شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

فیلم‌های چاهارمین روز جشنواره‌ی فیلم فجر...

   زیارتِ آقای «فرهاد توحیدیِ» عزیز و هم‌کلامی با این مردِ بزرگ که یکی از باسوادترین آدم‌های این سینماست، حالِ هر آدمی را خوب می‌کند. و از این هم بالاتر؛ اساساً هربار دیدنِ آقای «توحیدی» و گپ‌زدن با ایشان، آدم را به زندگی امیدوار می‌کند. خدا حفظ کند این مردِ شریف را. و غیر این‌ها؟ بی‌برنامگی و بی‌حوصلگی هنوز هم هست. جشنواره ادامه دارد...

   بیداریِ رؤیاها [محمّدعلی باشه آهنگر]

   ... یک فیلم «تلف‌شده‌»‌ی دیگر؛ یک ایده‌ی خوب که بی‌خودی کش آمده، سر و تهِ داستانش به هم نمی‌خورد و به ایده‌ی اصلی خودش هم وفادار نمی‌ماند. خب، البته این ایده‌ی اصلی به‌خودیِ خود جذّاب است، امّا درجه‌ی جذّابیتش برای همه به یک اندازه نیست. مسأله این است که یک آدمی توی جبهه بوده و خبر شهادتش را داده‌اند و بعد زنش به عقدِ برادرِ کوچک‌تر این شهید درآمده و بعدِ بیست‌ودو سال حالا خبر داده‌اند که آن آدم زنده است و برگشته ایران. خب، چه باید کرد؟ تکلیفِ زندگی آن‌ها چی می‌شود؟ ظاهراً که شرع و قانون می‌گویند ازدواجِ دوّم باطل است، امّا مگر می‌شود به همین سادگی قیدِ زندگی را زد؟ کار آسانی نیست به‌هرحال و آدم‌ها هم حال‌شان گرفته می‌شود. امّا این ایده‌ی جذّاب و البته حسّاس و وسوسه‌برانگیز، در اجرا آن‌طور که باید درنیامده و داستان را بی‌خودی کش‌ داده‌اند و آخرش هم گُنگ است و خلاصه آدم فکر می‌کند وقتی می‌روند سراغ یک همچه ایده‌های حسّاسی، خب بهتر است که حواس‌شان به اجرای کار هم باشد. فیلم یک «حمید فرّخ‌نژاد» دارد که در آن پنج‌دقیقه حضورش عالی‌ست و یکی «امین حیایی» که معلوم نیست چرا این‌ نقش را قبول کرده و یک «هنگامه قاضیانی» که خیلی به چشم نمی‌آید. حیف.

   صدسال به این سال‌ها [سامان مقدّم]

   ... توقّع داشتم بهتر از این‌ها باشد، این‌قدر تمثیلی نباشد، یک بخش‌هایی‌ش این‌قدر شعاری و رو نباشد و زیادی هم طولانی نباشد، امّا نبود... «صدسال به این سال‌ها» از آن فیلم‌هایی‌ست که تمثیلی‌بودنش می‌تواند حوصله‌ی آدم را سر ببَرَد؛ شخصیتِ اصلیِ فیلم، یک خانمی‌ست به‌اسم «ایران» که هیچ‌وقت آبِ خوش از گلویش پایین نرفته و البته گاهی «ایران ای سرای امیدِ»‌ استاد «محمّدرضا شجریان» هم به کمکش می‌آید که سختی‌هایش را فراموش نکنیم. فیلم، درواقع، در سه دوره‌ی تاریخی می‌گذرد: یکی سال‌های پنجاه‌وپنج تا پنجاه‌وهفت، یکی سالِ شصت‌وهفت و آخرش هم در سال هشتاد‌وچاهار. تکّه‌های پنجاه‌وپنج تا پنجاه‌وهفت، بنا به معذوریت‌ها، گریم‌های اغراق‌شد‌ه‌ای دارند که اصلاً خوب نیستند و یک صحنه‌های آوازخوانی در کلوپ دارند که صرفاً بامزّه از آب درآمده‌اند و یک صحنه‌های نوشیدن و خالی‌کردنِ بطری هم هست که درنوع خودش تازگی دارد. صحنه‌های سال هشتادوچاهار هم زیادی شعاری از آب درآمده‌اند و دانشجوی معترض دانشگاهِ علامه که مدتی را پشت درهای بسته می‌گذراند، چیزهایی از زبانِ دوستِ پدرش می‌شنود که حقیقتاً عجیب هستند: مثلاً این‌که همیشه باید درس بخواند؛ آن‌قدر که وقتِ دادزدن و اعتراض، صدایش هم «باسواد» باشد و آخرش هم که باید برود خارجه درس بخواند و «باسواد» شود... امّا نتیجه‌ی کار، فیلم خوبی نشده متأسفانه و یک‌ دلیلش، شاید، زمانِ طولانی‌اش باشد. می‌شود قیدِ بعضی صحنه‌ها را زد و کوتاه‌ترش کرد. حالا که بعدِ دو، سه‌ سال اجازه‌ی نمایش عمومی پیدا کرده، باید مراعاتِ تماشاگر را هم کرد. «پرویز پرستوییِ» یک‌سوّمِ آخر فیلم، شباهتِ زیادی دارد به آن رزمنده‌ی سابقی که توی فیلم «پاداشِ سکوت» دیده بودیم...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸