شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

فیلم‌های هفتمین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر...

 

   ... جشنواره رسماً دارد به چیزی کسالت‌بار تبدیل می‌شود. بعضی (یا بیش‌ترِ؟) فیلم‌ها را نمی‌شود تحمّل کرد و باید بعدِ تماشای ده پانزده‌دقیقه، رسماً، قیدشان را زد و توی تاریکی، یک‌جوری درِ خروج را پیدا کرد و بیرون زد. این‌همه فیلم متوسّط، این‌همه فیلم بی‌ربط و ضعیف واقعاً برای چی ساخته شده‌اند؟ که آمار تولیدِ فیلم بالا برود؟ که جشنواره پُرنشاط و پُرفیلم باشد و تماشاگرانِ محترم حقِ انتخاب داشته باشند؟ امّا چه انتخابی؟ یکی از یکی بدتر و بین این فیلم‌ها، متوسّط‌ها، رسماً شاهکار محسوب می‌شوند و آدم دلش خوش است به این‌که، دست‌کم، یکی دو فیلم را تا آخر دیده و حوصله‌اش آن‌قدرها سر نرفته و نیازی به راه‌رفتن توی تاریکی و یافتن دستگیره‌ی درِ خروجی نبوده...

   هفت‌دقیقه تا پاییز [علیرضا امینی]

در این‌که یک سروگردن از فیلم‌های اخیر «امینی» بالاتر است، قاعدتاً، شکی نیست؛ یک همچه داستانِ تلخ و نفس‌گیری را به سرانجام رساندن اصلاً آسان نیست. یک تکّه‌هایی از فیلم، شبیهِ «چهارشنبه‌سوری» و «درباره‌ی الی...»‌ست، هرچند از نیمه‌ی فیلم به بعد، رسماً، ماجرا یک‌چیزِ دیگری‌ست و داستان هم جور دیگری پیش می‌رود. «هفت‌دقیقه تا پاییز» یک فیلم شهریِ واقعاً تلخ است درباره‌ی یک خانواده‌ی متلاشی و نابود که خوشی از آن رخت می‌بندد و چیزی که می‌ماند مصیبت و بدبختی و سیاهی‌ست. فیلم یک «محسن طنابنده» دارد که نمی‌دانم چرا ظاهرش شبیهِ «حمید فرّخ‌نژاد» است و یک «هدیه تهرانی» که بعدِ چندسال دوباره بازی کرده و یک «خاطره اسدی» که سعی کرده جلو «هدیه تهرانی» کم نیاورد و یک «حامد بهداد» که این‌دفعه زیاد دادوبیداد راه نینداخته و نقشِ آدمی نسبتاً معقول را بازی می‌کند. شاید اگر تصویربرداریِ فیلم حرفه‌ای‌تر (و بهتر) از این‌ها بود، نتیجه‌ی کار دیدنی‌تر می‌شد. و البته توی چندصحنه‌ی فیلم، وقتی آدم‌ها دارند با بغض و گریه حرف می‌زنند، شنیدنِ کلماتی که از دهان‌شان بیرون می‌آید، اصلاً آسان نیست. کاش فکری برای صدای فیلم بکنند...

   دموکراسی تو روزِ روشن [علی عطشانی]

   فیلم دیگری از کارگردانِ «پوستِ موز». یک فیلم کُمدیِ اجتماعیِ دفاع‌مقدّس با رگه‌های سیاسی و البته اشاره‌‌های آشکارِ «معناگرا» که یک آدم بانفوذ [محمّدعلی زم؛ رئیس سابق حوزه‌ی هُنری] تهیه‌کننده و البته بازنویسِ فیلم‌نامه‌اش بوده است. نتیجه‌ی کار، فیلمی‌ست که خطِ قرمزهای سینمای دفاع مقدّس و معناگرا را کمی جابه‌جا کرده و پای چیزهایی را به سینما باز کرده که بعید است دیگران بتوانند به این سادگی‌ها نزدیکش شوند. مسأله این نیست که آدم اصلی فیلم (امیر ستوده، با بازیِ حمید فرخ‌نژاد) همه‌ی سال‌های جنگ را توی جبهه بوده و بدنش پُر از ترکش است، مسأله این است که دنیای برزخ و سئوال‌وجواب را یک‌جور غریب و مُدرنی تصویر کرده و یک دیالوگ‌هایی توی فیلم ردوبدل می‌شود که توی فیلم‌های دیگر، به‌دلایلی واضح، نشنیده‌ایم. ظاهراً که فیلم پُرخرجی هم بوده است و حدودِ هشتصد میلیون خرجش کرده‌اند که نودتایش، بی‌کم‌وکاست، به «محمّدرضا گلزار» رسیده که در نقش فرشته‌ی مرگ، ظاهری شبیهِ «نئو»ی فیلم «ماتریکس» دارد و یکی از همان لباس‌های بلند را پوشیده. «نیکی کریمی» هم توی فیلم هست؛ یک خانمِ فیلم‌سازی به‌اسمِ «احسانی» (ترجمه‌ی عربی نامِ کوچکِ بازیگرش؟) که فیلمِ «یک‌شب»اش پروانه‌ی نمایش نگرفته و حالا بهش پیشنهاد کرده‌اند که بیاید و از زندگی آدم اصلی فیلم (که یک سردارِ بی‌ادّعا و خاکی‌ست) فیلم بسازد. جلوه‌های کامپیوتریِ فیلم هم، ظاهراً، در سینمای ایران تازگی دارند. امّا نتیجه‌ی کار؟ یک فیلم متوسّطِ بامزّه‌ که، احتمالاً، فروش خوب و معقولی هم می‌کند...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸