شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

فیلم‌های پنجمین روز جشنواره‌ی فیلم فجر...


   مُلکِ سلیمان [شهریار بَحرانی]

   این بود «اربابِ حلقه‌ها»ی ایران؟ آدم وقتی «مُلکِ سلیمان» را می‌بیند، مطمئن می‌شود که فیلم‌های عظیم فقط به‌مددِ بودجه‌ی کلان و جلوه‌های ویژه فیلم‌های خوبی از آب درنمی‌آیند. اوّل از همه باید فیلم‌نامه‌ی خوب و درست و منسجمی داشت، بعد باید این فیلم‌نامه را سپرد به کسی که کارگردانی را بلد باشد، بعد باید بازیگرانی را انتخاب کرد که واقعاً به درد آن نقش‌ها بخورند و... امّا «مُلکِ سلیمان» که بودجه‌ی کلانی داشته (به‌هرحال می‌گویند «فخرِ سینمای ایران» است) و جلوه‌های ویژه‌اش هم حسابی وقت بُرده، کُپیِ دست‌چندمی‌ست از «اربابِ حلقه‌ها» و فیلم‌های حماسی/ تاریخیِ «ریدلی اسکات» (بخصوص ملکوتِ آسمان‌هایش) که از هر فیلم وسریالی چیزی را برداشته و کنار هم نشانده. این‌جوری‌ست که آن دودِ سیاهِ مرموز سریالِ «لاست» را می‌بینیم که قرار است نشانه‌ی جن‌های بداندیش و خدانشناس باشد و همچه که به آدمی حمله می‌کنند و در عمق وجودش لانه می‌کنند، آدم بخت‌برگشته می‌شود یک «زامبیِ» کامل و یک صداهایی از خودش درمی‌آورد که دلِ تماشاگر ریش می‌شود. و یک کشتیِ پرنده هم هست که شباهتِ غریبی دارد به کشتی پرنده‌ی آن موجوداتِ کارتونیِ سال‌های کودکی ما... خب، در این‌که سینمای باید یک فیلم عظیم داشته باشد شکی نیست، قرار است بالأخره ثابت کنند که سینمای ایران فقط به فیلم‌های کوچک‌ و جمع‌وجور محدود نمی‌شود، امّا باید برای این‌جور کارها یک فکر درست‌وحسابی بکنند. شاید حرفه‌ای‌ترین و بهترین بخش فیلم، فیلم‌برداری‌اش باشد که «حمید خضوعی ابیانه» واقعاً زحمت کشیده و کارش را تمام‌وکمال انجام داده، امّا غیر او چی؟ موسیقی فیلم که شباهتِ غریبی دارد به «اربابِ حلقه‌ها» و صدای یک خانمی جابه‌جا پخش می‌شود که آدم را یادِ «اِنیا»ی آن فیلم می‌اندازد. امّا کاش فیلم‌نامه‌ی کار را می‌دادند یک فیلم‌نامه‌نویس حرفه‌ای بنویسد؛ آدمی که اصول فیلم‌نامه‌نویسی کلاسیک را بلد باشد، آدمی که دیالوگ‌نویسی بلد باشد و یک‌جوری ننویسد که آدم‌های فیلم نوع حرف‌زدن‌شان هیچ فرقی نداشته باشد با سریال‌های تاریخی کم‌خرجِ تلویزیون. تهِ فیلم نوشته بودند پایانِ فیلم اوّل؛ یعنی داستان ادامه دارد و احتمالاً یکی دو فیلم دیگر در راه است. کاش بودجه‌ی کلان‌شان را دفعه‌ی بعد این‌جوری خرج نکنند و کاری کنند که فیلم بعدی‌شان واقعاً «فخرِ سینمای ایران» باشد، نه این‌که آدم افسوس بخورد بابتِ پول هدررفته و باقی چیزها...

   لطفاً مزاحم نشوید [محسن عبدالوهّاب]

   بالأخره آقای «عبدالوهّاب» اوّلین فیلم مستقلش را (بعد از گیلانه و خون‌بازی) ساخت؛ یک فیلم سه اپیزودی (که اگر بودجه‌ی کافی می‌داشت، می‌شد چاهار اپیزودی) که اپیزودِ دوّم و سوّمش دیدنی از آب درآمده‌اند و موقعیت‌های جالبی هم دارند. اپیزودِ اوّل (داستان زن و شوهر جوانی که دعوا دارند) جدّی‌تر از آن است که به دوتای دیگر شبیه باشد. امّا دوتای آخر هستند که فیلم را نجات می‌دهند. یکی داستان یک آقای روحانی‌ست که محضر ازدواج و طلاق دارد و کیفش را می‌زنند و آن‌یکی هم داستان تعمیرکار تلویزیونی‌ست که با بچّه‌ی شیرخواره‌اش می‌رود خانه‌ی یک پیرزن و پیرمردی، امّا از پشتِ میله‌های در باید کارش را بکند؛ چون بهش اطمینان ندارند. هردو این اپیزودها شوخ‌طبعی‌های خوبی دارند که ریشه‌شان را می‌شود (مثلاً) در «همسرانِ حاج‌ عبّاس» (یکی از بهترین مستندهای عبدالوهّاب) هم دید. این‌جا شوخی فقط در کلام نیست؛ موقعیت است که آدم را وامی‌دارد دست به کاری بزند، یا چیزی بگوید که نتیجه‌اش شوخی باشد. حاج‌آقای اپیزودِ دو باید تلفنی برای یک پیرزن روضه‌ بخواند و تعمیرکار اپیزودِ سه هم باید با شکاکیتِ پیرزنِ صاحب‌خانه کنار بیاید؛ آن‌هم درحالی‌که بچّه‌اش توی خانه سرگرم شیرخوردن و لالا و این‌هاست و خودش پشتِ میله‌های محافظ مانده. جسارتِ آقای «عبدالوهّاب» در ساختن فیلمی که موقعیت‌های محدود و شخصیت‌های اندکی دارد، قابل ستایش است و چه‌خوب که راضی نشده‌اند برای اوّلین فیلم یکی از آن «بفروش‌»های عامّه‌پسند را راهی پرده کنند و نظر تهیه‌کننده‌ها را جلب کنند. اپیزودِ دو یک «هدایت هاشمی» عالی دارد که نقش آن آقای روحانی را بازی می‌کند، یک «لی‌لی فرهادپورِ» خوب که بازی‌ش غافل‌گیر کننده است و اپیزودِ سه هم یک پیرزن و پیرمردِ درجه‌یک دارد که اصلاً حوصله‌ی آدم را سر نمی‌برند. منتظر فیلم بعدیِ آقای «عبدالوهّاب» می‌مانم از همین حالا...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸