شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

مردي با سداي قناري هايش

فرصتي پيدا شده كه اين بار درباره يِ مردي بنويسم كه چشم هايش را مي بست و به آوازِ قناري هايش گوش مي داد . مردي كه دوست نداشت وقتٍ گوش كردن به سدايِ قناري هايش،سدايِ ديگري را بشنود .
اميدوارم ناراحت نشويد اگر بگويم مي خاهم از اين فرصت طورِ ديگري استفاده كنم،باور كنيد اگر مطمئن بودم كه وقت از دست مي رود،درنگ نمي كردم . علت اصليِ كارِ من اين است كه تازگي ها مردهايِ ديگري را هم ديده ام كه چشم هايشان را مي بندند و به آوازِ قناري هايشان گوش مي دهند . مردهايي كه دوست ندارند وقـت گوش كردن به سدايِ قناري هايشان ، سدايِ ديگري را بشنوند .
اگر درباره يِ مردي بنويسم كه چشم هايش را مي بندد و به آوازِ قناري هايش گوش مي دهد ممكن است بقيه يِ مردهايي هم كه اين كار را مي كنند ، اعتراض كنند كه چرا درباره يِ آن ها چيزي در اين قصه نيامده است . البته مي توان گفت كه قصه يِ كوتاه به هر حال كوتاه است و اگر قرار باشد همه يِ مردهايي كه چشم هايشان را مي بندند و به آوازِ قناري هايشان گوش مي دهند واردِ اين قصه شوند ،ديگر جايي باقي نمي ماند كه بخاهم قصه يي را تعريف كنم . هر چند دليلِ ديگري هم مي توان آورد كه اگر صبر كنم ، تعدادِ اين مردها بيشتر مي شود و آن وقت از بينِ آن ها چندتايي را انتخاب مي كنم . در اين صورت قصه باز هم درباره يِ مردي ست كه چشم هايش را مي بندد و به آوازِ قناري هايش گوش مي دهد .
پيرمردها و آن ها كه سني ازشان گذشته ست هميشه درحرف هايشان از عذاب وجدان حرف مي زنند.حقيقت هم همين است.چرا بايد كاري را انجام دهم كه يك عده به من حرف هايِ بد بزنند و عده يِ ديگري از خوبي ام بگويند ؟ پس مجبورم قصه را طوري بنويسيم كه به كسي بُر نخورد . مردِ قصه نبايد سن و سالش معلوم باشد،احتمالن دوره ي بازنشستگي را مي گذراند ،حاضر نيست سدايِ قناري هارا با سدايِ هيچ خاننده يي عوض كند ،اهلِ انصاف است و اگر همسرش همان موقع كه قناري ها سدايشان را بلند كرده اند،از او بخاهد كه خريدٍ خانه را انجام دهد مي پذيرد و اعتراض نمي كند،ضمنن جزوِ آن هايي هم نيست كه پرنده ها را بد عادت مي كنند ، اگر چشم هايش را مي بندد حواسش به دور وبُر است،خوراكي هايي را كه
مخصوصِ قناري ها نيست به آن ها ندهد ـ به هر حال كالري كه يك قناري احتياج دارد با كالريِ ۸يك آدم تفاوت دارد .اين قصه بايد چنين چيزهايي را داشته باشد .
مردِ قصه نبايد جزوِآن هايي باشد كه بازنشستگي را آخرِ خط مي دانند و نااميد از آدم هايِ اطرافشان به پرنده ها رو مي آورند . ضمنن نبايد حرف زدن با قناري ها را به حرف زدن با آدم ها ترجيح بدهد . احتمالن طرفدارِ دمكراسي ست و بعيد به نظر نمي رسد كه جوانيش را در ارتش سپري كرده باشد .
قصه نويسي هم مثلِ خيلي ديگر از كارها سخت است ولي سخت تر از آن اين است كه كسي بخاهد قصه بنويسد اما موضوعي يا فكري نداشته باشد . اگر راستش را بخواهيد مردي كه چشم هايش را مي بندد و به سدايِ قناري هايش گوش مي كند را شخصن نديده ام ولي خيلي از دوستاني كه آن ها را مي بينم ، او را ديده اند . قناري ها پرنده هايِ محبوبِ من نيستند ، طوطي ها را بيشتر دوست دارم ـ مخصوصن طوطي هايي را كه حرف مي زنند . سدايِ قناري فقط به درد وقتي مي خورد كه چشم هايمان را بسته باشيم .
مردي كه چشم هايش را بسته بود و به سدايِ قناري هايش گوش مي داد حالا حتمن چشم هايش را باز كرده و منتظراست كه قصه شروع شود راستش خودِ من از همان اول هم اميدوار نبودم كه قصه شروع شود اما حالا ديگر مطمئن شده ام كه قصه شروع نمي شود ، چون به فكر افتاده ام كه بالاخره يكي از آن طوطي هايي را كه حرف مي زنند بخرم ،بعدن هم ممكن است قصه يِ مردي را بنويسم كه بعد از مدت ها تصميم گرفت يك طوطيِ سخنگو بخرد .

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۱
برچسب‌ها :