شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

فیلم‌های اوّلین روزِ جشنواره‌ی فیلم فجر...

   ... خُب، «کاخِ جشنواره» را هم دیدیم به‌سلامتی؛ یک عمارتِ به‌شدّت نوسازِ هنوز نیمه‌کاره‌ که مزّین شده است به همچه عنوانِ پُرطمطراقی. امّا غیر از رؤیتِ «کاخِ جشنواره» و سرک‌کشیدن به گوشه‌کنارهایش، خیلی هم بد نبود این روزِ اوّل؛ نتیجه‌اش یک فیلمِ خوب بود، یک فیلمِ بد، و دوتا فیلمِ معمولی. جشنواره است دیگر؛ همه‌جور فیلمش تویش پیدا می‌شود و هیأتِ انتخاب، معمولاً، در نهایتِ سخت‌گیری، فیلم‌هایی را انتخاب می‌کند که آدم می‌مانَد واقعاً برای چی، و طبق چه معیار و چه سلیقه‌ای انتخاب شده‌اند. ما که عادت کرده‌ایم فیلم‌های خوب را، معمولاً، توی بخش‌های فرعی پیدا ‌کنیم؛ توی بخش‌های غیررقابتی و آن فیلم‌های خوبی هم که توی بخشِ مسابقه هستند، معمولاً، سهمی از جایزه‌ها نمی‌برند. این یک قاعده است که گاهی استثنا هم دارد.

_____


   به‌رنگِ ارغوان [ابراهیم حاتمی‌کیا]

   فیلم که روی پرده افتاد و عنوان‌بندیِ آشنای فیلم را که دیدم، تازه باورم شد «به‌رنگِ ارغوان»، بالأخره، از گنجه درآمده و رنگِ پرده را دیده است. بارهای قبلی، فیلم را در ابعادِ کوچک دیده بودم، امّا تماشایش روی پرده هم اصلاً کسالت‌بار نبود. ملودرام سیاسیِ «حاتمی‌کیا» هنوز «به‌روز» است و همین است که فیلم را سالم نگه داشته. ظاهراً که قرار است دوهفته بعد فیلم روی پرده‌ی خیلی سینماها بیفتد و قاعدتاً نوشتن و حرف‌زدن درباره‌ی همچه فیلمی را گذاشت باید یک‌روزی که بیش‌ترِ فیلم‌بین‌ها دیده باشندش. پس تا آن‌روز فقط این چند کلمه کافی‌ست. آدم‌های فیلم، چه «هوشنگ ستّاری»‌ای که تا آخرش هم نمی‌فهمیم اسمش واقعاً چیست، امّا تحوّلش، تغییری که در عمق وجودش رخ می‌دهد و دست‌آخر بدل می‌شود به آدمی که معنای «عاطفه‌ی انسانی» را می‌فهمد، چه «ارغوان کامرانی»‌ای که یاد می‌گیرد عینکِ بدبینی را از چشم بردارد و «جمع» را به رسمیت بشناسد و چه همه‌ی آن دانشجوهایی که اوّلِ فیلم «یار دبستانی من...» می‌خوانند و آخرش ایستاده‌اند که جنگل سبزشان را صحیح‌وسالم نگه دارند و از هیچ‌چی هم واهمه ندارند، آدم‌های غریبه‌ای نیستند. و همه‌ی این‌ها به‌ کنار، اصلاً خودِ این «هوشنگ ستّاری» که، دستِ آخر، از «هو القادر»ی که بالای گزارش‌های اوّلیه‌اش می‌نویسد، می‌رسد به «هو الحبیب» (که خبر از درونِ متلاطمش می‌دهد) و عکسِ «ارغوان» را هم (به‌جای عکسِ قبرهای خالی) می‌گذارد روی دسک‌تاپِ لپ‌تاپش، موجودِ غریبی‌ست که باید کشف‌اش کرد. و غیرِ این‌ها؟ بماند برای یک‌وقتِ دیگر...


   تسویه‌حساب [تهمینه میلانی]

   این، شاید، بدترین «فیلم»ی‌ست که «تهمینه میلانی» ساخته؛ هرچند ظاهراً خودِ کارگردان این نظر را قبول ندارد. مسأله این نیست که زن‌های فیلم (دسته‌ی چاهارنفره‌ی خلاف‌کار) باورپذیر از کار درنیامده‌اند (که واقعاً درنیامده‌اند)، مسأله این است که چرا همچه «فیلم»ی باید ساخته شود. «تسویه‌حساب» پُر است از فحش؛ زن‌ها مدام دارند به مردها فحش می‌دهند و تقریباً همه‌ی مردها دیوسیرت‌های پست‌فطرتی هستند که بویی انسانیت نبُرده‌اند و تنها مردِ فیلم که آدمِ درست و فرشته‌سیرت و پاک‌نهادی‌ست، یک آقای معمارِ خوش‌تیپی‌ست که «محمّد نیک‌بین»، همسرِ کارگردان و تهیه‌کننده‌ی فیلم، نقشش را بازی می‌کند. خب، البته این هم ایرادی هم ندارد که همه‌ی مردهای فیلم دیوسیرت‌های پست‌فطرتی هستند که بویی انسانیت نبُرده‌اند، امّا نکته این است که زن‌های فیلم هم فرشته‌های پاک‌نهادی نیستند؛ هرچند به‌نظر می‌رسد کارگردان می‌خواسته (و دوست داشته) که تماشاگرش این‌طوری فکر کند. این از آن «فیلم»‌هایی‌ست که تکلیفِ تماشاگر را با کارگردانش روشن می‌کند؛ چون با «فیلم»ی طرف است که، قاعدتاً، ارزشِ هُنری ندارد و صرفاً بیانیه‌ای‌ست در نکوهشِ روزگارِ نامُرادی که زن‌های خوش‌برورو را واداشته به تلکه‌کردنِ مردهای بدنهاد. زن‌هایی که گوشه‌ی زندان هستند،‌ وقتی بیرون می‌آیند تصمیم می‌گیرند از مردهایی که زن‌ها را به‌چشمِ انسان نمی‌بینند، انتقام بگیرند و کتک‌شان بزنند و پول‌شان را بگیرند و آتشِ خشم‌شان را هم خاموش کنند. این هم، قاعدتاً، ایرادی هم ندارد، امّا ایرادِ کار جایی‌ست که نتیجه فیلمی کسالت‌بار و شعاری از آب درآید؛ فیلمی که اصلاً بهتر است تماشایش نکرد. «تهمینه میلانی»، همیشه، می‌خواسته سینمایش «بازتاب»ی از جامعه‌اش باشد. امّا واقعاً «تسویه‌حساب» را می‌شود «بازتاب»ی از جامعه دانست؟ من که جوابی ندارم برایش. و علاوه‌براین، فیلمِ «زنانه» ساختن، یا نوشتنِ داستانِ «زنانه»، قاعدتاً، هُنری‌ست که هرکسی بلَدَش نیست، ولی «تسویه‌حساب» که، ظاهراً، می‌خواسته فیلمی «زنانه» با داستانی «زنانه» باشد، به‌نظرم، اصلاً در مقوله‌ی هُنر نمی‌گُنجد و لازم نیست این‌‌بار هم، بی‌خودی، از اعتدال و انصاف در «فیلم»‌های «میلانی» بنویسیم. اعتدال و انصاف، دست‌کم ربطی به این «فیلم» ندارند؛ همان‌طور که ربطی به «سوپراستار»ش هم نداشتند...


   صبحِ روزِ هفتم [مسعود اطیابی]

   آدم وقتی می‌خواهد بنشیند به تماشای فیلمی از کارگردانِ «خروس‌جنگی»، قاعدتاً، خودش را آماده‌ی دیدن هرجور فیلمی کرده است جُز فیلمی که خیلی هم «بد» نباشد. درواقع، «صبحِ روزِ هفتم» یکی از آن فیلم‌های تقریباً سردرگُمی‌ست که با یک تدوینِ دوباره، تماشایش حوصله‌ی کسی را سر نمی‌برَد؛ حتّا اگر تماشاگرش فیلمِ «روزِ گراندهاگ/ افسانه‌ی روزِ دوّمِ ماهِ فوریه» [هرولد رامیس، ١٩٩٣] را دیده باشد و یادش باشد که آن‌جا هم زمان مُدام به عقب برمی‌گشت و دوباره از یک لحظه‌ی به‌خصوص همه‌چی شروع می‌شد. نکته این است که لحنِ شوخی/ جدّیِ فیلم خوب از آب درنیامده و به‌خصوص یک‌سوّمِ اوّلِ فیلم بدجوری آدم را گمراه می‌کند. شخصاً خیال کردم قرار است فیلمی اجتماعی/ شهری ببینم درباره‌ی آدمی (دزدی) که از زندان درآمده و خانواده‌اش کاری به کارش ندارند، امّا درست موقعی که فکرش را هم نمی‌کردم، لحنِ فیلم بدل شد به کُمدی و شوخیِ‌ فیلم «رو» شد. موقعیت‌های بانمکی هم توی فیلم هست که به‌نسبتِ یک فیلمِ سینماییِ محصولِ تلویزیون (شبکه‌ی سَحَر) خوب است، امّا اگر فکری به حالِ آن یک‌سوّمِ اوّل نکنند، شاید خیلی‌ها حوصله‌ی دیدنش را نداشته باشند. یک چندتایی دیالوگِ بانمک هم توی فیلم بود که کنارِ آن موقعیت‌ها خوب جواب می‌داد. نمی‌دانم از آن فیلم‌هایی‌ست که قرار است روی پرده‌ی سینما برود، یا این‌که فقط توی جشنواره شرکت کرده، ولی به‌هرحال محتاج تدوینی دوباره است تا یک‌دست شود...


   دیگری [مهدی رحمانی]

   تماشای «دیگری»، درواقع، از روی کنج‌کاوی بود؛ این‌که ببینم کارگردانِ تازه‌ای که به سینمای ایران معرّفی شده چی ساخته و چی شده که «محمّدرضا فروتن» و «مریلا زارعی» در فیلمش بازی کرده‌اند. (به این فهرست مهران رجبی و اصغر نقی‌زاده را هم اضافه کنید.) «دیگری» از آن فیلم‌های روستایی/ شهری‌ست که اوّلش آدم خیال می‌کند قرار است نشان دهد روستایی‌ها آدم‌های بهتری‌اند در مقایسه با شهری‌ها و یک‌چیزهایی‌ش هم مربوط است به فیلم‌نامه‌نویس (مهران کاشانی) که هم‌کار فیلم‌نامه‌نویسِ «آوازِ گنجشک‌ها» هم بوده. امّا این «دیگری» که عنوانِ فیلم است، درواقع به چندچیز اشاره می‌کند؛ از عموی پابه‌سن‌گذاشته‌ای گرفته که برادرزاده‌اش را به تهران می‌فرستد تا با زنِ برادرِ مرحومش عروسی کند، تا وانتِ اوراقی که پسرک خیال می‌کند شریکِ سابقِ پدرش آن‌را به مادرِ او ترجیح می‌دهد. گذشته از این‌که داستانِ عموجان و خیالات و توطئه‌اش رنگ‌وبویی «هَملت»ی دارد، «دیگری» یکی از آن فیلم‌های ساده‌ای‌ست که هرچه زمان بیش‌تر می‌گذرد، دو آدم اصلی‌اش (مردِ زن‌مُرده‌ و پسرکِ یتیم) بهتر یک‌دیگر را می‌شناسند و با خُلق‌وخوی هم بهتر آشنا می‌شوند. برگِ برنده‌ی فیلم، پایانِ داستان است که پسرک، گیج و مبهوت، می‌فهمد عموجان در غیابِ او شده است باباجان و آن‌همه دعوایی که خودش توی این سفر با شریکِ سابقِ ابوی کرده، بی‌فایده بوده است. مسأله این نیست که شریکِ سابق و عاشقِ فعلی (ابراهیم، با بازیِ فروتن) به «بازنده‌ی اصلی» بدل شده، مسأله این است که پسرک هم «رودست» خورده و اشک به چشم‌هاش آمده و چاره‌ای ندارد جُز این‌که بدود دنبالِ «ابراهیم» و او را صدا کند. درست است که فیلم کمی کُند است و یک‌جاهایی‌ش حوصله را، احتمالاً، سر می‌بَرَد، ولی می‌شود ایرادهاش را گذاشت به‌پای این‌که «کار اوّلِ» کارگردان است و برای دیدنِ کارِ بعدی‌اش صبر کرد...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸