانسالی که «پرویز دوائی» یادداشتِ بلندی از «تروفو» را ترجمه کرده بود: «من خوشبختترین مرد روی زمینم». فیلمهای دیگری هم آنسال بودهاند که در صفحههای دیگر میشود اسمشان را دید: «پرستارِ بچّه»، «مردی که میخواست سلطان باشد»، «معمّای کاسپار هاوزر»، «آلیس دیگر اینجا زندگی نمیکند»، «لِنی»، «شب اِمریکایی»، «سرگذشت آدل ﻫ.» و «حرفه: خبرنگار». اینهمه خوشبختی در یک سال؟ یک جشنواره؟ چه روزگاری بوده آن روزگار...
امّا حالا چی؟ حالا روزگار چهجوریست؟ پارسال که خیلی بد نبود. شاید اگر امسال هم فیلمهای دیدنی و قابلتحمّل پیدا شوند، آدم ماندن توی سینما را ترجیح دهد به چیزهای دیگر. پارسال اینجا، توی این وبلاگ، عینِ دوازدهروز را نوشتم. غیر از یک فیلم که شد پُرفروشترین فیلمِ سال و دوست نداشتم دربارهاش بنویسم، چندکلمهای دربارهی باقی فیلمهایی که دیده بودم نوشتم؛ یادداشتهایی که (بیشتر) واکنشِ لحظهای بودند به فیلمهایی که دیدم، امسال هم شاید این کار را کردم؛ هرچند اصلاً کار آسانی نیست.
جشنواره از فردا شروع میشود؛ دهِ صُبح. فیلمِ اوّلش هم «بهرنگِ ارغوان» است و لابد سینما پُر از آدمهاییست که میخواهند این فیلم را ببینند. اگر همهچی روبهراه بود و آسمان به زمین نیامد و زمین هم به آسمان کوچ نکرد، هرشب، رأسِ یکساعتِ بهخصوص دربارهی فیلمهایی که میبینم، مینویسم. ولی از فردا که کسی خبر ندارد، دارد؟
